تبليغاتX
ما ی من
پ.ن. یه موضوعی هست که چند وقته می خوام در موردش بگم اما طولانیه و مفصله و وقت نمیشه. اما این خاطره رو فعلا داشته باشین تا بعدا اونو بنویسم.

من دوتا استاد راهنما دارم. یکی برقی و یکی کامپیوتری. برای همین بعضی وقتها به دانشکده کامپیوتر هم سر میزنم و با بچه های آزمایشگاه دکتر حسابی هم گپ و گفتی دارم.

چند وقت پیش که دیگه امتحانای پایان ترم تموم شده بود، یه سر رفتم اونجا.غیر از حسام کوتی کس دیگه ای تو آزمایشگاه نبود. فکر کنم 6 تا کامپیوتر داشتن با هم یه شبیه سازی رو اجرا میکردن.

گفتم:

- چه خبر؟ داری می ترکونی ها!! می خواین پیپر بدین؟

- آره با چندتا از بچه هاداریم کار می کنیم. امیدوارم بزودی یه چیزی ازش در بیاد.

- ایشا یه مقاله توپ در میارین و حالشو میبرین. دیگه چه خبر؟

- هیچی دیگه. سلامتی. راستی چرا جلسه دیروز نیومدی؟

- ای میلشو امروز صبح دیدم. از وقتی مسنجرم خراب شده، یاهومو دیر به دیر چک میکنم. ببینیم از اپلای ها چه خبر؟

- سن دیگو ریجکت شدم. بعدش یه خنده بلند بلند کردو ادامه داد. همه بچه های کامپیوتری از سندیگو ریجکت شدن. حداقل تنها جوابی که تا الآن اومده فقط ریجکت بوده.

با خودم یه کم فکر کردم و گفتم: خوبه حداقل من ریجکت نشدم هنوز.

ادامه داد:

- توچی؟

- منم هیچی منتظرم. فقط از ام آی تی و استنفورد ریجکت شدم. بقیه هم هنوز منتظرم.

- نمی دونم اوضاع چجوریه! وضع امسال ما که خوب نبوده تا حالا.

- من شنیدم دوتا از بچه های لیسانس برق فلو1 سن دیگو2 گرفتن. مخابراتی بودن فکر کنم.

-بابا بچه های شما که معلوم نیست چی کار میکنن! واقعا اونجوری که شماها حرفه ای اپلای میکنین و اون کارایی که شماها می کنین...!؟

- چطور؟

- یه چیزایی در مورد بچه هاتون میگن آدم مخش صوت میکشه...

- چی مثلا؟

- میگن شاگرد اول دانشکده برق موقع اپلای خودشو شاگرد دوم معرفی کرده که شانسش بره بالا.

-هان؟! این که میگی یعنی چی؟ مگه آدم که شاگرد اوله خله که بگه من شاگرد دوم هستم؟

-ببین وقتی تو بگی من شاگرد دوم هستم، یکی دیگه هم بگه من شاگرد دوم هستم و معدل تو بیشتر باشه! پس یعنی تو شاگرد دومی و اون یکی یه چیز دیگه! واسه همین طرف دیس آنستی3 میخوره و کلا ریجکت4 میشه.

- آخه چرا یکی باید این کارو بکنه؟

- ببین. واسه پذیرش گرفتن که معدل تنها ملاک نیست. علاوه بر اون مقاله و چیزای دیگه هم مهم هستن. حالا اگه نفراول و دوم دانشکده معدل نزدیک به هم داشته باشن. ممکنه شاگرد دوم رو بخاطر چیزای دیگش که بهتره بردارنو شاگرد اوله رو بر ندارن. اما با این کار طرف کلا حذف میشه. هیچ شاگرد اولی هم نیست که اپلای کنه و معدل بالاتر از اون داشته باشه. پس اون با خیال راحت اپلای میکنه!!!؟؟؟

چند لحظه همینطور با دهن باز نگاش میکردم و زور میزدم که بفهمم چطور میتونه یه مغزی اینقدر خبیث باشه. این موضوع چه واقعی باشه و چه تخیلی! کسی كه همچین داستانی رو سر هم کرده واقعا باید حسابی در پلیدی سر رشته داشته باشه که ایده یه همچین رقابتی رو در ذهنش بپرورونه!!

پ.ن. جمله های ردو بدل شده بعد از بیش از یک ماه نوشته شده اند و گفتگوی انجام شده دقیقا به این صورت نبوده. فقط محتوی کلی منظور من است.

