تبليغاتX
ما ی من
امروز داشتیم ناهار - شام می خوردیم (ساعت ۶ بعد از ظهر) که در خونه رو زدند. در رو که باز کردم دوتا خانم آمریکایی دم در بودند یکی تقریبا ۶۰ ساله ودیگری ۳۷-۳۸ ساله. تا اومدم بپرسم چی می خواهید! دیدم به فارسی گفتند سلام!

بعد هم به فارسی شروع کردند به حرف زدن و گفتند ما امروز برنامه تبلیغ مسیحیت به فارسی رو داریم و یک دفترچه که به فارسی بود رو به من دادند. خیلی تعجب کرده بودم اینها از کجا می دونستند تو این خونه آدم فارسی زبان زندگی میکنه!

داشتند که حرف میزدند گفتم ببخشید ما داریم غذا میخوریم من باید برم اما شما از کجا میدونستید که اینجا آدم فارسی زبان زندگی میکنه؟

گفتند نمیدونستیم. همینطور در خونه ها رو میزنیم و امیدواریم که کسی که فارسی زبان باشه رو پیدا کنیم و باهاش حرف بزنیم.

در تعجبم که چقدر اینها انرژی گذاشتند فارسی یاد گرفتند حالا در همه خونه ها میرند و امید وارند که فارسی زبان پیدا کنند بعد بهش دفترچه بدهند که حالا شاید طرف بیاد مسیحی بشه! 

+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391ساعت 19:58 توسط علی میرطار | لينك | موضوع: روزانه |

کمتر از 7 دقیقه تا بامداد دومین سالگرد ازدواجمان باقی مانده. گلویم درد گرفته بود از بس سعی کرده بودم جلوی اشک شادی ام رو بگیرم. آخه مرد که گریه نمیکنه. اما چقدر که گریه کردم و چقدر سبک بودم وقتی تو را در آغوش کشیدم و تو را همسرم نامیدم. 

صبج روز ازدواجمان برای مسابقات علمی مدارس سندیگو داوطلب شده بودیم و سریع بعد از اعلام نتایج خودمان را آماده کردیم. 

دسته گل عروسی که برایت گرفتم را هیچ گاه از یاد نخواهیم برد نه برای اینکه دسته گل عروسیمان بود بلکه بخاطر اشتباه به یاد ماندنی من. 

همیشه عاشقانه عاشقت میمانم همسر عزیز و مهربانم.  

+ نوشته شده در شنبه پنجم فروردین 1391ساعت 0:0 توسط علی میرطار | لينك | موضوع: درونی |

پدربزرگم وقتی فوت کرد. پدرم تنها مرد خانواده بود و مسئولیت نگهداری از ۳ تا خواهرش به گردن اون بود. هنوز جنگ جهانی دوم شروع نشده بود که یکی از خواهرهاش با یک مسیحی ازدواج کرد و برای اون خیلی سخت بود و برای همین هیچ وقت با خواهرش دیکه حرف نزد.

زمان عروسی ما هم چون سوزان مسیحی بود پدرم گفت من نمی تونم تو عروسیتون شرکت کنم. توی عروسی یک کشیش و یک خاخام مجلس عقد رو برگزار کردند. حتی قبل از عروسی کشیش و خاخام نشستند که ما رو متقاعد کنند که ما نباید با هم ازدواج کنیم. میگفتند بالاخره بچه هاتون می خواهند به یک مذهبی باشند. چجوری میخوان بین یهودیت و مسیحیت یکی رو انتخاب کنند؟

- با ناباوری پرسیدم بالاخره پدرت عروسیتون اومد یا نه؟ 

پدرم خیلی سوزان رو دوست داشت اما خوب چون خواهر خودش رو سالها قبل بخاطر ازدواج با یک مسیحی کنار گذاشته بود نمی تونست عروسی ما بیاد.


+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم اسفند 1390ساعت 23:21 توسط علی میرطار | لينك | موضوع: روزانه |

ورزش نهایت فریزبی یا به طور خلاصه ورزش نهایت - Ultimate - یکی از ورزش هایی بود که وقتی به آمریکا امدم با اون آشنا شدم و دیروز هم برای اولین بار این ورزش رو انجام دادم.

