خلاصه بحث تقویم ها شد و طبق معمول مثل هر ایرانی گاگول دیگه ای که به باد معده حتی اگر ایرانی هم باشه افتخار می گنن. شروع کردم به پز دادن در مورد اینکه سال نو ما تو بهاره و اینها تو زمستون میگیرن و ما چه خفن و این خلرجی ها چه گاگول!
بعد مثل هر ایرانی دیگه اگه وسط حرفاش به عرب ها گیرنده انگار جملش ناقصه٬ شروع کردم به سال قمری و گیج شدن آدم ها واسه تاریخ ها گیر دادن.
خلاصه یه کم با خودم فکر کردم و سعی کردم جمله انگلیسی مناسب رو بسازم که توش تمام توهین های مودبانه رو داشته باشه و بگم آره اصلا این سیستم سال قمری گاگولی ترین سیستم دنیاست و خلاصه هرچی از دهنم درمیاد رو بگم گه در آخرین لحظه بهو گفتم نکنه سال اینها هم قمری باشه.
بله سال این برادران چینی هم قمری است!!! اما برداشتن چی کار کردن!!! ماه هاشون رو قمری در نظر میگیرن اونوقت هر چند سال یبار یه ماه اضافه میکنن که اول سال تقریبا همونجا باقی بمونه.
خلاصه خوب شد که قبل از اینکه سیستم ماه های قمری رو کلا به سخره بگیرم پرسیدم اینا چیکارند!
امضا: یه ایرانی هیجان زده شده از فرهنگ ۴۰۰۰ ساله ایرانی در حد اول ابتدایی!

خانم مونا زارعی از هم کلاسی های من در دوری کارشناسی بودند که الان باید
در امریکا مشغول به تحصیل دوری دکترا باشند اما بیماری عجیبی ایشون رو
مدتیه که تو بیمارستان تو بخش ای سی یو خوابونده.
لطفآ دو لینک زیر رو مشاهده کنید تا اطلاعات بیشتر و نحوه کمک کردن رو مشاهده کنید:
س: آخه بالاش قراره سانتا* رو بذاریم.
ل: راستی موقعی که می خوای سانتا رو رو نوک درخت بذاری باید آرزو کنیها.
س: اِه سانتا طبقه بالاست. ( بعد یه نگاه به ل و یه نگاه به من میکند!) علی تو سیدی دستت برکت داره تو برو سانتا رو بیار.
*سانتا همون بابا تویل است که در اتکلیسی بهش سانتا کلاز میگن و ما واسه راحتی میگیم سانتا.
وقتی اولین بار وارد اونجا شدم دیدم که دقیقا همینظوره. در نگاه اول همه جمعیت رو چشم بادومی میبینی. اما یکم که بگذره میبینی که همه جور آدم از هندی و چینی و سفید و ترک و پاکستانی و ایرانی و عرب و خلاصه همه جوره آدم توش هست.
حتی شهردار شهر ارواین هم چشم بادومی بود.
وقتی با پیش زمینه فیلم های آمریکایی اون صحنه رو ببینی مطمین میشی که اینجا همه خارجین! یعنی همه مثل هم هستند. این یکی از دلایلی هست که تو ارواین به هیچ وجه حس خارجی بودن بهت دست نمیده.
باید یادآور بشم این بافتی که اشاره شد مربوط به بچه های کارشناسی هست چون معمولا بچه های کارشناسی تو محوطه دانشگاه پخش و پلا هستند! وقتی به آزمایشگاه ها مراجعه کنی همون جو معمول رو که انتظار داری میبینی. تعداد زیادی هندی و چینی و مقدار خوبی ایرانی و بقیه هم از بقیه دنیا متناسب با ملت اساتید.
نکته دوم اینکه ارواین به نسبت اندازه خودش خیلی ایرانی داره! خیلی!
در اولین مطلب می خوام بگم که به نظر من رفتار نژاد پرستانه هست تا انسان ها هستند. به نظر من این رفتار جزیی از حب ذات انسان است که در جهتی زیاده روی میکنه و به این رفتار منجر میشه. این یک واقعیته و باید قبولش کرد. اگه اومدید خارج! برای شما فرش قرمز پهن نکرده اند! شما خارجی هستید!
وی افزود: "همه سیستمهای مورد استفاده ما بطور بالقوه آسیب پذیر هستند."
یاد خبر ویژگی سجیل2 : انهدام ناپذیری از تابناک و این جمله فرمانده ایرانی افتادم:
طی سخنانی اظهار داشت:« ویژگی بسیار مهم در موشک بهینه شده سجیل2 (...) انهدام آن توسط موشکهای ضدموشک امکانپذیر نمیباشد.»
پ.ن. هی می خواستم یه سرنخ بذارم که معلوم بشه منظورم چیه اما از طرفی هم دلم نمی اومد بازش کنم. اما فکر کنم خیلی گنگه. مطلب به اتفاقات اخیر و زدو خوردها بر میگرده.