1. فلو اصلاح خودمانی برای فلوشیپ (Fellowship) است. که معنی آن بورس تحصیلی است. وقتی دانشجویی از دانشگاهی پذیرش (Admission) با فلو میگرد یعنی آن دانشگاه قبول می کند که برای مدت یک یا چند سال هزینه تحصیل و زندگی آن فرد را در آن کشور تقبل کند.

2. سن ديگو. منظور دانشگاه UCSD در شهر سن ديگو واقع در ايالت كاليفرنيا آمريكاست.

3. دیس آنستی: Dishonesty :عدم امانت، خيانت، نادرستي

4. ريجكت (Reject) به قول خودمان رد شدن. یعنی پذیرش نگرفتن.

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 16:24 توسط علی میرطار | لينك | موضوع: قصّه |

اصل اینکه تصمیم  گرفتم چند تا لینک بذارم از این خبر در مورد خلیج فارس شروع شد. این لینک صفحه ای است که وقتی خوندمش تصمیم گرفتم لینکشو اینجا بذارم و بگم شما هم برین رای بدین. برای رای دادن به این لینک مراجعه کنید.

از وبلاگ فوق یه وب گردی رو شروع کردم و یه چند تا از لینکایی که دیدم رو به انتخاب براتون میذارم.

این لینک رو واسه خونده شدن نذاشتم فقط از عنوانش متاسف شدم. عنوانش این بود: ۱۲ نکته کوتاه و پر فایده برای خانمها. اما به نظرم مطلب هیچ ربط خاصی به خانم ها نداشت و همون اندازه که واسه خانم ها مفید بود برای آقایون هم می تونه مفید باشه! باید عنوانش رو میذاشتن: ۱۲ نکته کوتاه و پر فایده برای خانه داری!

این لینک رو خودم نخوندم چون خیلی طولانی بود اما از اونجا که عنوانش معیارهای گزینش همسر در آموزه های اسلامی هست. لینک دادم بهش٬ شاید کسی بخواد بخونه

این لینک رو برای دوستان عاشق پیشه گذاشتم. خودشون برن بخونن.

و این آخری رو برای وبلاگ نویس هاست با عنوان: ۱۰ اشتباه آزاردهنده در بین وبلاگ های فارسی. نویسند مطلب ادعا کرده که مدیر سایت بلاگفا هم هست. شاید بشه به نظراتش به عنوان متخصص نگاه کرد.

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 9:52 توسط علی میرطار | لينك | موضوع: روزانه |

"...

در حالي كه مي‌رقصيدند، به توما گفت:

- توما، من باعث همه ناراحتي‌هايت در زندگي بوده‌ام. به خاطر من است كه كارت به اينجا كشيده شده. من هستم که تو را اين همه پايين آورده‌ام كه از آن پايين تر امكان ندارد.

- چرا پرت و پلا مي‌گويي؟ اول بگو ببينم معني "اين همه پايين" چيست؟

- اگر در زوريخ مانده بوديم، تو بيمارانت را عمل مي‌كردي.

- وتو، عكس مي‌گرفتي.

- نمي‌توانيم مقايسه كنيم. براي تو، در دنيا، كار و حرفه‌ات از همه چيز مهمتر بود، در حالي كه من هركاري مي‌توانم بكنم. برايم اهميتي ندارد. من چيزي را از دست نداده‌ام، در صورتي كه تو همه چيز را از دست داده‌اي.

- ترزا، توجه نكرده‌اي كه من خوشبخت هستم.

- جراحي بيماران رسالت اجتماعي تو بود!

- ترزا، "رسالت اجتماعي" عبارتي ابلهانه است. من رسالت اجتماعي ندارم. هيچكس رسالت ندارد. درك اينكه آزاد هستيم و رسالت اجتماعي نداريم، به ما آرامشي بي‌نهايت مي‌بخشد.

... " بار هستي – ميلان كوندرا

 

از اون اول همش داشتم درس مي‌خوندم و ميومدم بالا. حالا به جايي رسيدم كه بايد تصميم‌هاي مهمي بگيرم. تصميم‌هايي كه مي‌تونن كلي اثرات بعدي داشته باشن خوب يا بد! آيا واقعا رسالت اجتماعي من خوندن دكتري است و جابجايي لبه تكنولوژي؟ يا اين تنها گزينه‌اي است كه در طول اين ساليان خودم رو براش آماده كردم؟

 

اين روزها خيلي با خودم كلنجار مي‌رم كه بفهمم كارهايي كه دارم ميكنم از روي اجبار هستند يا از روي انتخاب و منطق! دوست ندارم خودم رو در آينه گذشته فردي جو زده ببينم و بفهمم چون همه رفتند من هم رفتم! يا چون نتوانستم ادامه دهم، بريدم.

