چند روز پيش يك نامه از طرف تحصيلات تكميلي رسيد كه يك كلاس تمرين گفتگوي انگليسي براي دانشجويان تحصيلات تكميلي در نظر گرفته شده به طول ۴ هفته و مجاني هم هست. از اونجايي كه منم خيلي كم انگليسي حرف مي زنم و اينجا همواره فارسي حرف مي زنيم! ثبت نام كردم.
كلاس به اين ترتيب بود كه شركت كننده ها رو به گروه هاي ۳ نفري تقسيم كردند و يك نفر از طرف آنها با ما سر صحبت مي نشست. تعدادي موضوع توي يك پاكت بود كه آنها را خونديم و در موردشون صحبت كرديم. موضوعات ساده اي مثل غذاهاي محلي٬ تعطيلات٫ مسافرت و غيره.
در گروه ما غير از من دو نفر ديگه چيني بودند. وافعا جاي شكر داره كه ما مي تونيم همه حروف رو تلفظ كنيم. اين بنده هاي خدا اصلا نميتونن بعضي از حروف رو ادا كنند.
براي انتخاب موضوع نوبتي يك برگه بر مي داشتيم و موضوع رو مي خونديم و در موردش حرف مي زديم.
كسي كه در گروه ما به عنوان مسئول قرار داشت، خانومي بود كه اصالتا هندي بود و 20 سال بود كه تو آمريكا زندگي مي كرد و تو دانشگاه كار ميكرد. انصافا خيلي خوب انگليسي حرف مي زد و لهجه هندي نداشت.
وقتي براي اولين بار نوبت به من رسيد كه برگه رو بردارم، موضوع خانواده بود. پرسيده بود كه در مورد خانوادتون بگيد و بگيد اينكه مي خواستين تصميم بگبربن كه بياين آمريكا چقدر براتون دشوار بود.
تا من خواستم جواب بدم خانومه گفت:
May I ask a question first, is it safe in Iran?
+
نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آبان 1387ساعت 7:20 توسط
علی میرطار
|
لينك
|
موضوع:
روزانه
|
یکی از دوستان دبیرستان که در نویسندگی هم ید طولایی دارن مطلبی در مورد اپلای نوشتن که به علت بستن وبلاگ خودشون٬ من مطالب جناب موحدی رو دارم اینجا براتون میذارم.
به دوستانی که دارن اپلای میکنن پیشنهاد اکید میکنم که مطلب این پست رو بخونن تا از اطلاعات اون استفاده کنند.
نسخه pdf اين متن
ادامه مطلب
+
نوشته شده در دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت 15:23 توسط
علی میرطار
|
لينك
|
موضوع:
بُرونی
|
2 روز پيش با خودم فكر ميكردم كه جالبي خارج داره ار بين ميره و همه چيز داره به روزمرگي تبديل ميشه. مي ترسيدم كه اين موضوع منو وارد مرحله جديدي بكنه.
امشب بدجوري دل تنگ شدم. مخصوصا واسه مامان و بابا و محيا.
ميگن خود شناسي اولين گام در خداشناسيه! اما تشخيص زودهنگام بيماري وقتي درماني نداره چه فايده اي مي تونه داشته باشه؟
پ.ن. حال من خوب خوبه كسي نگران نشه! اينو براي ثبت نوشتم!
+
نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت 21:8 توسط
علی میرطار
|
لينك
|
موضوع:
درونی
|
اوضاع زندگی من در ارواین خوب است. امروز می خوام در مورد هم خونه
ام بنویسم.
ما در حانه ای زندگی میکنیم که ۳ اتاق خواب دارد. یکی برای من. یکی
برای دوست دوران لیسانسم علی حسینی و دیگری برای جک که اهل تایوان است. یک
پذیرایی و آشپزخانه مشترک با ماشین ظرف شویی و ماکرو فر و گاز و یخچال با ماشین
لباس شویی و دستگاه خشک کن لباس در منزل.
دو عدد دستشویی و حمام در منزل ما موجود است. یکی در داخل اتاق
برادر تایوانی است و برای اوست و یکی هم مشترکا برای ما یرانی هاست. به همین دلیل
ما ماهی ۳۰ دلا کمتر از برادر تایوانی اجاره منزل میدهیم.
