اگر به اندازه كافي دقت نكرده باشيد! احساس ميكنيد كه در اينجا از هر دري سخن آوردهام، از اعتقادات دروني تا جوك و شوخي. اما با كمي دقت بيشتر متوجه مي شويد كه مطالب اين وبلاگ از لحاظ موضوعي به 6 دسته تقسيم ميشوند. دسته دروني به مطالبي مي پردازد كه بيشتر برخواسته از احساسات و تفكرات فردي من است. دسته بروني نتيجه نگاه من به دنياي بيرون و روابط جامعه و دولت است. روزانه ها عمومن شكل دفتر خاطرات را دارند كه براي بخاطر سپرده شدن آورده ميشوند. مطالبي كه در دسته قصه آورده ميشوند، مطالبي هستند كه واقعيت ندارند. شايد در قالب قصه موضوعاتي دروني يا بروني را آورده باشم، با اين حال در اين دسته خواسته ام كه حتمن خواننده مطمئن شود كه اين يك داستان است و واقعيت ندارد. دو دسته عكس و نقاشي كاملن دلي هستند و مواد تشكيل دهنده اين پستها از عكس ها و نقاشي هاي خودم تشكيل شده اند. در اين پست قصد دارم قدري سبك نوشته هايم را برايتان بشكافم.
در تمام نوشتهها از دوساختار اصلي استفاده كردهام اول استفاده از روش محكم و متشابه نويسي، دوم نوشتن با آب ليمو. منظور از محكم و متشابه اين است كه نوشته ها را به گونه اي نوشته ام كه خواننده بتواند دو مفهوم متفاوت برداشت كند كه حتي ممكن است متضاد هم باشند. اين مفاهيم متشابهات هستند. محكمات، اعتقاداتي از من هستند كه معياري براي سنجش متشابهات هستند. اگر احساس كرديد كه در مطلبي دو مفهوم متفاوت قابل برداشت است مفهومي كه به محكمات نزديك تر است را برگزينيد. علت اين نوع نوشتن را حضور باز خوانندگان اعلام ميكنم. بعضي مطالب آنقدر براي من مهم هستند كه دوست ندارم توسط كساني كه كاملن آنها را درك نكرده اند مكدر شوند لذا آنها را طوري بيان كرده ام كه خواننده نا آشنا برگ زردي از سبد ما بردارد و برود و سيب هاي سرخ و آبدار ما را به خال خود رها كند. ساختار دوم كه آن را نوشتن با آب ليمو نام گذاشتم، استفاده از معاني دور و نزديك است. در اين حالت يك معني نزديك و ساده قرار دادهام كه خواننده عجول و سرسري آن را برداشته و برود اما كسي كه وقت گذاشته و نوشته را با خود بپزد، ميتواند آنچه را كه با جوهر نامرئي نوشته ام را دريابد. معمولن دريافت اين مطالب از نوع اول سخت تر است. چون در نوع اول بخاطر معني عجيب و ناهماهنگ با تفكرات من خواننده آشنا به دنبال معني دوم ميرود، اما در حالت دوم حتي خواننده آشنا نيز ممكن است اصلن به دنبال معني نرود چون معني ساده اوليه مي تواند يك خواننده را راضي كند.
ساختار عمومي وبلاگ اين مسئله را پيچيده تر ميكند. به علت وجود مطالب روزانه و عكس ها و نقاشي ها، يعني مطالبي كه كاملن روبنايي هستند، خواننده عادت ميكند كه مطالب خيلي ساده و معمولي مانند اخبار روزانه و يا عكس طبيعت را به طور متناوب در اينجا ببيند. همين عادت كردن به مطالب روبنايي زمينه اي براي خواننده ايجاد ميكند كه عادت كند معني اول را برداشته و از مطالبي كه معني دوم عميق دارند غفلت كند. در اينجاست كه اين نقد به من وارد ميشود كه آيا من قصد دارم خوانندگان را گمراه كنم يا دوست دارم آنها را همراه خود آورده و با خودم بيشتر آشنا سازم؟ جواب در اين است كه سعي كرده ام نوعي فيلتر در ذهن خواننده ايجاد كنم كه متناسب با ديدگاه آن فرد به دنيا باشد در واقع نوعي ادپتيو فيلتر. در اين صورت خوانندگان متفاوت فقط بخاطر نگاهي كه به بيرون دارند متوجه مطالب نوشته شده نخواهند شد و خوانندگان ديگر مي توانند مطالب را دريافت كنند. البته اين كار خطاهايي هم دارد كه بايد با روش هاي تصحيح خطا، فيلتر هاي خوانندگان را تنظيم كنم.
