حتما حدس زدین كه درمورد چي ميخوام بنويسم. درمورد بستن در وبلاگ!
نه. اما اين جمله آغازين فكري بود كه 2 سال پيش از ذهنم گذشت، زماني كه ميخواستم وبلاگ بسازم. قبل از اينكه من دستامو به وبلاگ نويسي آلوده كنم، دوستان زياد ديگري اين كاررو ميكردن! و من به دفعات ديده بودم كه هي وبلاگشون رو مي بندن و دو باره باز ميكنن.
وقتي نوشتن رو شروع ميكردم نمي دونستم اينقدر اعتياد آوره. از اين كارم راضيام. اما با توجه به تجربيات دوستان ديگرم، با خودم گفتم بايد از همين الآن تصميمم رو در اين مورد بگيرم.
اون موقع تازه دوره كارشناسي ارشدرو شروع كرده بودم. اونموقع با خودم گفتم كه دو سالي مطلب مينويسم تا ببينم چي پيش مياد. واسه همين مدت زمان نوشتن وبلاگم رو دو سال در نظر گرفتم.
موقع شروع وبلاگ نويسي مطلب ديگري رو هم بايد براي خودم بايد تعيين ميكردم. غير از شروع و پايان وبلاگ داري بايد براي خودم مشخص ميكردم كه چه مطالبي را ميخوام تو اين وبلاگ بنويسم.
من عقيده دارم كه كار و زندگي دو تا مفهوم جدا هستند. زندگي كردن اون مراحلي از رشدم رو مي گم كه از اونها لذت ميبرم و ميشن خاطراتي كه باهاشون دل خوش ميكنم. اما كار مراحلي از رشد هستند كه براي زندگي كردن لازم هستند. در واقع بستري هستند براي براي زندگي كردن. من تصميم گرفتم كه از لذتها و علاقه منديهام تو اين وبلاگ بنويسم. چيزايي كه خاطرات تو ذهن من رو ميسازن و باعث شادي و غم من ميشوند.
عبارت زندگي درارشد نشانگر اين دو موضوع است. لغت زندگي به محتواي مطالبي كه قرار بود در اين وبلاگ نوشته شود اشاره ميكند، و ارشد در واقع نشانگر مدت زماني بود كه ميخواستم مطلب بنويسم.
پ.ن. ديروزساعت 8 صبح جلسه دفاع از پروژه كارشناسي ارشد من بود.
۱- این ضرب المثل ایرانی ماهیت مذهبی ندارد و بافته ذهن عوام الناس است.
۲- آیا مرتبه کوچه خیابان در زمان های خاص از مرتبه مساجد بالاتر میرود؟
۳- ریسه و چراغ های چشمک زن از آن دسته چراغ هایی هستند که به خانه روا نیستند.
۴-بنده دچار توهم هستم و موجودات بی ربط به هم٬ مانند آقای گودرزی و آقای شقایقی را به هم مربوط میکنم!
یکی از این روزا که از صبح تا شب دانشگاه بودم، ساعت ۱۱ شب در حالي كه يه كيسه لباس تو دستم بود، به سمت در طرشت در حركت بودم. يهو ديدم يه چيز قرمز از جلو چشمام مثل برق رد شد!
نفهميدم چي بود كه ديدم يكي ديگه هم داره مياد دنبال قبلي! يه روباه بود!
فكر نميكردم تو شريف روباه ببينم. خيلي هيجان زده شده بودم كه همچين چيزي ديدم! سرم و برگردوندم كه ببينم ميبينم كجاست، كه ديدم تو يكي از اين لوپهاي شريف وايساده و به من خيره شده.
وافعا نگاه باهوشي داشت و زمين تا آسمون با اون گربههاي پخمه دانشگاه متفاوت بود. دلم ميخواست بياد نزديكتر تابتونم ببينمش اما ازجاش تكون نميخورد. كيسه لباسام رو گذاشتم رو سكوي جلوم و چند قدم رفتم عقب.
روباهه هم به همون اندازه اومد جلو و نشست. من رفتم عقب و اون اومد جلو و باز نشست. خيلي جالب بود! فاصله اش رو خيلي دقيق باهام حفظ ميكرد. اونقدر رفتم عقب تا اينكه رسيد به كيسه لباسام. يه خورده باهش ور رفت و گذاشت رفت.

با دوربين موبايل تو شب از اين بهتر نمي شد.

وقتي من ميرفتم عقب و اون مياومد جلو.

تو محوطه باز بين دانشكده رياضي و متالوژي و كتابخونه مركزي
دو تا عكس ديگه هم بود اما تو اونا ديگه هيچي معلوم نبود. با توجه به اين عكسها ميتونيد حدس بزنيد كه هيچي معلوم نبود، يعني چي!