 

" يك مربي حيوانات سيرك، مي‌تواند با نيرنگ بسيار ساده‌اي بر فيل‌ها غلبه كند: وقتي فيل هنوز كودك است، يك پايش را به تنه درختي مي‌بندد. فيل بچه، هرچه هم كه تقلا كند، نمي‌تواند خودش را آزاد كند. اندك اندك به اين تصور عادت مي‌كند كه تنه درخت از او نيرومندتر است.

هنگامي كه بزرگ مي‌شود و قدرت شگرفي مي‌يابد، تنها كافي است يك نفر طنابي دور پاي فيل گره بزند و او را به يك نهال ببندد. فيل تلاشي براي آزاد كردن خودش نمي‌كند.

همچون فيل‌ها، پاهاي ما نيز اغلب اسير بندهاي شكننده‌اند. اما از آنجا كه هنگام كودكي به قدرت تنه درخت عادت كرده‌ايم، شهامت مبارزه را نداريم. بي آنكه بفهميم تنها يك عمل متهورانه ساده براي دست يافتن ما به آزادي كافي است." مكتوب – پائولو كوئليو

 

ميترسم تحصيل بندي باشد، كه از كودكي و دوران ضعف به آن عادت كرده باشم و حالا كه توان بريدنش را دارم، حركتي نكنم. قكر كنم انتخاب كردن‌ها در طول زندگي همان رسالت اجتماعي ما هستند. بايد درست ترين را انتخاب كنيم. بدور از توهمات و فشارهاي اجتماعي و با پاره كردن بند‌هاي عادت و تصورات غلط باقي مانده از دوران كودكي!

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 23:28 توسط علی میرطار | لينك | موضوع: درونی |

این عکس رو از رو برد آزمایشگاهمون برداشتم.

برای کار علمی مفید٬ کمی طنز هم لازم است.

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 12:0 توسط علی میرطار | لينك | موضوع: چند رسانه ای |

خيلي وقتها يه كارايي مي كني كه تحسين ديگران رو بر مي‌انگيزي. خوب اين حس تحسين شدن لذت بخشه. اما يه وقتهايي هست كه وقتي خودت به كار خودت نگاه مي كني، حسابي به كاري كه انجام دادي افتخار مي‌كني و ازش لذت مي‌بري. اون موقع است كه حتي با نقد ديگران هم خللي به اون حس شادي آورت وارد نمي‌شه.

 

 يكي از كارايي كه واقعا ازشون لذت مي‌برم و البته معمولا ديگران بخاطرش بد و بيراه نثارم ميكنن، طراحي سوال هست. وقتي يه سوال طرح مي‌كني از اينكه يه سوال رو حل كني لذت بخش تره. چون نه تنها بايد اون رو حل بكني بلكه يه لذت ديگه هم از نوع خالق بودن در خودت احساس مي‌كني.

 

چند ماه پيش يه نامه از IEEE اومد و گفت كسايي كه علاقه‌مند هستند در برگزاري مسابقه برنامه نويسي IEEEXtreme كمك كنند، رزومه خودشون رو براي ما بفرستن. منم گفتم سنگ مفت و گنجشك مفت! مي‌فرستيم. ما كه تو هيچ مسابقه برنامه نويسي نتونستيم  شركت كنيم لااقل بذار تو برگزاريش شركت كنيم.

 

چند وقت بعد يه نامه اومد كه خيلي ممنون كه داوطلب شديد و ما شما رو به عنوان يكي از داورها (Judge) انتخاب كرديم. خوب منم با خودم گفتم: " مگه تو رزومه من چي داشت كه بقيه نداشتن! لابد همه كساني كه داوطلب شدن رو پذيرفتن!" بعدها كه تيم حدود 20 نفري داور‌ها مشخص شد، ديدم غير از من 2 تا ايراني ديگه هم تو تيم داوري هستند. اتفاقا يكيشون خانوم دكتر (دانشجوي دكتري) حريري بود كه قبلا آسيستان درس شبكه ما بود و الآن كاناداست.