در اينجا سه نمونه از روشهاي فيلترگذاري و تصحيح خطا را كه شامل حجم، عنوان و موضوع است را بيان ميكنم. حجم مطلب نوشته شده جزء مهمترين عوامل فيلتر شدن مطلب از ديد خواننده بي توجه است. همين كه الآن شما اين متن طولاني را خوانده ايد و به اينجا رسيدهايد، اگر از بي كاري مفرط نباشد، از توجه شماست، ممنون. به اين ترتيب در حالي كه مطلب در جلوي چشم او قرار دارد خوانده نميشود. عنوان در مقابل متن، فيلتر ديگري است كه مفهوم را پيچ ميدهد. خواننده بي توجه متن را به عنوان پست در نظر ميگرد در حالي كه افراد نكته سنج، متن را در كنار عنوانش پست ميدانند. بارها شده كه مطالبي نوشتم كه بدون توجه به عنوان آن مطلب، اصل موضوع كاملن مخفي مي ماند. براي نمونه، پست دل خوش سیری چند؟ - یا مروری بر حوادث 8 مهر ، در آن پست ضمن نوشتن يك داستان سعي كردم از زبان شخصيت هاي درون داستان نوع رفتاري كه از نظر من بايد بين دانشجويان يك دانشكده باشد را توصيف كنم، به قول معروف دانشكده فاضله! البته داستان را به نوعي نوشتم كه بيشتر شبيه يك شوخي و طنز باشد و خواندن ديالوگ بين دانشجويان و رفتارشان بيشتر خنده دار باشد. اما با ديدن عنوان دل خوش سيري چند براي پست، خواننده زيرك ميداند دارم از موضوعي صحبت ميكنم كه نهايت مطلوب است اما دست يافتني نيست. با اين حال كار را به اينجا نيز خاتمه ندادم و عنوان را دو تكه كردم كه باز خواننده بي توجه بدون فهميدن منظور قسمت اول، آن را فقط يك واقعه نگاري در قالب طنز بداند. در نهايت موضوع كه يك راهنماي بسيار ضعيف است به خواننده اين نويد را ميدهد كه در پست بايد دنبال نكته خاصي باشد يا خير. پستي كه در موضوع روزانه قرار ميگيرد در مقابل پستي كه در موضوع دروني قرار ميگيرد،عمومن مطلب كمتري براي ارائه دارد. به اين ترتيب با استفاده از 3 روش و فوق و چند روش معدود ديگر به نوعي خواننده ها را از مطلب دور و يا به آن نزديك ميكنم.


این عنوان نمایشی است که در هفته آینده از شنبه تا ۵شنبه در آمفی تیاتر مرکزی اجرا خواهد شد. تصویر بالا قسمتی از تمرین بچه های گروه تیاتر شریف برای اجرای هفته آینده است.
من فقط یک پرده اش رو خوندم و اجرای همون یه پرده رو تو تمرین دیدم. اما می تونم دیدنش رو به افراد زیر توصیه کنم:
عشاق موفق٬ معشوقین موفق٬ عشاق شکست خورده٬ معشوقین مورد سوء استفاده قرار گرفته٬ طرفداران عقاید فمنیستی٬ طرفداران عقاید ضعیفه پروری٬ سادیست ها٬ مازوخیست ها.
بنده هیچ گونه مسئولیتی در قبال پسندیده شدن یا نشدن تیاتر از نظر شما رو نمی پذیرم.