بچه که بودیم با فیریزبی بازی میکردیم. معمولا فقط دونفره بود اما اگه نفر سومی هم بود در یکی از دو سوی زمین می ایستاد و فقط فریزبی رو برای هم پرت می کردیم. چیزی شبیه تنیس که دو حریف در دو سوی زمین بازی میکنند. اما ورزش نهایت فریزبی بیشتر شبیه فوتبال و بسکتبال هست که افراد تیم (هر تیم می تواند تا ۲۷ بازیکن داشته باشد متناسب به اندازه زمین) با هم پاسکاری میکنند و تا زمین حریف پیش میروند و گل میزنند. 

زمانی که ایران بودم از وجود چنین ورزشی آکاه نبودم و نمی دونم آیا این ورزش در ایران شناخته شده است یا نه اما شاید این مقدمه ای بشه برای کسانی که بخواهند این ورزش رو یاد بگیرند و از اون لذت ببرند. 

این ورزش بسیار سرعتی است و امیدوارم بعد از مطالعه قوانین اون٫ ۸ نفری با هم بازی کنید و لذت ببرید. تنها چیزی که لازم هست یک عدد فریزبی و یک زمین چمن داخل پارک یا شن های کنار ساحل!

+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم اسفند 1390ساعت 19:13 توسط علی میرطار | لينك | موضوع: روزانه |

بله، استاد عزیز امروز تماس گرفتند گفتند: با عرض شرمندگی من خیلی دیرم شده میشه ماشینم رو پارک کنی؟

البته ب.ام.و هم ماشین خوشدستی هستا!

+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم اسفند 1390ساعت 12:47 توسط علی میرطار | لينك | موضوع: استاد عزیز من |

یکی از اولین لغت هایی که در کلاس های زبان بهمون یاد دادند "سگ" بود. 

اما در انگلیسی اسمی هست به نام داگلاس که به طور خلاصه و خودمونی "داگ" خطاب میشه.

 تلفظ داگ به معنی سگ به صورت /dɔg, dɒg/ است و تلفظ داگ به معنی اسم مرد به صورت /dʌgاست.

در گروه تحقیقاتی که همسرم مشغول کار هست پزشکی عضو هست به نام داگلاس که همه اون رو با "داگ" صدا میزنند.

در کنفرانسی که سال گذشته کل گروه تحقیقاتی به همراه خانواده هاشون شرکت داشتند من هم به جمع وارد شدم. وقتی اشتباهی به جای داگ به داگ گفتم داگ! دیگر اعضای تیم چنان نگاهی به من کردند که انگار جای دو لغت "زردآلو" و "اتومبیل" را اشتباه کردم. بعدا جلسه توجیحی لهجه شناسی هم با استاد راهنمای بانو داشتم و برایم تفاوت این دو را توضیح داد. تفاوت داگ با داگ برایشان آنقدر زیاد بود که تقاوت خربزه با نارنگی!

من هنوز هم فرق داگ با داگ تو ذهنم نمیمونه و هربار که می خوام این آقای دکتر رو صدا کنم دو سه بار تو ذهنم بررسی میکنم که یه وقت اشتباهی به جای اسمش بهش نگم سگ اما باز هم مطمئن نیستم که درست صداش میکنم یا نه.

اینکه ما ایرانی ها لهجه درست و حسابی بگیریم خیلی و وقت و انرژی میگیره. حتی کلاس های گفتار درمانی هم برای تربیت لهجه تشکیل میشه.

+ نوشته شده در سه شنبه نهم اسفند 1390ساعت 22:50 توسط علی میرطار | لينك | موضوع: روزانه |

با وجود اینکه سینماهای اینجا خیلی بزرگ هستند و حداقل ۵ تا سالن در هر کدومشون هست. اما مثل ایران وقتی میشینی هنوز معلوم نیست دسته صندلی مال خودته یا مال بغل دستیت! 


اطلاعات عمومی: سینمایی که ما معمولا میریم حدود ۲۰ تا سالن داره و هرفیلم در ۲ یا ۳ سالن اکران میشه. به طوری که تقریبا هر ۴۵ دقیقه آدم میتونه بره فیلم رو ببینه و لازم نیست دقیقا سرساعت خاص بری در سینما.

+ نوشته شده در جمعه پنجم اسفند 1390ساعت 10:40 توسط علی میرطار | لينك | موضوع: روزانه |

اونقدر بوق نزده بودم که وقتی امروز یه دوچرخه سوار داشت وسط خیابون چپ و راست میرفت، تا اومدم بوق رو پیدا کنم و بوق بزنم واسش دیگه ازش رد شده بودم!