من اینجا تقریبا غیر از فارسی به زبان دیگرای حرف نمیزنم. چون در
منزل که فقط فارسی حرف میزنیم. (تا ما وارد منزل میشویم جک به اتاقش
می رود و فقط برای غذا خوردن بیرون می آید. بعد از درست کردن غذایش باز به اتاقش
میرود. به خدا ما کاری باهاش نداریم٬ خودش این طور عمل میکند) و در
آزمایشگاه هم ۴ نفر ایرانی هستیم و ۳ نفر آسیایی و معمولا غیر از صبح
بخیر به خارجی ها حرف دیگری با آنها ندارم و با ایرانی ها در حال گفتگو هستم.
بیشترین زمان انگلیسی حرف زدن من سر کلاس است که از استاد سوال
میکنم و به جرات می تونم بگم که من به تنهایی از تمام سوالهایی که بقیه بچه های
کلاس پرسیدن بیشتر سوال پرسیدم.
غیر از اینکه هم خونه ای من ایرانی هست و دوست ۷ساله هستیم و خیلی
وقته هم رو می شناسیم. این علی آقای حسینی یک مزیت دیگری هم دارد. این برادر ما
آشپز خبره ای هم هست. در وافع من اینجا غیر از غذاهای ایرانی چیز دیگه ای نمی خورم
(به مرحمت هم خونه ای عزیز).
عکس بالای این پست رو دیشب گرفتم. دیشب که رفتیم منزل صحبت کردیم که
چه بخوریم. گفتم از کتلت ها ۲ تکه مونده و یه ۲ تا خیار شور هم بیشتر نداریم. تصمیم
بر این شد که شام درست نکنیم و همین طور هرچی داریم حاضری بخوریم!
در حال آماده کردن غذا گفتیم ماست و خیار هم درست بکنیم و بعدش
گفتیم کالباس هم بندازیم یه تفت بدیم با پودر سیر و ادویه. خلاصه شامی که قرار بود
همین جوری هر چی ته یخچال هست بخوریم تبدیل شد به سفره ای که در بالا می بینید.
وقتی خواستیم غذا خوردن رو شروع کنیم به ذهنم رسید از این اتفاق عکس
بگیرم و به دوستان بگم. وقتی که غذای حاضری ما سفره ای به این رنگینی است٬ شما حساب
روزی رو بکنید که واسه ناهار غذا درست می کنیم. وای یاد ناهار این
یکشنبه افتادم٬ عجب غذایی بود.
عکس ازبالا به پایین: ۱. دوغ مشکی ۲. ماست و خیار و
نعناع ۳. کالباس تفت داده شده ۴. کتلت ۵. خیارشور صدف با سس میونز ۶. لیمونات ۷.
نان سنگک!
+
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 10:58 توسط
علی میرطار
|
لينك
|
موضوع:
روزانه
|
الان تو اتاق بقلي من دازه نتيجه انتخابات آمريكا اعلام ميشه!
اگه ايران بود اخبار داشت اعلام ميكرد كه به علت استقبال بيش از حد مردم انتخابات تا ساعت 10 شب تمديد شد.
اما اينجا نتيجه رو هم مشخص كردن و اولين رئيس جمهور تحصيل كرده و سياه پوست آمريكا انتخاب شد!
اما نكته جالب در ميزان حال و هيجان ايراني هاي اينجاست. حتي همين دانشجوهايي كه چند وقتي هم نيست كه اومدن! اينجاست كه آدم بايد فكر كنه با خودش و فرق هيجان و جوگيري رو با عرق ملي و وطن دوستي پيدا كنه.
اميد وارم حداقل روابط ايران و آمريكا خوب بشه و ويزاي من رو چند بار ورود كنن كه راحت به خونه سر بزنم.
(الان ساعت 9:20 شبه)
+
نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 21:22 توسط
علی میرطار
|
لينك
|
موضوع:
درونی
|
1. يكي از دوستان ميگفت كاشكي از قبل بيشتر عكس ميگرفتم!
2. ديروز رفته بودم به دفتر دانشكده و منتظر منشي دانشجوهاي تحصيلات تكميلي بودم كه چشم به يه برگه رو ديوار افتاد.
تو اون برگه نحوه تبديل نمره كشورهاي ديگه به سيستم آمريكايي نوشته شده بود. 3 تا كشور تو اون ليست بود. هند، چين و ايران!
نحوه تبديل به اين ترتيب بود: 15 معادل بي يعني 3 بود. 16 معادل بي پلاس يعني 3.3 بود 17 معادل اي ماينس يعني 3.7 - 3.8 بود و 20 معادل اي يعني 4 بود. تو سيستم ايرواين اي و اي پلاس هردو برابر 4 هستند بنابر اين بالا ترين معدل مي تونه اي باشه.