من فقط از شما دعوت می کنم٬ این شمایید که تصمیم میگیرید.
لغتايي كه سهميه امروز بود رو دوره كردم. جعبه لايتنر تاشو ابتكاري خودم رو تا زدم و تمام 1500 تا لغتم رو گذاشتم گوشه اتاقم.
مهتابي و لامپ زرد و خاموش كردم و رو دوشك سردم چمباتمه زذم. چيزي كه خيلي ميچسبه سرماي دوشك تو اون چند دقيقه اول خوابه و قلت زدن ها قبل از گرم شدن چشم.
كم كم ديواراي خاكستري، سياه تر ميشدن و تصوير جلسه امتحان فردا داشت روشن تر ميشد كه: رينگ رينگ، رينگ رينگ!
اه لعنتي كيه اين وقت شب! ساعت دوازده و ربعه! بابا گفت يارو قرار چك بياره نكنه همونه! ديوونه لابد زنگ زده ببينه اگه خواب نيستيم چك روبياره.
رينگ رينگ، رينگ رينگ.
اگه تلفن اتاقم قطع نبود حتمن جواب ميدادم اما كي حس داره تا آشپزخونه بره تلفن جواب بده. تازه آخه هر كي هم با من كار داشته باشه به موبايل زنگ ميزنه. حتمن با بابا اينا كار دارن.
رينگ رينك، رينگ رينگ.
ااااا، اينا عجب خوابين ها!
رينگ رينگ، رينگ رينگ.
چرا قطع نميكنه! نكنه اتفاقي افتاده؟ نكنه كسي تصادفي چيزي كرده؟ واسه همينه كه اينقد تلفن رونگه داشته تا بيدار بشيم.
رينگ رينگ، رينگ رينگ.
پامو كه از رو تخت زمين گذاشتمو قدم اول رو به سمت كليد لامپ برداشتم يه گيج اساسي وسط اتاق زدم. نمدونم از گيجي خواب بود يا ايستادن ناگهاني. چراغ راهرو رو روشن كردم. تو نيمه تاريك تك لامپ راهرو از كنار مبلاي راحتي رد شدم و تو همون تاريكي بدون روشن كردن چراغ سريع گوشي رو برداشتم تا اون صداي رينگ رينگش زودتر خفه بشه.
الو بله؟ بله؟ الو؟!...
"اي لعنتي اينم وقت مزاحمت بود؟"، تو دلم داشتم اينوميگفتم كه يهو يه صداي زنونه از اون ور خط گفت:
Seyed Ali Mirtar? I am calling from TOEFL ....
اه! تافل؟ بابا اينا چقدره پاين! صداش هي آروم و آروم تر شد تا اينكه ديگه به زور به گوش ميرسيد.
قضيه كنسل شدن سه تا از موسسات ايراني تافل رو كه شنيدين حتمن؟ يكي از اونا اوني بود كه قرار بود من فردا توش امتحان بدم. البته كه من يه اكانت جديد باز كرديم و همين فردا ميريم يه جاي ديگه امتحانم روميديم اما اين بنده هاي خدا كه نمي دونن اين دوتا اكانت مال يكيه!
خلاصه نصفه شبي در حالي كه بصل النخاعم نميتونست تعادل پاهام رو حفظ كنه. نمي دونم مغزم چه جوري مكالمه غير منتظره ما رو به پايان رسوند.
بابا چقدر مسئوليت پذير! فكر كنم فقط همين امير بهادر 400 نفر شركت كننده داشت! كه اينا بايد زنگ بزنن. تازه زنك بزنه چي بگه؟ بگه ما نتونستيم هنوز براتون جا پيدا كنيم. اگه خيلي براتون مهمه كه همين زودي ها امتحان بدين ما بيشتر سعي كنيم، اگه خيلي مهم نيست، زمان امتحان رو بعدا با اي-ميل بهتون خبر ميديم كه كي امتحان مجدد بدين!
آخرشم كه گفت روز خوش! با يه گود نايت حاليش كردم كه بابا اينجا شبه! طرف گفته اه ساري گود نايت!
