خیلی وقتها قصدی برای پیدا کردن دوست جدیدی نداریم اما به واسطه درسی که از دانشکده ای بر میداریم و یا محل کار جدیدی که انتخاب میکنیم. با آدم ها جدیدی آشنا میشویم و به واسطه رابطه کاری یا درسی٬ دوستی و رفاقتی بین افراد ایجاد میشود.
این رابطه دوستانه ممکنه با امتحانای پایان ترم و یا تغییر شغل کم رنگ بشن و کم کم از بین برن. شاید هم طرفین سعی کنند که اون رابطه رو همونجور محکم حفظ کنند. ادامه دادن یک رابطه مسئله من نیست - فعلن - شروع اون رو دارم مطرح میکنم.
به عنوان یک دانشجو این رفاقت های ترمی رو زیاد دیدم که در طول یک ترم رفاقت ها زیاد شده و بعد از ترم کم رنگ میشوند.
در حالت قبل اگر دوستی کوتاه مدت و موقت بود٬ از قبل تصمیمی بر ایجادش نبود و یک اتفاق باعث به وجود آمدن آن شده بود. اما حالت دیگری است که تصمیم وانتخاب نقش اصلی رو در ایجاد دوستی داره. یک مثال ملموس برای این حالت به ذهنم میرسه که اصلن منظور من اون نیست اما برای مشخص شدن اون رو میگم.
این مثال ملموس که حتمن تا الآن به ذهن شما هم رسیده دوستی های کوتاه مدت پسرها و دخترهاست که مدتی با هم دوست هستند و بعد از مدتی تموم میشه. - در اینجا من فقط در مورد شروع حرف میزنم و نوع پایان کاری ندارم.-
به نظر من دوست داشتن و محبت سرمایه ای گران قیمته که وقتی دادیش پس گرفتنش بسیار دردناکه. اگه این رابطه بر اساس اتفاق٬ پیش آمده باشد٬ خوب از نظر من کسی مقصر نیست. اما اگر کسی بداند که در یک رابطه که احساسات در آن درگیر است٬ بخواهد یک رابطه کوتاه مدت را شکل دهد٬ این رابطه می تواند در نهایت به ظلم بزرگی به خود و طرف مقابل تبدیل شود.
پنجشنبه گذشته فرصتی دست داد و ما هم با این دوستان رسانای سبز به کهریزک رفتیم. در مورد ملاقات با معلولین به طرز ملموسی شکل گیری رابطه دوستانه و انتظار و تقاضای محبت را می دیدم. در اینجا من مسئول انتخاب در ایجاد یک رابطه هستم. باید تصمیم بگیرم که با بچه های کهریزک ارتباط بر قرار کنم یا خیر. اما در خودم توانایی ادامه این رابطه را نمی بینم. نه تنها در میان مدت بلکه در کوتاه مدت نیز می دانم که به مشکلاتی بر میخورم که نمیتوانم ادامه دهم. بنابر این فکر میکنم که نباید اجازه دهم رابطه محبت آمیزی بین من و بچه های آنجا ایجاد شود. تا هم خودم دچار وجدان درد بعدی نشوم و هم آنها از دوری ابراز نارضایتی کنند.
پ.ن. این پست هیچ ربطی به دیدگاه های من در مورد ازدواج موقت و دوستی دختر و پسر نداشت لطفن آی کیو نزنید و تعمیم بدین. فقط مربوط به بازدید از کهریزک بود. در مثال هم جای مناقشه نیست.
2. امروز روز دختر بود. مباركشون باشه. تا امروزنمي دونستم همچين روزي هست. اگه روز پسر ( با روز مرد فرق بايد داشته باشه) هست بنده رو بي خبر نذارين.
3.در همين راستا امروز در تلويزيون برنامه اي بود. يك آخوندي در حال صحبت بود و گفت: اين وضع آرايش كردن و خود رو در معرض ديد گذاشتن غريبه و از سر كمبود محبته. بعد گفت آخه هيچ جاي دنيا رو نمي بيني كه ملت وسط خيابون دست تو يخه هم كنن. اصلن تو خارج اين طوري نيست. مثلن همين آمريكا ملت تو خيابون دست هم ديگه رو نمي گيرن چه برسه بخوان بوس كنن.
