بعد هم به فارسی شروع کردند به حرف زدن و گفتند ما امروز برنامه تبلیغ مسیحیت به فارسی رو داریم و یک دفترچه که به فارسی بود رو به من دادند. خیلی تعجب کرده بودم اینها از کجا می دونستند تو این خونه آدم فارسی زبان زندگی میکنه!
داشتند که حرف میزدند گفتم ببخشید ما داریم غذا میخوریم من باید برم اما شما از کجا میدونستید که اینجا آدم فارسی زبان زندگی میکنه؟
گفتند نمیدونستیم. همینطور در خونه ها رو میزنیم و امیدواریم که کسی که فارسی زبان باشه رو پیدا کنیم و باهاش حرف بزنیم.
در تعجبم که چقدر اینها انرژی گذاشتند فارسی یاد گرفتند حالا در همه خونه ها میرند و امید وارند که فارسی زبان پیدا کنند بعد بهش دفترچه بدهند که حالا شاید طرف بیاد مسیحی بشه!
صبج روز ازدواجمان برای مسابقات علمی مدارس سندیگو داوطلب شده بودیم و سریع بعد از اعلام نتایج خودمان را آماده کردیم.
دسته گل عروسی که برایت گرفتم را هیچ گاه از یاد نخواهیم برد نه برای اینکه دسته گل عروسیمان بود بلکه بخاطر اشتباه به یاد ماندنی من.
همیشه عاشقانه عاشقت میمانم همسر عزیز و مهربانم.
زمان عروسی ما هم چون سوزان مسیحی بود پدرم گفت من نمی تونم تو عروسیتون شرکت کنم. توی عروسی یک کشیش و یک خاخام مجلس عقد رو برگزار کردند. حتی قبل از عروسی کشیش و خاخام نشستند که ما رو متقاعد کنند که ما نباید با هم ازدواج کنیم. میگفتند بالاخره بچه هاتون می خواهند به یک مذهبی باشند. چجوری میخوان بین یهودیت و مسیحیت یکی رو انتخاب کنند؟
- با ناباوری پرسیدم بالاخره پدرت عروسیتون اومد یا نه؟
پدرم خیلی سوزان رو دوست داشت اما خوب چون خواهر خودش رو سالها قبل بخاطر ازدواج با یک مسیحی کنار گذاشته بود نمی تونست عروسی ما بیاد.
ورزش نهایت فریزبی یا به طور خلاصه ورزش نهایت - Ultimate - یکی از ورزش هایی بود که وقتی به آمریکا امدم با اون آشنا شدم و دیروز هم برای اولین بار این ورزش رو انجام دادم.
بچه که بودیم با فیریزبی بازی میکردیم. معمولا فقط دونفره بود اما اگه نفر سومی هم بود در یکی از دو سوی زمین می ایستاد و فقط فریزبی رو برای هم پرت می کردیم. چیزی شبیه تنیس که دو حریف در دو سوی زمین بازی میکنند. اما ورزش نهایت فریزبی بیشتر شبیه فوتبال و بسکتبال هست که افراد تیم (هر تیم می تواند تا ۲۷ بازیکن داشته باشد متناسب به اندازه زمین) با هم پاسکاری میکنند و تا زمین حریف پیش میروند و گل میزنند.
زمانی که ایران بودم از وجود چنین ورزشی آکاه نبودم و نمی دونم آیا این ورزش در ایران شناخته شده است یا نه اما شاید این مقدمه ای بشه برای کسانی که بخواهند این ورزش رو یاد بگیرند و از اون لذت ببرند.
این ورزش بسیار سرعتی است و امیدوارم بعد از مطالعه قوانین اون٫ ۸ نفری با هم بازی کنید و لذت ببرید. تنها چیزی که لازم هست یک عدد فریزبی و یک زمین چمن داخل پارک یا شن های کنار ساحل!
البته ب.ام.و هم ماشین خوشدستی هستا!
اما در انگلیسی اسمی هست به نام داگلاس که به طور خلاصه و خودمونی "داگ" خطاب میشه.
تلفظ داگ به معنی سگ به صورت /dɔg, dɒg/ است و تلفظ داگ به معنی اسم مرد به صورت /dʌg/ است.
در گروه تحقیقاتی که همسرم مشغول کار هست پزشکی عضو هست به نام داگلاس که همه اون رو با "داگ" صدا میزنند.
در کنفرانسی که سال گذشته کل گروه تحقیقاتی به همراه خانواده هاشون شرکت داشتند من هم به جمع وارد شدم. وقتی اشتباهی به جای داگ به داگ گفتم داگ! دیگر اعضای تیم چنان نگاهی به من کردند که انگار جای دو لغت "زردآلو" و "اتومبیل" را اشتباه کردم. بعدا جلسه توجیحی لهجه شناسی هم با استاد راهنمای بانو داشتم و برایم تفاوت این دو را توضیح داد. تفاوت داگ با داگ برایشان آنقدر زیاد بود که تقاوت خربزه با نارنگی!