اين خارجي ها چايي نخورده فاميل ميشنها! همچين سيد سيد ميكرد! گفتم بعد 6 سال تو دانشگاه هنوز آقاي ميرطاريم! خانوم اجنبي يه سلام كرد شد پسرخاله!
چند روز پيش وقتي به يكي از آشنايان اون ور آبي قضيه تافل رو گفتم چنان تعجبي كرد و غير ممكنه غير ممكنه كرد! بعدش گفت ميخواي زنگ برنم؟ يا خودت زنگ ميزني؟ گفتم خودم زنگ ميزنم بهشون! مثكه اونجا كنسل شدن يه برنامه از پيش تعيين شده يك فاجعه است!!!
خبر ندارن امروز تو آزمايشگاه ما دوستان تافلي داشتن با دمشون گردو ميشكوندن كه بدون دادن جريمه دارن تافلشون رو ميندازن عقب!
فکر کنم یکم دیره! اما خوب٬ لطفا اد بفرمایید!
میگن امروز روز عصای سفیده.
* * *
میدونی این وسط چی خیلی فرق میکنه؟ بدیهیات!
یه چیزی بگم های های بخندی! سوال اول اسپیکیگ تافل اینکه در مورد یک موضوع فملیار (آشنا) ۴۵ ثانیه حرف بزنی. می دونی فرض اوناچیه؟ اینه که یه سوالی میدن که حتمن قبلن در موردش حرف زدی و اینجا قرار فقط تکرارش کنی.
نمی دونم باید به خودم بخندم یا به اونها؟ یا اونها خیلی دنیای کوچیکی دارن که مسائل معمولشون اینقد سادس٬ یا ما زیادی به فلسفه وجودی و علت العلل گیر دادیم. به خدا من حتی یک بار هم کیفیت برگذاری یک جشن تولد رو واسه کسی تعریف نکردم. اما از خیلیا پرسیدم تعریفت از خدا چیه!
* * *
این قصه سر دراز دارد... یه چی تو مایه های بودن و نبودن. چرت زدن و نزدن. فکر کردن و نکردن. حال کردن و نکردن. قمار کردن و نباختن!

وقتي 13- 14 سالم بود نزديك بود از اون بالا بيافتم پايين! مرگ رو ديدم. بيشتر از 10 سال بود كه به اينجا سر نزده بودم. صمدي پاش از رو سنگا سر خورد و با كمر خورد تو صخره، لباسش هم خوني شده بود. شانس آورد سرش به سنگ نخورد! روز پر حادثه اي بود!
هنوزم از اين آبشار ميترسم!
مكان: دار آباد
پ.ن. این عکس یک پانورامای ۳ تکه ایست.

پ.ن.
اگه سازمان سنجش رو هم مثل امیر بهادر از دور خارج نکن٬ همین چهارشنبه قرار تافل بدیم!
تفالی به حافظ زدیم برای تافل٬ گفتیم بگذاریم بزرگان اهل فن تفسیر نمایند.

همینک خبر دار شدم که عرفان همین چند روزی که من مکه بودم ازدواج کرده! مراسم و سالن و همه رو گرفته زده رفته کانادا! برگردی من شام می خوام!
رضا هم که تو همین تابستون ازدواج کرد. مرتضی هم که همون سالای اول کوله بارشو بست.
فک کنم این عکس مال زمستون سال ۸۱ هست. غیر از پشتک هایی که از رو اون صخره زدیم و صحنه ای که کله کیوان از ۲ سانتی سنگا رد شد٬ کشتی که با مصطفی عالم گرفتم هم خوب یادمه. بد جوری خاک شدم!
این عکسی که می بینید با فدا کاری علی محمود زاده گرفته شد٬ که حاضر شد از لذت پریدن ببره و از ما عکس بگیره. فکرشو بکن وقتی تا زانو تو برف وایستادی و یکی ازت بپرسه نسکافه میخوری یا شیر داغ؟ جدن همچین آدم مجهزی از یاد آدم میره؟!