تهران که بودم، بوق در حد ترمز اهمیت داشت. اگه بیشتر استفاده نمیشد، کمتر هم نبود!

+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم بهمن 1390ساعت 11:52 توسط علی میرطار | لينك | موضوع: روزانه |

هرچند وقتی که ایران بودم به دلیل درس هایی که حل تمرین بودم در دانشگاه بارها به عنوان استاد خطاب شده بودم . اما امروز که سر کلاس حل تمرین مدارات دیجیتال یکی از دانشجوها پرفسور خطابم کرد. فکر نمیکنم تونسته باشم لبخند حاکی از رضایتم رو پنهان کرده باشم.

ما که عنوان خاصی نداریم اما خداییش مزه میده!

پ.ن. الآن که فکر کردم دیدم تو ایران اگه بودم مهندس واسه خودش عنوان حساب میشد اما اینجا مهندس کلاس که نداره هیچی تازه ضایع هم هست!

+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم بهمن 1390ساعت 22:46 توسط علی میرطار | لينك | موضوع: روزانه |

 این ترم بانو دوباره مشغول به تدریس در دانشگاه ایالتی سندیگو شده. قبلا هم در این دانشگاه تدریس میکرد اما قبل از ازدواج ما بود. برای همین من خیلی مشتاق بودم که سر اولین جلسه کلاسش شرکت کنم.

صبح که رفته بودیم دانشگاه از نزدیک کلاس رد میشدیم واسه همین تصمیم گرفتیم به کلاس هم یه سری بزنیم. هنوز ۴۵ دقیقه به شروع کلاس باقی مونده بود اما ۷ -۸ نفر دم در کلاس منتظر بودند (یکی که کیفش رو گذاشته بود زیر سرش و خوابیده بود!). فکر نمیکردم که کسی ۴۵ دقیقه زودتر بیاد دم کلاس برای جا گرفتن!

سر ساعت ۹:۳۰ رفتم بشینم سر کلاس که دیدم کلاس تا کله پر شده! بیرون وایسادم و کلاس رو نگاه میکردم. در حالی که پروفسور زارعی مشغول تدریس بود هنوز همینطور شاگردها میومدند که بخوان تو کلاس شرکت کنند! نهایتا ۶۵ نفر اومده اومده بودند که تو کلاس ۴۰ نفره شرکت کنند. در کلاس بسته نمیشد و دانشجوها تا تو راهرو وایستاده بودند و چونه میزدند که پرفسور زارعی اجازه بده ما هم تو کلاس شرکت کنیم.

نکته جالبی که اتفاق افتاد این بود که یه پسره که خیلی احساس خوش تیپی میکرد و کلاهش رو کجکی گذاشته بود با اعتماد به نفس اومد جلو گفت: پروقسور به من کد اضافه* میدین که درس رو بردارم. در همین حال ابروهاشم بالا اینداخت و یه تیریپی اومد اینگاری خیلی خوشتیپه. بعد گفت واسه بعضی ها استثنا میذارید؟ (یعنی یعنی واسه خوش تیپا استثنا میذارید! خیلی حس خوشتیپی داشت)

بانو هم خیلی خشک گفت: نخیر!

رفیق پسره بهش گفت: این حرفا چیه خجالت بکش! ای بابا بده!

پسره که اعتماد به نفسش رو از داست داده بود با تته پته گفت: ببخشید حداقل واسه سال بالایی ها اولویتی قایل هستید. اونها ارجحیتی میکیرند؟

پورفسور زارعی هم گفت: بله سال بالایی ها اولویت دارند.

سر کلاس بعدی که ساعت ۱۲:۴۵ دقیقه بود همون پسره باز اومد و ایندفعه با گریه زاری که: به خدا من دو بار این درس رو از فلان پروفسور افتادم. تورو خدا بذارید من این درس رو بردارم. اون بد درس میده ما یاد نمیگیریم. شنیدیم شما بهترین پروفسور هستید...

خلاصه اینکه از این جور آدم ها همه جای دنیا هست.

* کد اضافه: در بعضی دانشگاه ها وقتی ظرفیت کلاس ها پر میشه دانشجوها می تونند که از استاد درس کد اضافه بگیرند. این بستگی به تصمیم استاد درس داره. با اون کد می تونند که درس رو بردارند حتی اگه ظرفیت پر شده باشه. 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم دی 1390ساعت 19:47 توسط علی میرطار | لينك | موضوع: روزانه |