من هنوز هم فرق داگ با داگ تو ذهنم نمیمونه و هربار که می خوام این آقای دکتر رو صدا کنم دو سه بار تو ذهنم بررسی میکنم که یه وقت اشتباهی به جای اسمش بهش نگم سگ اما باز هم مطمئن نیستم که درست صداش میکنم یا نه.
اینکه ما ایرانی ها لهجه درست و حسابی بگیریم خیلی و وقت و انرژی میگیره. حتی کلاس های گفتار درمانی هم برای تربیت لهجه تشکیل میشه.
اطلاعات عمومی: سینمایی که ما معمولا میریم حدود ۲۰ تا سالن داره و هرفیلم در ۲ یا ۳ سالن اکران میشه. به طوری که تقریبا هر ۴۵ دقیقه آدم میتونه بره فیلم رو ببینه و لازم نیست دقیقا سرساعت خاص بری در سینما.
اونقدر بوق نزده بودم که وقتی امروز یه دوچرخه سوار داشت وسط خیابون چپ و راست میرفت، تا اومدم بوق رو پیدا کنم و بوق بزنم واسش دیگه ازش رد شده بودم!
تهران که بودم، بوق در حد ترمز اهمیت داشت. اگه بیشتر استفاده نمیشد، کمتر هم نبود!
ما که عنوان خاصی نداریم اما خداییش مزه میده!
پ.ن. الآن که فکر کردم دیدم تو ایران اگه بودم مهندس واسه خودش عنوان حساب میشد اما اینجا مهندس کلاس که نداره هیچی تازه ضایع هم هست!
صبح که رفته بودیم دانشگاه از نزدیک کلاس رد میشدیم واسه همین تصمیم گرفتیم به کلاس هم یه سری بزنیم. هنوز ۴۵ دقیقه به شروع کلاس باقی مونده بود اما ۷ -۸ نفر دم در کلاس منتظر بودند (یکی که کیفش رو گذاشته بود زیر سرش و خوابیده بود!). فکر نمیکردم که کسی ۴۵ دقیقه زودتر بیاد دم کلاس برای جا گرفتن!
سر ساعت ۹:۳۰ رفتم بشینم سر کلاس که دیدم کلاس تا کله پر شده! بیرون وایسادم و کلاس رو نگاه میکردم. در حالی که پروفسور زارعی مشغول تدریس بود هنوز همینطور شاگردها میومدند که بخوان تو کلاس شرکت کنند! نهایتا ۶۵ نفر اومده اومده بودند که تو کلاس ۴۰ نفره شرکت کنند. در کلاس بسته نمیشد و دانشجوها تا تو راهرو وایستاده بودند و چونه میزدند که پرفسور زارعی اجازه بده ما هم تو کلاس شرکت کنیم.
نکته جالبی که اتفاق افتاد این بود که یه پسره که خیلی احساس خوش تیپی میکرد و کلاهش رو کجکی گذاشته بود با اعتماد به نفس اومد جلو گفت: پروقسور به من کد اضافه* میدین که درس رو بردارم. در همین حال ابروهاشم بالا اینداخت و یه تیریپی اومد اینگاری خیلی خوشتیپه. بعد گفت واسه بعضی ها استثنا میذارید؟ (یعنی یعنی واسه خوش تیپا استثنا میذارید! خیلی حس خوشتیپی داشت)
بانو هم خیلی خشک گفت: نخیر!
رفیق پسره بهش گفت: این حرفا چیه خجالت بکش! ای بابا بده!
پسره که اعتماد به نفسش رو از داست داده بود با تته پته گفت: ببخشید حداقل واسه سال بالایی ها اولویتی قایل هستید. اونها ارجحیتی میکیرند؟
پورفسور زارعی هم گفت: بله سال بالایی ها اولویت دارند.
سر کلاس بعدی که ساعت ۱۲:۴۵ دقیقه بود همون پسره باز اومد و ایندفعه با گریه زاری که: به خدا من دو بار این درس رو از فلان پروفسور افتادم. تورو خدا بذارید من این درس رو بردارم. اون بد درس میده ما یاد نمیگیریم. شنیدیم شما بهترین پروفسور هستید...
خلاصه اینکه از این جور آدم ها همه جای دنیا هست.
* کد اضافه: در بعضی دانشگاه ها وقتی ظرفیت کلاس ها پر میشه دانشجوها می تونند که از استاد درس کد اضافه بگیرند. این بستگی به تصمیم استاد درس داره. با اون کد می تونند که درس رو بردارند حتی اگه ظرفیت پر شده باشه.