وای تو اون برنامه اتفاقی افتاد که چند تا پسر با داد ازم پرسیدن: " مگه خودت خواهر و مادر نداری؟"
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
عرفان و رضا٬ ایشا الله که جفتتون خوش بخت بشین
( لطفا اشتباه برداشت نکنید.)
مكان: يك كافي نت در نزديكي هاي ميدان ولي عصر.
خانم متصدي كه حدود 24 يا 25 سالي داشت با خانم ديگري در حدود 30 و اندي ساله، صحبت ميكرد.
30: يعني چي؟ مگه ميشه؟ آدم وقتي ميميره خوب ميميره. يعني چي دوباره زنده ميشه.
20: والا منم نمي دونم. شايد بعدن دوباره يه چيزي بشيم مثل مورچه يا درخت يا ... والا منم نمي دونم.
30: بابا چه چيزاي عجيبي تو اين اينترنت پيدا ميشه!
علي ميرطار: (به صورت حديث نفس) بابا چه چيزاي عجيبي تو اين تهرون پيدا ميشه!
امضا: يك تماميت طلب!
دنگ، دونگ، تلق، تولوق، ديش، دوف، بام، بام، خش، جير، جيز، فرر، ويژ، قيژ، هومممم، بوف بوف بوف، تق تق، دينگ دينگ.... اينقد سر و صداست كه خيلي بايد مرد باشي كه سرتو، تو لاك خودت نگه داري.
پ.ن. این دو کفتر٬ امروز صبح ساعت ۷ و ۲۰ دقیقه پدر و مادر شدن. لازم به ذکر است اگه کسی می خواد عمل زیبایی بینی بکنه بجنبه که تا آقای دکتر سر کیفه ازش تخفیف بگیره!
خدا نصيب گرگ بيابون نكنه! چي بود! مادر فولاد زره، نه پدر فولاد دل! بابا به جووني بچمون رحم كن! آقا تازه داره دكتر ميشه.
من كه از فرط حيرت و ترس ديگه جرات نداشتم به محم.ود نگاه كنم. با خودم ميگفتم قيافه منو ببينه بد تر قالب تهي ميكنه. اونجايي كه نوابي گفت من شرط مي بندم اين كد سنتز نميشه، و شروع كرد كل اينداختن جدن تصميم گيري سخت بود كه جلوش وايسي و بگي سنتز ميشه يا اينكه بي خيال ايهمه زحمت بشي و حرفشو ثبول كني.
وقتي واسه شور هيئت داوران از جلسه اومديم بيرون، ديدم دستاي محم.ود يخ كرده، داشت از حال ميرفت. اما تا اومديم بيرون جمعيت بچه هاي پشت در رو كه ديديم كلي روحيه گرفتيم. من كه گرفتم. اين همه اومده بودن نتيجه جلسه محم.ود رو ببينن. جدن كف كردم.تازه وقتي محم.ود با اون اوضاي دپرسش اومد جلو از بچه ها تشكر كرد و بهشون خوراكي تعارف كرد معني كف كردن رو فهميدم. اگه من بودم مي رفتم يه گوشه زانوي غم بقل ميكردم و بي خيال بچه ها و مهمونا ميشدم.
اما داستان اين جوري تموم نشد، نمره اي كه هيئت داوران اعلام كردن خيلي خوب بود، نمي دونم نوابي با اون همه گيرش چجوري گذاشته بود اون نمره رد بشه. صداي صوت و كف بود كه از راهرو هاي ساختمون جديد پيچيد و از كنار صندلي هاي خالي عرشه گذشت و از پنجره هاي باز پله ها خودشو تا عمران رسوند. اصلن جو يهو عوض شد. بچه ها بالا و پايين ميپريدن و هلهله ميكردن كه اي ول، اي ول، دكي محم.ودو ايول!
حتي از پشت اون كوه ريش هم ميشد لبخند رو رو صورت نوابي ديد. فكر كنم اون هم از نتيجه راضي بود. البته اگه شرط رو ميبست حتمن مي باخت، چون محم.ود امروز صبح كدها رو تست كرد و ديد همه درست بودن و سنتز ميشدن. اگه شرط ميبست آي حال مي داد، آي حال ميداد.
