انصافا داستان خیلی گیرایی داره.
اما چیزی که در این فصل اول نظر من رو جلب کرد این بود که بچه ها حروم زاده بودند و آدم ها دزد و تریاکی و قاتل و...
البته اینها تعداد کمی از افراد کل داستان بودند اما نقش های اصلی داستان رو تشکیل میدهند.
سریال بسیار جالبی است و اگه ندیدید شما هم برید ببینید. آنلاین موجوده البته اگه کیفیتش اینترنت ایران اجازه بده. ما از سایت hulu دات کام نگاه میکنم.
این هم آزمایشگاهی من روی game تحقیق میکنه.
آقا وقتی این داره data جمع میکنه من اینقد دلم میسوزه.
میشینه یه دست کامل بازی میکنه بعدش از dataهایی که جمع کرده استفاده میکنه تا تحقیق میکنه.
مدت زمانی که ایشون در حال بازی کردن دیده شده ۵ برابر مدت زمانی بوده که در حل برنامه نویسی دیده شده!
آخ که چه حالی میده این نوع research ها!
امروز یه لحظه خواستم بهش بگم اگه data جمع کردنت خیلی سخته منم میتونم کمک کنم ها. حتا اسمم رو هم توی مقالههات نزن!
توی مسیری که من تا دانشگاه میان، یه قسمتی از راه به صورت L شکل هست که معمولاً در کنج مسیر یه ماشین آتش نشانی پارک میکنه. این عکس از گوگل مپ اون مکان رو نشون میده.
دیروز که داشتم میومدم بازم دیدم که یه ماشین آتش نشانی اونجا پارک کرده و دیدم یه آتش نشان هم داره قدم زنان از بغل ماشین رد میشه و میره به سمت چمنهای پیادرو کنار ماشین.
توی همون چند لحظه کلی فکر از ذهنم گذشت. با خودم فکر کردم که: آره این الان داره میره روی چمنها دراز بکشه و چرت بزنه. بابا اینا چه کار گلابی دارن. از صبح تا شب اینجا ماشینشون پارک تکون هم نمیخورن این بغل هم میرن چرت میزنن و خلاصه کلی از این بدو بیراه گفتنها و تلخ مزاجی ها.
توی همین چند ثانیه که این فکرها رو میکردم رسیدم به سر پیچ و دور زدم و اون موقع بود که میتونستم از توی آینه ماشین دقیقا ببینم مرده داره چی کار میکنه.
دیدم داره توی چمنها شنا میره. از خودم شرمند شدم که فکر کردم الان
میره اونجا چرت میزنه و اینکه چقدر راحت آدم میتونه تصویر سازی کنه و حتا
شغلی رو که توش جون آدمها به خطر میافته رو از کار خودم که توی آفیس
نشستن و پشت کیبورد تایپ کردن هست پایین تر بدونم.
چند وقت پیش یکی از دوستان عزیزم که داشت کتاب ۷ عادت مردم بسیار موثر رو میخوند این تست رو به من نشون داد و روی من انجام داد.
در متن کتاب داستانی آمده در مورد این تست: این تست در کلاس بیزینس ( Business ) دانشگاه هاروارد انجام میشده به طوری که دو عکس اول روی کارتهایی چاپ میشده و به نیمی از کلاس کارت های زن جوان و به نیمه دیگر کارت های زن مسن نمایش داده میشده. بعد تصویر پایانی در کلاس نمایش داده میشده و از یکی از دانشجویان می خواستند که تصویر رو توصیف کند. وقتی فرد شروع به تعریف از زیبایی های زن جوان میکرده اعتراض بقیه کلاس که پیرزن رو میدیدند بلند میشد و بحث ادامه پیدا میکرد تا اینکه هر دو گروه کل واقعیت رو میفهمیدند.
در متن کتاب اشاره شده که تقریبا تمام کسانی که ابتدا عکس زن جوان را میبینند هنگامی که تصویر پایانی را میبینند٫ در آن تصویر هم زن جوان را میبینند و همین طور بالعکس.
نتیجه گیری داستان : با اینکه افراد تمام اطلاعات رو در مورد عکس نهایی در مقابلشون دارند اما پیش زمینه فکری اونها باعث میشه که برداشت های متفاوتی از تصویری که در جلوشون دارند داشته باشند.
* * *
توی این اوضاع قاراش میش ایران و این بگیر و ببندها آدم های زیادی رو دیدم که طرفدار هر دو طرف بودند چه طرفدار جنبش سبز علوی چه درمقابل جنبش سبز اموی. بعضی وقتها کلی اعصابم خورد میشد که چرا بعضی ها اینقدر بی انصاف هستند که واقعیت رو میبینند و اینطور ازش چشم میپوشونن و علیهش حرف میزنند.
با خودم فکر میکردم که خوب شاید اینها دسترسی کافی به اطلاعات ندارند و چیزهایی رو که من دیدم اینها ندیده اند. شاید هم من چیزهایی که اینها دیده اند رو ندیده ام و اشتباه برداشت میکنم. من که نمیتونستم به حجم اطلاعات این افراد اضافه کنم. پس سعی کردم کمی هم من از آن طرف بیشتر بشنوم و خواننده یکی از وبلاگهای طرف مقابل شدم.