 

يه مدتي خبري نشد تا اينكه نزديكاي سال نو ميلادي كار ما با يه نامه شروع شد. قرار بر اين شد كه هر داور يك سوال تا شروع ماه فوريه براي رئيس داوران بفرسته. از طرفي هر كدوم از داورها هم يه توضيحي در مورد خودشون بدن تا بقيه اونا رو بشناسن. نكته جالب اين بود كه وقتي داورها در مورد خودشون توضيح مي دادن خيلي خفن بودن و هر كدوم چندين دوره طراح سوال مسابقات ACM يا المپيادهاي كامپيوتر كشورشون بودن! اين وسط مني كه تو هيچ مسابقه برنامه نويسي شركت نكرده بودم و تو رزومه‌ام هم تنها چيزي كه از برنامه نويسي بود، پاس كردن درس برنامه نويسي پيشرفته بود، مطمئن شده بودم كه هركي خواسته شركت كنه رو پذيرفتن! واسه همين با خودم گفتم حالا بايد يه خودي نشون بدم كه اوناهم از انتخابشون پشيمون نشن!

 

تو اين يه ماه هي اينطرف اون طرف زدم و به چندتا از دوستام گفتم كه اگه ايده‌اي دارن بدن. به يكي از استادا هم كه يكم باهاش صميمي‌تر بودم قضيه رو گفتم و ازش خواستم اگه تو الگوريتم‌هاي Design Automation چيزي به نظرش ميرسه بهم بگه. اما خوب آخرش خودم بودم وخودم!

 

از يه طرفي به جز يك ايده كه با محمود ممتاز تو خوابگاه بهش رسيديم و تقريبا غير قابل حل بود! هيچ طرح ديگه اي به ذهنمون نرسيد. از طرف ديگه ايام امتحانات بود و امتحانات پايان ترم مجال كارهاي ديگه رو از آدم  مي‌گرفت. واسه همين تا پايان امتحانات صبر كردم و بعد از تموم شدن امتحانات افتادم رو اينترنت! سوالات چندين سال مسابقات ACM رو دانلود كردم و نشستم به خوندن تا ايده دستم بياد. آقا سوالاشون واقعا سخت بود.

 

در طي خوندن سوالات ACM به دوره‌اي رسيدم كه تو ژاپن برگزار شده بود. واقعا از حس ناسيوناليستي ژاپني‌ها خوشم اومده بود. يكي دو تا از سوالاشون رو جوري طرح كرده بودن كه به كشورشون ژاپن ربط داشت.

 

همونجا با خودم گفتم: چيم از اين ژاپني‌ها كم تره!؟ منم حتما ي سوالي طرح مي‌كنم كه توش اسم ايران باشه. اما از اونجايي كه مسابقه خيلي بين المللي بود مي ترسيدم سوالم رو چاپ نكنن يا اينكه ايرانش رو از تو سوال حذف كنن. واسه همين بايد سوال رو جوري طراحي ميكردم كه ايران محكم بهش چسبيده باشه. اولين ايده رو از بازي Prince of Persia گرفتم. از اونجايي كه اين اسم خيلي خيلي معروف شده و بازي اون يكي از بهترين بازي‌هاي سال‌هاي گذشته بوده، اگر سوال را با اين عنوان طراحي مي‌كردم عنوانش رو عوض نمي‌كردن. اون موقع ايده من در مورد يه مسئله بود كه حول محور جنگ بود و برنامه نويس بايد كاري مي‌كرد كه پرنس سوال ما در جنگ برنده بشه.

 

وقتي يه كم به جو موجود در مورد ايران فكر كردم، با خودم گفتم اگه با اين ايده بخوام اسم ايران رو مطرح كنم، غير از ضرر كار ديگه‌اي نكردم. پس رفتم دنبال يه موضوع با درون مايه صلح گشتم. چيزي كه مو لاي درزش نمي‌رفت گفتگوي تمدن‌ها بود. درضمن وقتي تو دائره المعارف اينترنتي Wikipeida گشتم، ديدم تو پاراگراف اولش در مورد گفتگوي تمدن‌ها اين جمله رو نوشته:

 

“Dialogue among Civilizations” is a theory in international relations. In its current form, it was first introduced by Mohammad Khatami, former President of Iran.

 

وقتي اين عبارت رو ديدم، با خودم گفتم كه خوب پس منم سوالم رو با اين جمله شروع مي‌كنم و ارجاء مي‌دمش به ويكيپديا، قاعدتا اونا هم جمله‌اي كه مستند به يك دائره المعارف معتبر! هست رو حذف نميكنن، اما فقط اميدوار بودم.

 

خلاصه سوال رو طراحي كردم و با كمك دختر عمه‌ام كه آمريكاست از لحاظ گرامر و ساختار زبان انگليسي هم درستش كردم (واقعا دستش درد نكنه) و براشون فرستادم. يه چند وقت بعد از طرف رئيس داوران نامه اومد كه يكم سوال رو بيشتر توضيح بده تا واضح‌تر باشه.