كجا بودم؟ آهان از پنجره ها برگرديم تو از عرشه بي كبوتر عاشق رد بشيم و بگرديم به همون ساختمون جديد طبقه 3. يه تعدادي از بچه ها بالاي پله ها بودن و يه عده دور ميز بهرامي حلقه ميزدن. ديدم دوتا از خانوما از خوشحالي اشك تو چشاشون حلقه زده و احساساتشون رو نمي تونن كنترل كنن.
بچه ها همينطور اي ول اي ول كنان محم.ود رو تا همكف بردن و بعد با هيپيپ هورا شروع به بالا پايين كردنش، كردن!
يه 20 تايي از بچه هاي قوي تر جمع شدن و محم.ود رو مينداختن بالا. ياد شب عروسي ممد مروت افتادم كه وقتي بچه ها مينداختنش بالا با دست جلو برخوردش و با سقف ميگرفت. اما اين بار سقف، سقف عرشه بود و فاصله 3 طبقه!
مرامي حقشونه كه اسمشون تو كتاب گينس به عنوان يك ركورد ثبت بشه. اون قدر بالا انداختنش كه محم.ود تونست كف دست راستش رو برسونه به سقف عرشه اونم از كجا؟ از همكف.
تو اين هيرو بير نمي دونم حسام صلوت از كجا اومد و داد زد: بچهها اتوبوس ها دمه درن برنامه، شامه. اونجا بود كه شصتم خبردار شد كه محم.ود بعد از ديدن بچه ها سريع صلوت رو فرستاده بوده كه بره از ترمينال آزادي 3 تا ولو بگيره واسه اياب و ذهاب بچهها. آخه تو يه نگاه معلوم بود كه تعداد بچهها 3 رقميه.
اصلن شور جمع خوابيد، بچه ها واقعن ناراحت شدن كه محم.ود اين همه مرام گذاشته. همه ميگفتن بابا تو كه شامتو دادي، آخه چرا؟ محم.ودم كه با اون همه لطفش ميگفت: من امشب خيلي خوشحالم، مي خوام شمارو هم شريك كنم. يكي داد زد، بابا ما خودتو ديديم كلي حال كرديم. اون يكي گفت ما اگه با شكم مي خواستيم حال كنيم جاهاي ديگه مرفتيم واسه ما رفاقته كه مهمه. اون طرفتر صداي آرومي ميگفت: آقاي ممت.ازپور ما بخاطر شما اينجاييم نه شام. يكم بالاتر، يكي كه تا كمر از نيم طبقه خم شده بود تسبيحشو تو مشتش جمع كردو گفت: دكتر جون شب احيايي ما رو دعا ميكردي، به ما خيلي بيشتر از اين شام ميچسبيد.
هرطوري بود محم.ود بچه ها رو قانع كرد و سوار شديم رفتيم....، رفتيم....، اهم ... ، رفتيم...، چيزه....، رفتيم چيز....، كجا رفتيم؟ 120 نفر رو ييهو كجا ميشه برد شام داد؟ اونم بدون رزرو قبلي؟
نه نشد! 120 نفر خيلي زياده، فك كنم 10 – 12 تا كافيه. 120 تا هركاري كني نميشه جمع كرد.
خوب پس از اول...
خدا نصيب گرگ بيابون نكنه! چي بود! مادر فولاد زره، نه پدر فولاد دل! بابا به جووني بچمون رحم كن! آقا تازه داره ....
پ.ن. عطف به نظرات دوستان لازم دیدم اعلام کنم که "این متن صرفن یک داستان تخیلی است و هرگونه تشابه اسمی کاملن اتفاقی است!"
چند وقت پيش موري كبير تو وبلاگش يه پست نوشته بود تو اين مايه ها كه انگليسي خيلي از فارسي كامل تره و بهتر ميشه باهاش مفهوم رو بيان كرد.