آنهایی که (از ایران) رفته
اند هر روز ایمیلشان را در حسرت
نامه از آن هایی که مانده اند باز
می کنند و از اینکه هیچ نامه ای
ندارند کلافه می شوند.
آنهایی که (در ایران )
مانده اند هر روز…نه…یکروز در
میان ایمیلشان را چک می کنند و از
اینکه نامه ای از انهایی که رفته
اند ندارند کفرشان در میاید.
آنهایی که رفته اند
منتظرند آنهایی که مانده اند
برایشان نامه بنویسند. فکر می کنند
که حالا که ازجریان زندگی آنهایی
که مانده اند خارج شده
اند انها
باید تصمیم بگیرند که هنوز می
خواهند به دوستیشان از دور ادامه
بدهند یا نه.
آنهایی که مانده اند
منتظرند که انهایی که رفته اند
برایشان نامه بنویسند .فکر می کنند
شاید انهایی که رفته اند مدل
زندگیشان را عوض کرده باشند و دیگر
دوست نداشته باشند با آنهایی که
مانده اند معاشرت کنند.
آنهایی که رفته اند
همانطور که دارند یک غذای سر دستی
درست می کنند تا تنهایی بخورند فکر
می کنند آنهایی که مانده اند الان
دارند دور هم قورمه سبزی با برنج
زعفرانی می
خورند و جمعشان جمع است
و می گویند و می خندند.
آنهایی که مانده اند همان
طور که دارند یک غذای سر دستی درست
می کنند فکر می کنند آنهایی که
رفته اند الان دارند با دوستان
جدیدشان گل می گویند و گل می شنوند
و از ان غذاهایی می خورند که توی
کتاب های آش پزی عکسش هست.
آنهایی که رفته اند فکر می
کنند آنهایی که مانده اند همه اش
با هم بیرونند. کافی شاپ می روند
..خرید می روند…با هم کیف دنیا را
می کنند و آنها را که ان گوشه دنیا
تک افتاده اند فراموش کرده
اند.
آنهایی
که مانده اند فکر می
کنند آنهایی که رفته اند همه اش
بار و دیسکو می روند و خیلی بهشان
خوش می گذرد و آنها را که توی این
جهنم گیر افتاده اند فراموش کرده
اند.
آنهایی که رفته اند می
فهمند که هیچ کدام از ان مشروب ها
باب طبعشان نیست و دلشان می خواهد
یک چای دم کرده حسابی
بخورند.
آنهایی که مانده اند دلشان
می خواهد بروند یکبار هم که شده
بروند یک مغازه ای که از سر تا تهش
مشروب باشد که بتوانند هر چیزی را
می خواهند انتخاب کنند.
آنهایی که رفته اند
همانطور که توی
صف اداره پلیس
برای کارت اقامتشان ایستاده اند و
می بینند که پلیس با باتوم خارجی
ها را هل می دهد فکر می کنند که آن
جهنمی که تویش بودند حد اقل کشور
خودشان بود.حد اقل احساس نمی کردند
طفیلی هستند...
آنهایی که مانده اند
همانطور که گشت ارشاد با باتوم
دختر ها را سوار ماشین می کنند فکر
می کنند که آنهایی که رفته اند
الان مثل آدم های محترم می روند به
یک اداره مرتب و کارت اقامتشان را
تحویل می گیرند
.
آنهایی که رفته اند
همانطور می نشینند پشت پنجره و
زل می زنند به حیاط و فکر می کنند
به اینکه وقتی برگردند کجا کار
گیرشان میاید و ایا اصلا کار
گیرشان میاید؟
آنهایی که مانده اند فکر می
کنند که انهایی که رفته اند حال
کرده اند و حالا میایند جای آنها
را سر کار اشغال می کنند و آنها از
کار بیکار می شوند.
آنهایی که مانده اند فکر می
کنند آنهایی که رفته اند حق ندارند
هیچ اظهار نظری در هیچ موردی بکنند
چون دارند انور حال می کنند و فورا
یک قلم برمی دارند و اسم انوری ها
را خط می زنند.
آنهایی که رفته اند هی با
شوق
بیانیه ها را امضا می کنند و می
خواهند خودشان را به جریان سیاسی
کشوری که تویش نیستند
بچسبانند.
آن هایی که مانده اند در
حسرت بی بی سی بی سانسور کلافه می
شوند.
آنهایی که رفته اند هیچ
سایت خبری را نمی خوانند.ربطی
بهشان ندارد خبر کشور هایی که تویش
هستند…
آنهایی که مانده اند می
خواهند بروند.
آنهایی که رفته اند می
خواهند بر گردند.
آنهایی که مانده اند از آن
طرف مدینه فاضله می سازند.
آنهایی که رفته اند به
کشورشان با حسرت فکر
می
کنند.
اما هم آنهایی که رفته اند
و هم آنهایی که مانده اند در یک چیز
مشترکند…
آنهایی که رفته اند احساس تنهایی
می کنند. آنهایی که مانده اند هم
احساس تنهایی می کنند.