ما كه تو اين فيلماي خودشون ديدم كه وسط دانشگاه و دبيرستان ومترو چقدر چيك تو چيك و فيس تو فيس در حال معاشقه هستند. دوستان خارجي لطفن در مورد مشاهدات عيني شون ما رو مطلع كنن.
مجري برنامه گفت: چرا امروز اينقدر در مورد خانم ها صحبت ميكنيد؟ از آقايون هم بگيد. حاج آقا فرمودند: امروز روزدختره بنابر اين بايد اكسنت رو رو اين سيلاب بيشتر كنيم!

دیدن این فیلم رو توصیه میکنم مخصوصن دوبله باحال قدیمیش. من رو یاد اشک ها و لبخندها انداخت.
پستم را سانسور کردم! جدنها!
سال بعد٬ جشن ورودي ها٬ يه مقاله تو مجله ورودي ها به همون اسم. فهميدم سال قبل از ما هم اون مقاله تو مجله بوده. فكر كنم سالهاي بعد هم بود. سر ورودي های 82 هم بود. واسه 83 و 4و 5 رو ديگه تو رسانا اون قدر ها نبودم كه بودنم.
شايد همين امسال هم تو مجله ورودي هاي 86 هم بوده باشه.
ته ذهنم مونده بود كه حامد هاشمي كسي است كه اين مقاله را نوشته٬ از دوستك پرسيدم، گفت آره. ته ذهنم مونده كه حامد هاشمي 74 اي برق بوده. از دوستك نپرسيدم.
من تا همین چند دقیقه پیش این مقاله معجزه آسا را نخوانده بودم. مقاله ای که حداقل در آن سالها شاهکاری بی بدیل بود و حتمن باید چاپ میشد. و شاید هنوز هم.
حتمن حامد هاشمی باید نویسنده بزرگی باشد که نوشته اش این گونه سینه به سینه چرخیده است.
هیچ وقت میل به خواندنش نداشتم! نمی دانم چرا! یادم است روزی که معنی آل پس قیلتر را سر کلاس مخابرات یاد گرفتم اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که آهان پس اون مقاله یعنی این!
حدود ۵ ماه پیش با آقای هاشمی و عده ای از سال بالا بالایی ها رفتم سفر. لبخند بلند و زیبایی داشت دقیقن شبیه مجتبی تعالی پسند. دوستانش همه هنری بودند.
وقتی در مورد خنده حرف می زنم اسم عباس نصیری ناخود آگاه از ذهنم میگذرد.
کجا بودم!؟ بحث عوض شد.
من امروز بعد از ۶ سال که این مقاله همیشه کنارم بود آن را خواندم.
پ.ن. با احترام فراوان به حامد و عباس و مجتبی ![]()
پ.ن.۲. حق غر غر کردن برای تمام ابناء بشر محفوظ است. غر غر یعنی انگیزه حرکت نه پوچی.
تو وبلاگ دوستان چرخي ميزنم. يكي در ميان بلكه بيشتر از پوچي زندگي و افسردگي و غيره داد ميزنند. دوستان خراب و درب و داغان!!!
يك چيز را درك نميكنم، چگونه آدم نهيليست ميشود! در حال حاضر دركي نسبت به اين موضوع ندارم.
چيز ديگري كه درك نميكنم اين است كه چگونه يك نهيليست مي تواند تبليغ كند! چرا اصلن من بايد لغتي به نام نهيليست را شنيده باشم. اگر نهيليست ها واقعن به پوچي دنيا پي برده بودند. هيچ وقت نبايد انگيزه اي براي تبليغ ايده خود مي داشتند پس هيچ كس غير از خود آنها نبايد از اين ايده با خبر ميبود. به بيان ديگر دنيا پوچ پوچ نيست. حداقل يك ارزش در آن است كه همان محرك فريادهاي نهيليستي است!
به نظر من اگر كسي تلاش كند تا بگويد نهيليست است و به هر صورت آن را بيان دارد و به هر طريقي از دنياي اطراف شكايت كند، پوچ گرا نيست. چون اميد دارد كه صدايش حركتي ايجاد كند و يا شنيده شود. و كسي كه اميد دارد هرگز به پوچي نميرسد.