از طرف دیگه افرادی رو میدیدم که مطئن بودم که مشکل دسترسی به اطلاعات ندارند کما اینکه در خارج از ایران زندگی میکنند و دسترسی به همه نوع منبع خبری دارند اما کماکان همان مسیر خودشون رو طی میکنند. البته که غرض ورزی و بی عدالتی در هر دو طرف وجود دارد و خیلی ها هستند که به دلایلی غیر از حقیقت طلبی دنباله رو هر کدام از این دو جریان هستند اما من مطمئن بودم که افرادی هستند که معصومانه اشتباه میکنند.
وقتی یاد مطالب این کتاب افتادم و این موضوع ایران بعد از انتخابات رو هم با خودم بررسی میکردم دیدم مسئله ای مانند این عکس ها در مورد ایران هم رخ داده است. به نظرم (هیچ مبنای اثباتی نداره) اکثریت قریب به اتفاق طرفداران هر دو طرف نه بخاطر تحلیل های موشکافانه و دقیق بلکه فقط و فقط به دلیل ۳۰ سال نگاه کردن به تصاویر مختلفی از جمهوری اسلامی چنان ذهنشون از پیش جهت دهی داده شده که زمان نگاه کردن به تصویری که در آن پر از رنگهای مختلف هست فقط سبز دلخواه خود را میبینند و اتقاقات را خیلی ساده انگارانه فقط سبز علوی یا اموی اسم میکذارند.
اینکه بتونیم نوع نگاه طرف مقابل رو درک کنیم باعث میشه که خودبخود میزان نفرت ها و دشمنی ها کم بشه و به میزان دلسوزی ها و ترحم ها اضافه بشه.
پ.ن.۱. خود من هم از این قاعده مستثنی نیستم.
پ.ن.۲. این تئوری تصویر سازی و کاستی در دیدن واقعیت رو خیلی میشه توسعه داد. نخواستم برچسب ملحد و مرتد به من بزنند!
۱. از بین دوعکس زیر فقط یکی رو به طور تصادفی (بدون دیدن) انتخاب کنید و روش کلیک کنید و نگاهش کنید:
۲. حالا عکس زیر رو نگاه کنید.
۳. اگر دوست داشتید در مورد مشاهداتتون در کامنت ها بنویسید. خوشحال میشم تجربیات افراد دیگه رو هم در مورد این موضوع ببینم. لطفا بگید که کدوم عکس رو دیدید و از مشاهده عکس آخر چه تجربه ای دارید.
۴. پایان
منبع دو عکس اول از کتاب هفت عادت مردم بسیار کارآرا.
سلام داداشی!
میگن یه اطلاعاتی هیچ وقت شغلش رو فاش نمی کنه!!!!
لو نری اونجا انقدر کار می کنی.
پ.ن. قرص سیانور کسی داره؟ جاسوس ها باید سریع خود.کشی کنند وقتی لو میرن! رونین بگو چه کنم!
خلاصه همین که پوتا جمله حرف زدیم معلوم شد که اینا دوتا دانشجوی لیسانس هستند یکی سال اولی و یکی هم سال چهارمی و دوره افتادند که در مورد مسیحیت تبلیغ کنند. چون اینجا تعداد زیادی از افراد دانشگاهی بخاطر ژست علمی اش هم که شده میگن خدا نیست و ما پیرو ایده تکامل در مورد خلقت هستیم و این حرف ها٫ این بنده های خدا هم پر شده بودند که با آدم های ضد خدا بحث کنند و براشون اثبات بیارن که خدا هست.
وقتی من گفتم که مسلمون هستم و خدا رو هم قبول دارم حسابی حسابشون به هم ریخت و این حاجیتون بود که رفت بالا منبر و در باره اسلام تاب سخنرانی کرد و تفاوت اون رو با طالبانیسم هم حسابی براشون مشخص کرد!
در میانه گفتار نمی دونم چجوری کار به اینجا کشید که معلوم شد من ایرانی هستم و فارسی حرف میزنم. یکی از این برادران هم گفت: چه جالب من دوست دارم که ببینم فارسی حرف زدن چه جوریه. من هم گفنم: منم خیلی دوست دارم بدونم فارسی از دید یه آدم خارجی چجوریه.
من براشون دو ۳ تا جمله فارسی گفنم و اونها هم متعجب نگاه کردن. بعد کلی ذوق کردند که فارسی یاد گرفتند و خوشحال شدند.
نتیجه:
از نظر من زبان آلمانی پر از حرف «خ» است. فکر کنم از نظر اونها هم زبان فارسی پر از حرف «ک» است!
تازه وسط جلسه خانم بچه ها زنگ زدن بهش که قرار روز تعطیلی ناهار رو دور هم بخوریم. کجایی بابا!
اینم مملکته اینا دارن!
همراه با استاد عزیز من به در آسانسور رسیدیم و من هم طبق عادت هی تعارف که شما اول برید تو. وقتی توصیح دام که این فرهنگ ایرانی هست که بزرگتر بره تو گفت فرهنگ هندی هم همینطوره اما از وفتی اومده آمریکا اینجوری شدم چون اینجا میگن داری از موقعیتت سوء استفاده میکنی!