تبليغاتX
ما ی من
ديدن اول فصلهاي بعضي از كتابهاي درسي از اين جمله قشنگا مي نويسن، تو يكي از كتابهاي ما هم يه ضرب المثل چيني نوشته بودن اين بود

من ميشنوم و فراموش ميكنم، من ميبينم و بخاطر ميآورم، من انجام ميدهم و ميفهمم


+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت 23:44 توسط علی میرطار | لينك | موضوع: روزانه |

قرار بود که پس فردا من الولین امتحانم رو در دانشگاه بدم. از یه درسی هم بود که کاملا کامپیوتری بود و من تو دوره لیسانس نخونده بودمش.برای همین دو روز افتاده بودم رو کتاب و داشتم به قول معروف خر می زدم!

این هم خونه ای عزیز ما جناب جک٬ چندباری از کنار من رد شدن و رفتن تا اینکه ازم پرسیدن: چه خبر٬ چی کار میکنی؟ منم گفتم که آره قضیه اینه و هفته دوم ترم امتحان داریم!

یکمی نگاه کرد و گفت من واست یه هدیه از تایوان دارم و سریع رفت تو اتاق. وقتی برگشت دیدم که یه کارت تو دستشه! گفتم نکنه واسه سال نو کارت گرفته باشه تو دلم خجالت کشیدم که چرا من این کارو نکردم.

اومد و گفت: این ونچنگ دی هست. خدای امتحان. وقتی امتحان داریپیش این خدا می ری و اون بهت کمک می کنه. بعدش هم گفت ایندفعه حتما ای پلاس میگیری!!

اون عکس رو که نگاه کردم خیلی نفهمیدم که سر و ته عکس چیه. پشتش رو خوندم که نوشته بود:

[Wencheng Di]

is also known as the Emperor of Prospring Culture who is the God of scholars. Wencheng Di is regarded as the God in charge of studying and exam; people go to him praying for improving academic performace or better exam results or fame. Parents visit Wencheng Di temples to pray for blessing in hope of being admitted to an ideal school

دوباره عکس رو نگاه کردم و فهمیدم که مثل یک کاردستی میمونه که باید اونو برید و بعضی جاهاش رو تا کرد تا شکل ۳ بعدی پیدا کنه.

وقتی اینو به علی حسینی گفتم اونم گفت که خدای پول رو هم هم به اون داده.

توعکس های زیر٬ عکس اوب خدای امتحان هست و عکس دوم خدای پولدار شدن.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت 0:18 توسط علی میرطار | لينك | موضوع: روزانه |

چندبار شده كه از پشت سرم صداي خنده شنيدم يا يه آوايي شنيدم كه فكر كردم يك ايراني پشت سرم هست. اما بعد كه برگشتم ديدم يه خارجي هست. يعضي وقتها آسيايي بهضي وقتها هندي و بعضي وقتها هم اروپايي.

اين موضوع باعث شد به اين نتيجه برسم كه غير از ايراني ها بقيه هم آدمن!!!

+ نوشته شده در جمعه بیستم دی 1387ساعت 14:27 توسط علی میرطار | لينك | موضوع: روزانه |

يكي از هم آزمايشگاهي ها كه امروز بعد از 3 روز از شروع ترم وارد آزمايشگاه شد، شروع كرد به صحبت كردن و در مورد تعطيلات و سال نو حرف زديم. بعدش بحث كشيد به جايي كه در مورد تقويم هاي مختلف حرف زديم و فهميدم كه تفويم سنتي آسياي شرقي ها مثل كره و ژاپن و چين تقويم قمري بوده با ماههاي خاص خودشون. اما هر 4 سال 1 بار يك ماه به سالشون اضافه ميشه تا اون تفاوت سال قمري و شمسي پر بشه. بعدش در مورد مبدا تاريخ حرف زديم كه گفتم ما الآن تو سال 1300 و خورده اي هستيم. اون پرسيد مبناتون چيه ؟ من گفتم چون دين رسمي ايران اسلام هستش مثل مسيحي‌ها كه مبداشون رو تولد مسيح گذاشتن ما هم مبدا تاريخمون به پيامبر خودمون محمد ربط داره.