 

مي‌گن به اين خارجي‌ها بايد همه چيزو توضيح داد! همينه والا، اگه اون سوال رو تو دانشكده به بچه‌ها مي‌داديم مي‌شستن پاي حلش و كما اينكه خيلي وقتها سوال‌هاي پايان ترماي ما از سوالي كه من داده بودم گنگ ترن.

 

خلاصه بعد از اضافه كردن توضيحات بيشتر، سوال من به اين شكل كه مي بينيد در اومد و براشون فرستادم. يه مدتي گذشت و  از بقيه سوال‌ها خبري نبود. مي ترسيدم بخاطر اينكه سوال من يه كمي خاص و در واقع ايراني بود حذفش كنن. اما يه نامه اومد كه توش تعدادي از سوال‌ها رو فاينال شده زده بود و سوال من هم يكي از اونا بود! از طرفي گفته بودن 3 سوال در مورد جنگ است و يكي در مورد صلح. خوشحال شدم كه سوال ايرانيه فقط صلح طلب بوده ( دو نقطه دي )

 

خلاصه گذشت تا به امروز صبح رسيد. مسابقه در ساعت 3 و 30 دقيقه بامداد به وقت تهران شروع شده و الآن در حال برگزاريست. اين مسابقه 24 ساعت به طول خواهد انجاميد و طبق ليستي كه من ديدم، حدود 125 تا تيم از تمام دنيا شركت كردن و تاپ‌ترين دانشگاه شركت كننده، دانشگاه بركلي بود.

 

امروز صبح كه از خواب پا شدم اولين كاري كه كردم رفتم به سراغ مسابقه و سوالات رو دانلود كردم! از 10 سوال دفترچه! 3 تا شون 200 امتيازي بودن و بقيه 100 امتيازي. سوال من هم كه سوال دوم دفترچه بود، يكي از اون 3 تا سوال 200 امتيازي بود. مثكه سوالم سخت بوده!!!

 

براي دانلود دفترچه سوالات اينجا رو كليك كنيد.

 

پ.ن. بعد از اينكه طراحي سوال تموم ميشه و برميگردم يه نگاه خريدارانه بهش ميندازم با خودم مي‌گم! جدّن‌ها! من اين سوال رو از كجام در آوردم!

 

پ.ن.2. واي كه اينا چقد خنگن. با اينكه صراحتا تو سوال اومده كه خاتمي قراره صلح رو در جهان بياره وتمام گفتگوها بايد بين خاتمي و بقيه كشور ها باشه باز چند نفر پرسيدن آيا فقط خاتمي قراره با بقيه صحبت كنه؟! شايدم تو كتشون نميره كه رئيس جمهور سابق ايران بخواد يه تنه جهان رو پر از صلح كنه !

 

پ.ن. طولاني. پارسال يه سوال واسه كوئيز 83 اي‌ها طرح كردم كه واقعا حال كردم از طرحش. هم ساده بود و هم كلي نكته داشت كه با يه سوال كل درس مرور مي‌شد. اما وقتي سوال چاپ شده رو ديدم! خيلي حالم گرفته شد. چون نه تنها سوالم رو تغيير داده بودن بلكه حتي شكل‌هايي كه كاملا مهندسي با استفاده از Orcade كشيده بودم و واقعا عملي بودن، رو حذف كرده بودن و جاشون يه سري مستطيل خشك و خالي گذاشته بودن. از همه بدتر هم اين بود كه گفته بودن من اون سوال رو طرح كردم! والا اون سوال رو من اصلا نمي تونستم حل كنم چه برسه بخوام طرح كنم. 45 دقيقه فكر كردم تا ديدم چطور ميشه اون سوال رو حل كرد. خلاصه سر اون سوال ما حسابي شديم آدم بده و كلي فحش خورديم.

 

داستان رعب و وحشت 83 اي ها تا حدي بود كه تعدادي از كساني كه اصلا اون ترم اين درس رو نداشتن ميومدن و براي دوستان طفل معصومشون جلوي من ابراز شكايت ميكردن. كار به اينجا هم ختم نشد. نزديك پايان ترم‌هاي ترم پيش، يعني بعد از حدود يك سال، دو سه تا جوون اومدن سراغم كه شما آقاي ميرطار هستيد؟ گفتم بله. گفتن امسال هم شما سوال ساختار رو مي‌دين! با تعجب گفتم نه، من ربطي به اين درس ندارم. به خوشحالي گفتن خدا رو شكر و رفتن.

 

باز هم مي گم: اون سوالي كه شما رو از پا در آورد، من طرح نكرده بودم و فقط ايده اش شبيه سوال پيشنهادي من بود. در ثاني من اون سوال رو دادم تا سوال ديگه اي نباشه و اون به تنهايي بتونه كل امتحان رو بپوشونه!