در پايان فقط به اين نتيجه تلخ ميرسم كه بيان انزجار از دنيا و پوچي آن نوعي فرياد براي جلب توجه است. فرياد براي جلب توجه تلخ نيست اما اين روش جلب توجه روش انسانهايي است كه مي خواهند بدون رقيب، ديده شوند. كساني كه از شكست ميترسند و جرات مبارزه ندارند. و قسمت تلخ آن اين است كه از اين دست زياد مي بينم. در دانشكده برق دانشگاه شريف.
البته خيلي هم بعيد نيست و قابل انتظار است. پسركان و دختركاني كه عمري مركز توجه خانوادهها، دوستان و مدرسه بودند، در اين دانشگاه وارد رقابت سختي مي شوند در حالي كه خيلي از آنها حمايت سابق را هم از طرف خانوادهها از دست دادند.
متاسفانه از اين دوستان چنان بتي درست شده كه با اولين زمين خوردن شكسته شده و فكر ميكنند كه شخص درون آنها نابود شده.
به نظر من حركت در جهت ابراز ناراحتي از زمين و زمان و جهان فقط نوعي ابراز وجود است. يا اينكه، من اصلن نميتوانم بفهمم چگونه يك آدم پوچ گرا ميشود.
در طي نوشتن اين مطلب هر بار كه مي نوشتم پوچ گرا ياد يك انار قرمز آب دار ميافتادم كه موقع باز كردن آن دانههاي انار به بيرون پرت شده و آب ترش آن از دستانم جاري ميشد. تا انار ميخورم فك نكنم معني نهيليست را درك كنم.
|
Test |
Test Date |
Reading |
Listening |
Speaking |
Writing |
Total |
|
TELXML |
October 17, 2007 |
29 |
28 |
22 |
25 |
104 |
این هم به خیر گذشت! هی می اومدم پست بنویسم در مورد تافل خوندن و ملت رو نصیحت کنم که چجوری بخونن. با خودم می گفتم اگه نمرم کم بشه چه!!؟؟ حالا دیگه اعتبار پست آموزشی برای تافل رو در خودم احساس میکنم.
پ.ن. لازم بذکر است که وربال ۷۰۰ هم شیرینی نداره چه برسه به آی بی تی ۱۰۴ !
![]()
جهان مبدا تمام موجودات و حركات است. ما، حركات ما، افكار ما همه و همه با هم اين جهان را تشكيل ميدهيم. اگر به اين جهان در حوزه فركانس نگاه كنيم. منبعي از انرژي است كه در تمام فركانسها اندازه اش به اندازه كافي بزرگ است.
آنچه كه ما از اين جهان ميبينيم و آن را تفسير ميكنيم، وابسته به نگاه ما است نه واقعيت كلي جهان. در واقع نگاه ما به دنيا در حوزه فركانس مانند فيلتري است كه گين محدود دارد. (گيني كوچكتر از به اندازه كافي بزرگ)
بنابر اين آنچه كه ما از دنيا، زندگي و جهان ميبينيم خروجياي است كه از فيلتر ديدگاهمان ميگذرد و هرچند ناشي از جهان وافعي است ولي آن نيست.
اين ما هستيم كه فيلتر نگاهمان را به دنيا ميسازيم و فقط فركانسهاي خاصي از آن را، آن هم با اندازههاي خاصي از آن را دريافت ميكنيم. آنچه كه به دست ميآورم نشان دهنده شكل دنيا نيست. نشان دهنده ظرفيت نگاه ما است به دنيا. سعي كن چنان وايد بند باشي و چنان گيني داشته باشي كه بتواني دنيا را درك كني نه اينكه دنيا را چون فيلتر كوچك خود تفسير كني. فيلتري كه ساخته ما است و خروجي آن شايد فقط جوك هاي بي مزه يا با مزه باشد!
فريدون پس از شكست ضحاك بر تخت پادشاهي نشست و دوباره عدل و داد را به سرزمين پهناور ايران بازگرداند. شهرناز و ارنواز كه قبلن همسران ضحاك بودند ، اينك به همسري فريدون در آمده بودند.
به يك دست گيرد رخ شهرناز/ به ديگر عقيق لب ارنواز
فريدون را از آن دو 3 فرزند بود، 3 پسر كه دوتا زاده شهرناز و پسر كوچكتر فرزند ارنواز بود.