يه جايي توي قرآن ديدم كه علت نزول قرآن به زبان عربي رو گفته بود كامل بودن زبان عربي. و بعد مثال آورده بود كه اگه قرآن فارسي مي بود همه مي گفتن چرا خدا زبان ناقص رو براي حرف زدن انتخاب كرده.
خوب در هر دو مورد مثل هر ايراني ديگه اصلا با مطالب خونده شده حال نكردم. اما الآن كه دارم زبان ميخونم با تعداد زيادي لغت در انگليسي آشنا شدم كه براي معني کردن آنها بايد از چندين کلمه فارسي با هم استفاده كرد. اگر هم خيلي سعي كني فقط از يك لغت استفاده كني ٬آخرش بايد ببريش تو يكي از باب هاي عربي ازش استفاده كني.
با عربي كاري ندارم، اما در مقايسه با انگليسي در حال حاضر تعداد لغات موجود ما بسيار كمتر از لغات انگليسي ها است. چندتا مثال هم ميارم كه حرفم همينجوري رو هوا نباشه.
parole : آزادي زندانيان با قيد شرط يا همان آزادي مشروط. معني قول شرف هم ميدهد.
wasp : زنبور خرمايي، زنبور بزرگي كه عسل توليد نميكند اما خوب نيش ميزند.
bee : زنبور عسل
Wade : در داخل آب كم عمق راه رفتن. در واژه نامه ديگري آمده بود به سختي از داخل آب يا گياهان انبوه راه رفتن. برداشتم اين بود كه كلا به راه رفتن با زحمت وقتي عوامل محيطي مزاحم هستند اطلاق مي شود.
به نظرم زبان فارسي زبان آهنگيني است. هر چند شعر هاي زبان هاي ديگه رو زياد نشنيدم. اما شعرهاي معروفي كه از گوشه و كنار به گوش آدم ميرسن اصلن از لحاظ آهنگ با شعر هاي فارسي قابل مقايسه نيستند. با اين وجود كم كم دارم قبول ميكنم كه متاسفانه زبان فارسي اونقدرها هم كه من بهش مي نازم زبان خفني نيست.
زمان و مکان: ساعت ۱۶:۳۰ اتاق ۳۱۶ ساختمان جدید دانشکده برق٬ دانشگاه صنعتی شریف.
حضور گرم شما٬ باعث دلگرمی آن عزیز از دست رفته خواهدبود.
ضمنن بعد از مجلس فوق٬ مراسم تیغ زنی مفصلی نیز برقرار خواهد بود. لذا از روزه داران و نداران محترم تقاضا مندیم٬ ضمن خالی نگه داشتن شکم خود تا زمان افطار٬ همکاری های لازم مبنی بر سوار شردن بر گرده دکتر ممتاز پور را٬ جهت سورچرانی مفصل٬ مبذول بفرمایند.
با تشکر٬
امضا: تنی چند از رفقای حقدار!!
درست زماني كه توهم بودن درونم رشد كردن، همان ريشه نبودنم شد.
هر زمان تصور پيروزي مرا فرا گرفت، همان نقطه، شروع شكستم شد.
هر گاه ضعفم را از ياد بردم، قدرتت را از سر رحمتت نشانم دادي.
آنگاه كه پايهها و پيروها را از پي هم ميچيدم، از بي پايگي قلبم غافل مي شدم. و آنگاه كه قلبم را با بتان پايه گذاشتم، تمام پايهها و پيروها را از دست دادم.
خيال باطل رسيدن، مرا آواره خودم كرده كه اگر از خودخواهي و غرورم دست ميكشيدم، ميفهميدم تا رسيدن فرسنگ ها فاصله است.
لحظهاي كه به وامگذاري آني و كم تر از آني شك كردم، دلم بر آني كه نميبايست، لغزيدن گرفت. مرا به ايني و آني حتي كم تر از آني وا مگذار.
در ماهي كه دستان دوست نمايان بسته است، چگونه دستان من اين گونه به خود رهايند كه بند از دست و پاي دشمنان آشكار نيز ميرهانم؟
ختام كلام با تو، كه اگر من بگويم باز از خود نبريدهام. ختمم را تو به خير كن.