در مورد معدل 18 و 19 چيز خاصي نوشته نشده بود فك كنم بالاي 18 رو خوب مي دونن.
اون موقع كه داشتم اپلاي ميكردم خيلي دلم مي خواست بدونم معدل من اونجا معادل چيه. گفتم شايد اين اطلاعات بدرد بعضي ها كه دارن اپلاي ميكنن بخوره.
3. اينم ببينيد: www.singlemusilm.com كار همسر يابي به كجاها كشيده...
+
نوشته شده در جمعه دهم آبان 1387ساعت 10:8 توسط
علی میرطار
|
لينك
|
موضوع:
روزانه
|
امروزكه با خونه حرف مي زدم بهم گفتن كه ديشب يك ماهگي خروج تو از ايران بود و الآن تقريبا 3 هفتس كه من اينجام. پرسيدم امروز چندمه؟
گفتن 7 آبان.
جالبه نه؟ 7 آبان ميشه: 87.8.7 يعني 8787.
ده سال و يك ماه پيش من نيم رخ ميديدم،اون موقع داشتن در مورد هپت هپت هپت هپت حرف ميزدن. كي فكرشو مي كرد يك و سال و يك ماه بعد من تو آمريكا باشم و در حال تحصيل مقطع دكتري! اون موقع فوتبال بازي كردن تنها نكته مهمي بود كه بهش فكر ميكردم.
+
نوشته شده در سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 10:58 توسط
علی میرطار
|
لينك
|
موضوع:
درونی
|
اينجا تقويم ميلاديه. نمي دونم خوبه يا بد؛ اما،مني كه همه گذشتم با تقويم شمسي پيوند خورده اينطوري همه سالگردها و ماه گردها رو گم ميكنم.
نكته مهم خاطرات زيادي هستند كه نه در دسته خوب قرار ميگرند و نه بد. خاطراتي كه با يادآوريشون اشك از چشمان سرازير ميشن و با اين وجود از ته قلب اون لحظه ها رو دوست داري و اوقاتي كه با ياد آوريشون لبخند به لبانت ميان اما آرزو ميكردي كاش آنها نبودند.
*Cons and pros
+
نوشته شده در پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت 0:55 توسط
علی میرطار
|
لينك
|
موضوع:
درونی
|
سال دوم، سوم كه بودم وقتي به عقب بر ميگشتم و مي خواستم يه تصويري از ورودم به دانشگاه بسازم تصوير زير تو ذهنم مجسم ميشد:
آسمان آبي يك خورشيد كوچك در وسط آسمان. چند لحظه مكث روي اين تصوير و سپس ايجاد يك نقطه سياه در وسط خورشيد. نقطه سياه كم كم بزرگ ميشود و از بي نهايت صداي فريادي كم كم ظاهر ميشه. نقطه واضح و واضح تر ميشه، يك آدم كه داره دست و پا ميزنه و از ناكجا آباد داره ميافته روي زمين، اون آدم نقش اول هست.برخورد با زمين و گيجي بعد از برخورد و اطراف كه پوشيده از گرد و خاك است. من زمين خورده تا بخود ميآيد و گرد و خاك فرو مي نشيند خود را در مقابل سيل جمعيتي ميبيند كه براي مسابقه دو آماده هستند. قبل از اينكه بتواند بلند شود، مسابقه شروع ميشود و جمعيت زيادي از روي من گيج عبور ميكنند و زير دست و پا ميمانم. بعد از كمي معطلي و له شدگي مي فهمم كه بايد بايستم تا له نشوم اما تا بلند ميشوم جمعيت آنقدر زياد است كه با جمعيت به جلو هل داده ميشوم. انگار انتخابي نيست. شايد بعد از چند ساعت كه جمعيت از هم باز ميشوه و بين مسابقه دهندهها فاصله ميافتد، ميتوانم انتخاب كنم كه بايستم، برگردم، راهبرم، بدوم يا با مسابقه دهندههاي ديگر صحبت كنم.
اين تصويري بود كه در مورد سالهاي اول دانشگاه در ذهنم شكل ميگرفت.
امروز كه به وبلاگم نگاه كردم احساس كردم يه جاي كار اشكال داره! يه كم با خودم فكر كردم و ياد اين تصوير افتادم و احساس كردم كه الان باز در همون تصوير هستم. هنوز افتاده روي زمين زير دست و پاي اين و اون!
+
نوشته شده در چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 11:31 توسط
علی میرطار
|
لينك
|
موضوع:
درونی
|