 

براي رفع هرگونه شبهه، سوالي رو كه من طرح كردم( عينا با تمام غلطهاي تايپي و املاييش) رو مي تونيد از اينجا برداريد.

+ نوشته شده در شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 12:36 توسط علی میرطار | لينك | موضوع: روزانه |

این عکس ها رو با دوربین موبایل گرفتم که کیفیت پایینی داره!

۱. ۵ رئیس و یک کارگر (مشکل ما اینه که همه می خوان رئیس بشن!)

 

۲. شستشوی اتومبیل در شریف.

 

۳. شستشوی چیزهای دیگه در شریف!

 

پ.ن. نگران نباشید. این شستشو ها در روز جمعه صورت گرفته. هنوز آنقدر ها هم جوات نشده ایم!

+ نوشته شده در جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 12:19 توسط علی میرطار | لينك | موضوع: چند رسانه ای |

طبق سال های گذشته٬ امسال نیز سالگرد وفات دکتر دادمان در روز ۲۹ صفر مصادف با شهادت امام رضا٬ همراه با مراسم عزاداری امام رضا برگزار می شود.

 

مراسم بعد از اذان ظهر در نازی آباد٬ خیابان برادران شهید احدی٬ پلاک ۱۳۷ برگزار میشود.

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 10:49 توسط علی میرطار | لينك | موضوع: روزانه |

ميرطار، مي‌خواستم ازت يه سوال بپرسم. اما نمي‌دونم بپرسم يا نه!؟

 

به كتاب QBASIC تو دستش نگاه كردم و گفتم: خوب بپرس.

 

-         مي‌پرسم اما يه شرط داره، به شرطي كه نگي خنگي.

 

-         چي؟ مگه من مي‌گم خنگي؟ آخه اين چه حرفيه؟ من كي اينجوري حرف زدم؟

 

-         ببين، هر بار كه ازت سوال مي‌پرسم اول صد بار ميگي خنگي، خنگي ديگه، خنگي خنگي، خنگي ( و اين خنگي، خنگي‌ها رو چندين بار با شدت تكرار كرد تا به عمق فاجعه پي ببرم) بعد تازه شروع مي‌كني به جواب دادن.

 

من كه نمي‌دونستم بايد بخندم يا شرمنده باشم، به صورت قرمز شده رفيقم نگاهي انداختم و گفتم: نه بابا من كه يادم ‌نمي‌آيد اين كارو كرده باشم، اما قول مي‌دم كه اينجوري حرف نزنم.

 

اونم سوالشو پرسيد. توضيح دادم. باز پرسيد. توضيح دادم. از اون گوشش پرسيد. توضيح دادم. از توضيحم ايراد گرفت. توضيح دادم. جوابمو نفهميد. يه جور ديگه بهش گفتم. باز گير داد. اونوري گفتم. سوال و جواب اونقدر ادامه پيدا كرد تا ديگه كم كم اوقاتم تلخ شد و تا به خودم اومدم ببينم چي دارم مي‌گم ديدم از جمله "واي كه تو چقد خنگي!" تا حرف "خ" از دهنم خارج شده. تازه فهميدم كه من چقدر با اين رفيقم بد حرف مي‌زدم و اون چقدر پايه ياد گرفتن بوده كه اينجور پيگير باقي مونده.

 

*     *     *

 

تازه درس بخش پذيري ( هموني كه آ عاد مي كند ب را!) رو تو دبيرستان ياد گرفته بوديم و قرار بود يه سري مسئله حل كنيم. اون موقع ها يه سري كلاس حل تمرين تو دبيرستان داشتيم كه مي‌شستيم تو نماز خونه يا كلاس و مسئله حل مي‌كرديم. قرار بر اين بود كه بچه‌ها با كمك همديگه مسئله‌ها رو حل كنن. يعني اگه بلد نيستي برو سراغ اوني كه بلده!

 

يه مسئله از همون بخش پذيري ها رو كه توش حسابي گير كرده بودم، برداشتم بردم پيش دكتر*. دكتر كلفت رياضي مدرسه حساب مي‌شد. مسئله رو بهش نشون دادم و گفتم: مي‌توني كمكم كني؟

 

-         هم‌نهشتي بلدي؟ همين كه با سه تا خظ نشونش ميدن

 

-         نه!

 

-         خيلي سادس... ( و شروع كرد در 3 – 4 تا جمله تعريف هم‌نهشتي رو بهم گفت و بعدش گفت ) فهميدي؟

 

منم كه معني هم‌نهشتي رو فهميده بودم گفتم: آره.