وقتي اون تصميم رو گرفتم خيلي غمگين بودم. يه زماني وقتي بهش فكر ميكردم از خودم عصباني ميشدم و حالا به تمام اتفاقات گذشته لبخند ميزنم.
زمان، عنصر اول تغيير، با هرچه كه تركيب شود، محصولي متفاوت از گذشته نصيبمان ميكند. در اين ميان، واكنش احساسات با زمان، مثالي از كان لم يكن شيا مذكوراست.
اما احساسات چنان با مكان گره ميخورند كه زمان با تمام شعبدهاش، از اين حريف قديمي شكست ميخورد. حضور در مكان چنان احساس را نو ميكند كه گويي زمان به گذشته برگشته است. قلب در سينه نميگنجد، پاي بر زمين نميماند، اشك در چشم ميشكند و كلام از كام ميجهد.
و اينجاست كه چرايي تغييرات سر باز ميكند. در جستجوي فخر گم شده و غرور شكسته شده، عطش دانستن را هيچ شرابي سيراب نميكند جز جوابي كه هيچگاه پاسخي برايش پيدا نخواهد شد، كه اگر پاسخي بود بي شك احساس، لباس كهنگي به تن نكرده بود.
پس باز بايد لب فرو بست، چشم شست، باز ايستاد و لطافت حضور حس گم شده را از سينه بيرون كشيد. به روزمرگي ادامه ميدهيم، گريزي نيست.
گفتم: نه. اما بعضی وقتها یه کارایی میکنی که انگار اصلن هیچوقت٬ هیچ نونی نبوده.
گفتم: عاشق اگه عاشق باشه نباید سرد بشه.
گفت: موافقم٬ اما ممکنه ته بگیره.
گفت: با این همه پیچ سفت چه کار کنم؟
گفتم: آنچه تو جوشکاری میبینی٬ همه قطعات جداست. برو شکر خدا کن که یار پا برجاست.
فراق یار عزیز و بی وفایی زمانه
غم دوری نرفته٬ گرفته گریبانم
چگونه توانم شوم زین عزیز آشیانه
یاران همه رفتند و علی است در میانه
یکی رفیق بماند و همو است تنها بهانه
شکست صفای دلم بر جفای انتخاب
چگونه دل تواند بدین سخت تازیانه؟
در این تلاطم سخت دریای تعقل
علی را نباشد کسی بجز خدای یگانه.
پ.ن. حس پس از دیدن وبلاگ محمود٬ سصفر و اس ام اس به بهداد.
وقتی موجودات رو دسته بندی میکردن. دیدن تعداد زیادی از موجدات در دسته گوزن ها هستند. تعداد زیادی ببر ها. تعداد زیادی در دسته خرگوش ها.تا اینکه به موجوداتی رسیدند که با وجود ظاهر یکسان٬ هرچقدر سعی کردن حداقل دوتا از آنها را در یک دسته قرار دهند٬ دیدند نه٬ اصلا راه ندارد. بنابر این موقع دسته بندی به این صورت قانون گذاشتند:
۱- تمام موجوداتی که دسته بندی شدند به طوری که در شرایط یکسان به محرک ها پاسخ یکسان دادند و در تناوب زمانی٬ رفتار متناوب از خود ارائه دادند را موجودات دسته بندی پذیر یا به عبارتی حیوان می نامیم.
۲- باقیمانده موجودات که قابل دسته بندی نیستند یعنی رفتار مشابه ارائه نداده و اصلا مثل هم عمل نمیکنند و هیچ دوتایی از آنها این قابلیت را ندارد که مانند هم شناخته شود را موجودات نا دسته پذیر یا دسته نا پذیر می نامیم. برای سادگی در بیان بطور خلاص می گوییم: انسان.
اگر کسی وضو گرفت و نماز نخواند٬ جفا کرده.
اگر کسی نماز خواند و دعا نکرد٬ جفا کرده.
اگر کسی دعا کرد و من استجابت نکردم٬ جفا کردم.
منبع: ناموثق