فريدون، جندل را كه امينش بود به دور دنيا فرستاد تا همسري مناسب براي فرزندانش انتخاب كند، 3 خواهر همشكل از يك مادر. جندل پس از جستجو در تمام دنيا فهميد كه پادشاه يمن 3 دختر دارد كه ميتوانند براي پسران فريدون مناسب باشند. به نزد شاه يمن رفت و داستان بازگفت و دختران را براي پسران فريدون خواست.
پادشاه يمن كه از طرفي نمي خواست دخترانش از پيشش بروند واز طرفي ميترسي كه در صورت مخالفت٬ فريدون به كشورش حمله كند، قبول كرد به اين شرط كه پسران فريدون به نزد او بروند و از امتحان او موفق خارج شوند.
جندل به نزد فريدون بازگشت و داستان را گفت. فريدون پذيرفت و به پسرانش نكاتي را ياد داد تا چگونه از پس امتحان برآيند. در آخر پس از طرح معما و حتي با استفاده از جادو، شاه يمن نتوانست پسرها را ازازدواج منصرف كند و با وجود مخالفت دروني مجبور شد دخترانش را به آنها بدهد.
ز كينه بدل گفت شاه يمن / كه از آفريدون بد آمد به من
به اختر كس آن دان كه دخترش نيست/ چو دختر بود روشن اخترش نيست
وقتي فريدون از بازگشت فرزندانش با خبر شد، براي آنكه از آنها مطمئن شود و شك دروني اش برطرف شود خود را به شكل يك اژدها در مقابل آنها ظاهر كرد. پسر بزرگتر با ديدن اژدها پا به فرار گذاشت، پسر وسطي با ديدن آن سريع دست به كمان برد و اما پسر كوچكتر با ديدن اژدها شروع به رجز خواني كرد و با تدبير خواست او را بترساند و گفت: ما فرزندان فريدون هستيم، از راه ما دور شو.
فريدون كه اين گونه ديد خود را به شكل عادي در آورد و جلو رفت و به پسر بزرگتر گفت: تو را سلم نام ميگذارم و فرمانروايي روم و خاور را به تو ميدهم. فرزند دوم را تور نام داد و او را فرمانرواي توران زمين و سلطه چين و تركان را داد. پسر سوم و كوچكتر را ايرج نام دادو او را شاه ايران كرد.
پ.ن.1. يادم مياد جايي خوندم يا شنيدم كه يكي از نكات مهم شاهنامه در اين است كه فقط لغات فارسي در آن است. لغت "عكس" فارسي است يا عربي؟ چيزي که ته ذهن منه غلطه يا ...
چو خورشيد زد عكس بر آسمان/ پراگند بر لاژورد ارغوان
پ.ن.2.
دلاور كه ننديشد از پيل و شير/ تو ديوانه خوانش نخوانش دلير
پ.ن.3. تا قبل از ازدواج فرزندان فريدون اسمي نداشتند و همواره پسر شاه خطاب ميشند، اما بعد از ازدواج تازه فريدون بر آنها اسم گذاشت!
امروز به یک مثال ملموس و قابل درک رسیدم.
اگر یک پاره آجر تو سر کسی بخوره اگه نمیره باحتمال زیاد خول میشه.
اما وقتی سیب خورد تو سر نیوتن٬ شد نیوتن.
پس بستگی داره که با چی بزنی تو سر آدما!
جهان با پادشاهي كيومرث شروع شد، زماني كه جنگجويان براي پوشش نظامي لباسي بهتر از چرم پلنگ نداشتند. پسر كيومرث، سيامك، در جنگ با اهريمن كشته شد و بعد از كيومرث نوهاش هوشنگ به پادشاهي رسيد.
در زمان هوشنگ بود كه بر اثر يك اتفاق آتش كشف شد و وقتي هوشنگ اين نعمت بزرگ الهي را ديد آن را به عنوان قبله اي براي شتايش خدا قرار داد. هوشنگ توانست با استفاده از آتش، آهن را از دل سنگ بيرون بكشد و صنعت آهنگري را پايه گذاشت.
فرزند هوشنگ، طهمورث بود كه بعد از او به پادشاهي رسيد. او به اهلي كردن حيوانات همت گماشت و ماكيان را براي آسايش انسان ها اهلي كرد. در زمان او نخ ريسي شكل گرفت. نهايتن در پايان دوران سلطنت او پس از جنگي كه با ديوان انجام داد و آنها را شكست داد، آنها را مجبور كرد كه به او خدمت كنند و ديوان خواندن و نوشتن به تمام زبانها را به او آموختند. در واقع در زمان طهمورث بود كه انسانها خواندن و نوشتن آموختند.