 

بعد شروع كرد به حل كردن و با استفاده از قواعد هم‌نهشتي، مسئله رو حل كردن. تند و تند چپ و راست مي‌كردو عبارات رو بزرگ و كوچيك مي كرد تا به جواب رسيد و گفت: فهميدي؟

 

گفتم : نه!

 

دوباره شروع كرد اين بار يه كم آروم تر و باهاش توضيح هم مي‌داد. آخرش باز پرسيد: فهميدي؟ گفتم نه!

 

براي بار سوم و چهارم هم توضيح داد و من كه اصلا از قوانين هم‌نهشتي سر در نمي‌آوردم هي گيج تر و گيج تر مي‌شدم. اونم كم كم از كوره در رفت و يه بار وسط توضيح دادن بهم گفت: واي كه تو چقد خنگي!

 

مي‌دونم اونم در اون لحظه مثل خود من كه هيچ وقت نفهميده بودم اينجوري با دوستم حرف زدم، نفهميد كه اصلا اين حرف رو زده اما در اون لحظه تنها چيزي كه تو كلم مثل زنگ صدا مي‌كرد حرفاي دوستم به من بود و در اون لحظه خودم رو جاي اون مي‌ديدم.

 

از اون روز با خودم قرار گذاشتم كه سعي كنم اعصابم رو كنترل كنم تا با كسي اينجوري حرف نزنم.

 

*     *     *

 

دو سه روز پيش وقتي داشتم به يكي يه چيزي رو توضيح مي دادم يه لحظه احساس كردم وارد اون حالت قديمي شدم كه هر لحظه ممكنه بگم " واي كه تو چقد خنگي"

 

حالا حالا ها بايد تمرين كنم!

 

 

* دكتر اسمي بود كه بچه‌ها از همون اول روش گذاشته بودن از بس خفن بود. امروز چندتايي از اون كلاس 35 نفري دارن دكتري مي‌خونن و شايد تا سال‌هاي ديگه تعدادشون چند برابر هم بشه! ولي دكتر يه چيز ديگس.

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 19:15 توسط علی میرطار | لينك | موضوع: قصّه |

ذوتا جمله زیر رو تو یه وبلاگی! دیدم. واسم جالب بودن.

 

۱. " چه قدر حقيرند مردماني که نه جرأت دوست داشتن دارند،نه اراده‌ي دوست نداشتن ، نه لياقت دوست داشته شدن و نه متانت دوست داشته نشدن؛ با اين حال مدام شعر عاشقانه مي‌خوانند...."

۲. "بچه های خوب آدم بزرگهای خوبی نمی شن، هزاران بار بهم ثابت شده."

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 19:36 توسط علی میرطار | لينك | موضوع: درونی |

داشتم كتاب بار هستي از ميلان كوندرا رو مي‌خوندم كه به پاراگراف زيررسيدم. نا خودآگاه يه نيشخندي به گوشه لبم اومد وقتي ديدم اين جوري هم ميشه به امثال خودم نگاه كرد.

 

يك دختر جوان كه به جاي "ترقي" در زندگي بايد در رستوران آبجو به افراد مست بدهد و روز تعطيلش را نيز با شستن لباس و زير لباسيهاي كثيف برادران و خواهرانش بگذراند، نيروي بسيار زيادي براي زيستن در خود، ذخيره مي‌كند. افرادي كه به دانشگاه مي‌روند و مقابل كتاب‌هايشان خميازه مي‌كشند، هرگز از چنين نيرويي بر خوردار نيستند. ترزا بيشتر از آنها كتاب خوانده بود و بيشتر از آنها زندگي را درك مي‌كرد، اما هرگز به برتري خود پي نمي‌برد. آنچه فرد تحصيل كرده را از فرد خود آموخته مشخص مي‌سازد، وسعت دانش نيست بلكه مراتب مختلف نيروي حيات و اعتماد به نفس است...

 

شور زندگي و نيروي حيات چيزيه كه گفته ميشه تو دانشكده ما كمه. بعضي ها ميندازن گردن استادا كه سخت نمره ميدن! بعضي ها ميندازن گردن ديواراي آجري رنگ. شايد خيلي دلايل داشته باشه، كوچيك و بزرگ كه جمع شدنشون به اينجا ميرسن... اما به نظر من از همه مهمتر نگاه ما زندگيه.