پرسيد: Who is Mohammad?

گفتم: مثل عيسي كه پيامبر مسيحي هاست. يا موسي كه پيامبر يهودي هاست، محمد هم پيامبر مسلمان هاست. نگاهي كرد و فكري كرد و بحث عوض شد...


؟؟؟!!!
+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم دی 1387ساعت 16:22 توسط علی میرطار | لينك | موضوع: بُرونی |

1. درحالي كه كانال ماهواره برنامه هاي ايراني رو بالا و پايين ميكردم به شبكه خبر رسيدم و بحث درمورد جنگ غزه بود. يكي گفت اين دوتا كشور تا كي مي خوان با هم بجنگن!


2. رفته بودم تو سايت DHL كه قيمت ارسال بسته به ايران رو چم كنم. طبق معمول انتظار داشتم كه اسم ايران (IRAN) بقل اسم عراق (IRAQ) باشه اما نبود. مطمئن بودم كه DHL به ايران بسته ميفرسته واشه همين تمام ليست رو نگاه كردم بين كشورهايي كه با I شروع ميشد. چيز جالبي ديدم. 2 كشور بود به نام اسرائيل جلوي يكي داخل پرانتز نوشته شده بود غربي و جلوي اون يكي نوشته شده بود داخل پرانتز نوار غزه!


3. امروز داشتم وارد دانشگاه مي شدم كه از دور ديدم وسط چمن هاي ميدون ورودي دانشگاه كاغذهاي ريز ريز گذاشتن. همينطور كه نزديك شدم ديدم به چيزي رو كاغذها نوشتن و عكسي روشون هست. همون بقل هم يه تابلو بود كه روش نوشته بود Smell it اما اون تابلو مثل يه چيز بيريط بود. فكر كردم شايد اونا گل باشه كه كاشتن و براي بهار قراره در بيان و اسم اون گلها اونجا نوشته شده. جلوتر كه رفتم ديدم عكي به پسر بچه كچل هست كه دست به كمر زده و پشتش زير بار مشكلات خم شده و روي اون كاغذها پر اسم عربي بود. رو هر كاغذ به اسم بود. يه ماشين پليس خالي هم اون بغل پارك كرده بود. ديدم جلوتر به تابلويي هست كه دوسه تا آمريكايي دارن مي خوننش. منم رفتم خوندم. حدسم درست بود. نوشته بود اين اسم بچه‌هايي هست كه تو غزه كشته شدن.



وقتي اومدم اينجا يه چيز رو كاملا احساس كردم. دنيا خيلي خيلي بزرگتر اون چيزيه كه بشه فكرشو كرد.

روابط حاكم بر دنيا پيچيده تر از بزرگش هستند.

+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم دی 1387ساعت 17:40 توسط علی میرطار | لينك | موضوع: بُرونی |

رفته بوديم يك رستوران ايراني كباب سلطاني سفارش داده بودم و داشتم سرم رو ميچرخوندم و دور و برم رو نگاه ميكردم و ديدم يك پيرمرد و يك پير زن آمريكايي هم اومدن رستوران ايراني و دارن غذا سفارش ميدن.

بعد چند دقيقه واسشون 2 تا كاسه سالاد شيرازي آوردن و اونا به اين ترتيب مشغول خوردن شدن.

ابتدا لاي نور بربري رو باز كردن بعدش با قاشق سالاد شيرازي رو ريختن توي نون و ساندويچ كردن و خوردن.

با خودم گفتم شما كه جنبه غذاي ايراني رو ندارين چرا آخه اينجوري ميكنيد

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم دی 1387ساعت 12:7 توسط علی میرطار | لينك | موضوع: روزانه |