جمشيد فرزند هوشنگ بود. ميتوان پايه گذاري تمدن را زمان او ناميد. زماني كه جامعه طبقاتي شامل موبدان، سپاهيان، كشاورزان و متفكران شكل گرفتند. در زمان او علوم مهندسي و پزشكي رونق گرفت و كاخ ها و قصرها ساخته شد. اما بعد از اينكه جمشيد پا به سن گذاشت دچار غرور و خودبيني شد و بزرگان را فرا خواند و اعلام كرد كه: هنر در جهان از من آمد پديد/ چو من نامور تخت شاهي نديد. اين آغازي بود براي زوال پادشاهي جمشيد.
در جايي ديگر پسري پدر كش با فريب شيطان تبديل به اهريمني مار دوش شدد كه براي نجات خود بايد هر روز از مغز انسان، مار ها را غذا ميداد. ضعف جمشيد در فرمانروايي باعث شده بود كه ايران سراسر شورش و جنگ شود و آوازه ضحاك باعث شد كه گروههاي مختلف دور او جمع شوند. نهايتن ضحاك با سپاهي بزرگ به جنگ جمشيد رفت و اورا دونيم كرد و به تخت پادشاهي نشست.
روز یکشنبه هم قرار بره دانشگاه تهران واسه سخنرانی٬ کجاش رو نمیدونم.
دکتر علیزاده سر کلاس امبدد سیستمز ( سیستمهای نهفته) پرسید روز دوشنبه می تونی ببریش صبح بگردونیش! هنوز بهش جواب ندادم. خودم بدم نمی آید. فکر کنم به یار تجربه کردنش بیارزه که یه خارجی رو بخوای توشهرت بگردونی و جلوش قمپوز در کنی! اما نمی دونم اگه بخوام ببرمش کجا ببرمش!؟ گزینه اول کاخ سعد آباده. راهنمایی کنید منو. اگه قرار باشه ببرمش باید یه جوری ببرمش که صبح دوشنبه باشه و واسه بعد از ظهر هم ببرمش شریف. دوستان اهل گشت و گذار لطفن کمک کنن.
راستی قبلن سگپز پیشنهاد شده. لطفن یه جای بهتر پیشنهاد کنید!
از حضور گرم یک نفر همراه ٬ ترجیحن مسلط به زبان انگلیسی یا ژاپنی!٬ استقبال میشود. اگه حوصلم از دکتره سر رفت حداقل با اون حرف بزنم.
مطلب پست قبلي، يك مطلب كاملن احساسي بود. حسي كه در يك لحظه قلبم رو به درد آورد و و چند دقيقه بعد در برگه سفيد مايروسافت ورد به اون صورت نوشته شد. فكر نميكيردم كه اون حس اينقدر مشترك باشه كه اينقدر راحت درك بشه، اما شد.
چيزي كه نوشتم مطلوب من نبود، حسي بود كه وجود داشت اما سياه بود. حس تناقضي بود بين خوبي و بدي. اما چرا؟ نمونه هايي از انسانهاي خاكي ديده بودم كه فكر نميكنم شامل تعريف من باشند، پس چرا چنين حسي مي توانست وجود داشته باشد؟ سين جيم نكته اي رو گوشزد كرد كه جوابم رو گرفتم. بستگي داره كه كي بخواي خاكي بشي.