 

با تمام كمي ها و كاستي ها نگاه ما به دنيا مي‌تونه همه چيزو عوض كنه. الآن كه اين سطور رو نوشتم ياد فيلم راز كه شبكه چهار گذاشته بود افتادم. به نظرم اون فيلم هم به نوعي همين حرف رو ميزنه. در ضمن كتاب راز هم الآن تو كتاب فروشی‌ها فراوونه از ناشرين و مترجمين مختلف. فك كنم حسابي طرفدار پيدا كرده. اگه خواستين خيلي راحت مي‌تونيد پيداش كنيد.

+ نوشته شده در دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 7:56 توسط علی میرطار | لينك | موضوع: درونی |

اولین روز مدرسه از همه پرسیدن: می خوای چی کاره بشی؟

خیلیا گفتن: مهندس

امروز فقط بعضی ها مهندس شدن مثل تو.

۵ اسفند روزت مبارک.

*     *     *

دیشب این اس ام اس رو گرفتم و از اونجایی که اکثریت قریب به اتفاق دوستانم مهندس هستن این تبریک رو به اونها تقدیم میکنم.

نکته جالب اینه که تو سایت آی تری پل ای هم هفته مهندسی رو به مهندس ها تبریک گفته بود و این هفته هم از ۱۷ تا ۲۳ فوریه بود. یعنی دقیقا یک روز قبل از روز مهندس در تقویم شمسی.

نمی دونم تو تقویم ما هم این روز بین المللی است و از اونها گرفته شده و فقط بخاطر سال کبیسه و جابجایی یک روزه این تفاوت ایجاد شده یا نه فقط یه تصادفه.

هرجور که هست٬ مبارکتون باشه.

پ.ن. دوستان دانشمند هم روز خاص دارند؟ منظورم کسانی که رشته های علوم می خونن مثل ریاضی و فیزیک و ....

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 8:36 توسط علی میرطار | لينك | موضوع: روزانه |

روزگاري كه تازه وارد دانشگاه شده بوديم و نيروي جواني و احساسات جديد در درون ما حال روز غريبي رو ايجاد مي‌كرد، اين نوع موضوعات نقل محفل و شيريني مجلس دوستانه‌مان بود.

 

چنان بحث‌هايي در اين باب و باب‌هاي ديگر مي‌كرديم گويي داريم انسانيت را كشف مي‌كنيم و بشريت را سامان مي‌دهيم. اما از بد روزگار، يا شايد هم خوب روزگار دوست داشتن‌هايي كه همه از عشق برتر بودند خود را به عشق بازنده ديدند و كم كم گروه‌هاي دوستي كوچك و كوچك تر مي‌شدند.

 

زمان زيادي بود كه از اين نوع افكار و مسايل فارق شده‌بودم كه امروز با خواندن مطلب زير از كتاب قصه‌هاي كوتاه براي بچه‌هاي ريش‌دار فيلمان ياد هندوستان كرد.

 

خنديد و گفت آن هم به جاي خود ولي خودت بهتر از من مي‌داني كه به تجربه محقق شده است كه عشق و عشقبازي هم مانند بسياري از چيزهاي اين جهان‌گذران دير يا زود گذران است. هر غنچه‌اي گل مي‌شود و هر گلي هم دو روزه نوبت اوست. اما دوستي و عوالم دوستي و صحبت دوستان لذت ديگري دارد كه هرچند مانند لذت عشق و عاشقي مستي بخش نيست ولي در عوض دوام و ثبات و آرامش و صفاي مداومي دارد كه اختصاص به خودش دارد و سخت گرانبهاست. -  جمالزاده

 

چرخي در كتابخانه زدم و كتاب هبوط در كوير دكتر علي شريعتي را بيرون و كشيدم و فصل دوست داشتن از عشق برتر است را باز كردم. هرچند اين دوست داشتن و آن عشق و آن دوست داشتن و اين عشق هركدام مطلبي جدا هستند، اما ما آخر سر هم نفهميديم كه دوست داشتن چيست و عشق كدام است ،تقدم و تاخرش پيش كش!

 

دوست داشتن از عشق برتر است. عشق يك جوشش كور است و پيوندي از سر نابينايي. اما دوست داشتن پيوندي خود آگاه و از روي بصيرت روشن و زلال. عشق بيشتر از غريزه آب مي‌خورد و هرچه از غريزه سر زند بي ارزش است و دوست داشتن از روح طلوع مي‌كند و تا هر جا كه يك روح ارتفاع دارد، دوست داشتن نيز همگام با آن اوج مي‌يابد. – شريعتي

 

به رضا: سمعت و اطعت.

+ نوشته شده در جمعه سوم اسفند 1386ساعت 11:9 توسط علی میرطار | لينك | موضوع: روزانه |