تو درس 3 واحدي ادبياتي كه پاس كرديم، بارها و بارها مراحل عرفان رو برامون گفتن. سير من الخلق الي الخلق، سير من الخلق الي الحق، سير من الحق الي الحق، سير من الحق الي الخلق و سير من الخلق الي الخلق. اون دوتا خلق اولي به فرد برميگرده يعني خود شناسي و دوتاي آخر ميشه جايگاهي مثل پيامبران و مبلغين. كساني كه در ميان مردم براي مردم زحمت ميكشند. (نقل به مضمون)
من خاكي بودن رو مردمي بودن تعبير ميكنم. جوري باشي كه همه بتونن باهات ارتباط برقرار كنن. در اين مراحال بالا اگر زودتر از وقتش بخواهي الي خلق حركت كني، نهايتن به همان تنهايي ميرسي. اما چرا؟
اين نظر شخصي يك پسر 24 ساله است. ما در جامعه اي از من ها زندگي ميكنيم كه هر كس براي خود قدي در نظر ميگيرد. سرزميني در نظر بياوريد بسيار پهناور، زميني به اندازه همكف دانشكده برق در حالي كه پوشيده از مورچه هاي سياه است كه همه هم اندازه هستند. اين مورچه هاي كوچك ما هستيم. براي اينكه در چنين جامعه اي از هم قدها، كه هر كس داراي مقادير زيادي خودشيفتگي، غرور و عزت نفس هست، براي خاكي بودن ( مردمي بودن) نبايد برتري هاي خودت را به رخ ديگران بكشي چون مايه دوري است بلكه بايد به سمت نقاط اشتراك بروي تا بتواني به بقيه نزديك شوي. هرقدر اين مجموعه افراد بزرگتر شود مجموعه اشتراكات كوچكتر ميشود تا جايي كه احساس مي كني تمام نقاط عزت و بزرگيت را كنار گذاشته اي، آنچه كه به آن قدرت تفكر ميگفتي. اين حس تنهايي از آنجايي ناشي ميشود كه نمي تواني خودت را با طور كامل ارائه كني و در عين حال جلوي سوء تفاهم ها رو بگيري بنابراين با كوچك شدن ظرفبت قابل ارائهات نهايتن خود واقعيت را تنها ميبيني.
در مرحله دوم، در همان همكف دانشكده برق كه ادم ها به اندازه مورچه ها هستند. مردي وارد شود با قدي به ارتفاع نيم طبقه اول. اوآنقدر بزرگ است كه تمام مورچه قدان از در سايت تا در رسانا (بخوانيد ابتدا و انتهاي عالم) مي توانند اورا ببينند و اورا به خاطر عظمتش ستايش ميكنند. اين رشيد مرد زانو ميزند دستش را به سمت زمين مي آورد و ميگويد: آهاي من خودم را به شما نزديك كردم كيست كه بخواهد به بلنداي من به دنيا بنگرد؟ مورچه قدان با وجود خودخواهي و يا حتي بخاطر خودخواهي از دستش بالا ميروند و وقتي او ايستاد، به مورچگان اين اجازه را ميدهد كه بتوانند مثل او به افق نگاه كنند و كوچكي دنيايشان را ببينند. هربار كه او اراده كند تا به زمين نزديك شود مورچه قدان به سويش ميشتابند بدون اينكه از او بخواهند كه كوچك شود، بلكه او را بزرگ مي خواهند.
مسئله اين است كه ما در دسته اول قرار ميگيريم. افرادي كه درميان خودخواهي هاي خود مانده ايم و در ضمن مقبوليت عام رو هم طلب ميكنيم. حاضر به پذيرفتن سختي نيستيم و ترس ما را از ايستادن در مقابل آينه حقيقت باز ميدارد. مي ترسيم كه ماه گرفتي روي صورت خود را ببينيم و مي خواهيم بقيه ما را چون حوري و قلمان ببينند. پس من تحريف شدهاي را ارائه ميدهيم كه نتيجهاي ندارد جز اينكه من واقعي در تنهايي به انتظار همدي همشكل خواهد ماند. و اين چيزي نيست جز طعم تلخ تنهايي.
پ.ن.: قوين عقيده دارم كه كساني كه در پست قبل اعلام موافقت كردند در اين پست ميتوانند نظر کاملن مخالف داشته باشند. اين همان قسمت لذت بخش نوشتن (هنر) است.
وقتي تصميم گرفتي اونقدرخاكي باشي تا همه بتونن باهات ارتباط برقرار كنن، بايد بپذيري كه براي هميشه تنها بماني.
غير ممكن ترين اتفاق دنيا را كه كلن بي خيال! حتي محتمل هايش رو هم بي خيال.
بدون در نظر گرفتن ديمانسيون ميشه همون: مارا به خير تو اميد نيست، شر مرسان.
كوتاهترين مسير بين دو نقطه، مسيري است كه كمترين مسافت را داشته باشد.
كوتاهترين مسير بين دو نقطه، مسيري است كه كمترين زمان تلف شده را داشته باشد.
كوتاهترين مسير بين دو نقطه، مسيري است كه بيشترين لذت را داشته باشد.