تبليغاتX
ما ی من

من همیشه با نوشته های این داداشمون حال میکنم نمیگم كه لزوما موافقم اما حال میکنم دیگه!

شلمرود، کانادا، ایتالیا و ریسکهای ناپیدای اپلای

شلمرود، کانادا، ایتالیا و ریسکهای ناپیدای اپلای

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 22:33 توسط علی میرطار | لينك | موضوع: روزانه |

این روزا خیلی سرم شلوغه خیلی!
از بس اینجا هیچی نذاشتم و وقت ندارم كه چیز خاصی بنویسم گفتم یکی از این کامنت های خصوصی رو كه برم گذاشتن رو اینجا کپی پست کنم. یوقت نگید علی میرطار مرده!

salam jenabe mirar
site shoma ro etefaghi didam.az gharare malom u dar us zendegi mikonid. nmidunam alaghei be javab dadan be soale man darid ya na akhe iin roza bayad becharbe ta ba digaran betoni vaght begzaroni vali man az khedmateton 2 ta soal darm agar dost dashtid javab bedid khoshhal misham.
1-man mikham be canada ya amrika biam bara edame tahsil 2 mahe dige ham azmone toefl daram va to speaking zaeif shoma tosie e darid?
2-vase gereftane paziresh chi kar mitunam anjam bedam?
darzemn ino begam man medical labratori khondam va mikham bara maghtae arshad dar zamine hemato ya biotecno biam
mamnon
bye

این بنده خدا زحمت نکشیده حداقل اسم من رو چک کنه ببینه داره به کی کامنت میده! لابد نمیچربیده!


پ.ن. تو آزمایشگاه رو لینوکس کار میکنم واسه همین وبلاگ نوشتن برام سخت تر شده

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 9:19 توسط علی میرطار | لينك | موضوع: روزانه |

گوگل با بهنویس در افتاده و قاعدتا بهنویس سوسک خواهد شد!!

این لینک رو ببینید.

کسانی که وبلاگ دارند و قالبشون رو خودشون طراحی کرده اند. مخصوصا کسانی که بلاگ اسپات یا هاست های انگلیسی زبان دارند می تونند این ابزار رو تو قالبشون بذارند و هرکس اومد اونجا فینگلیش تایپ کرد٬ خود بخود قارسی نوشته بشه.

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 20:41 توسط علی میرطار | لينك | موضوع: روزانه |

اگه این پلیس ارواین نبود من نصف مطالب روزمره ام رو از دست میدادم. اینها هم هی برای ما نامه میدن و ما رو شاداب میکنن.

نامه اومده برای ما که کلاس R.A.D گذاشتن. یعنی Rape Aggression Defense ( دفاع در برابر خشونت جنسی)قیمت کلاس ۸۰ دلار یا به پول ما ۸۰ هزار تومن!!!

اشکال این کلاس اینه که فقط برای خانوم هاست.  اولش خواستم شکایت کنم پس ما چی؟ در این سرزمین که پر از برادران گِی هست ما هم امنیت جانی ندارم. اومدیم و یه شب تو یه کوچه بن بست من و یه داداش سیاه پوست ۲.۵ متری گِی افتادیم بهم! من چجوری از خودم دفاع کنم!

یاد این درد افتادم که این روزا دیگه به جای اینکه جنبش زنان راه بندازند باید کم کم جنبش مردان راه بندازن که بابا از اونور بوم نیوفتین. اونقده اونوریش نکنید که باز یوری بمونه!

تو این نامه اومده که hands-on defense training هم داره! یعنی توش تمرین عملی هم داره. اول با خودم گفتم بیچاره اون آقایی که قراره روش تمرین عملی بشه! بعد پایان دوره اونم میتونه بره شاعر بشه. مثل خواجه حافظ شیرازی!

اما بعد گفتم....

هیچی بعدش بماند. 

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 9:35 توسط علی میرطار | لينك | موضوع: روزانه |

داستان از اینجا شروع شد!


اگه اون ایده آل ها٬ همون واقعیت های ملموس بود که نمی شد ایده آل گرایی. می شد واقع گرایی. قبول دارم که از فرصت ها میگذری اما از ایده آل هات نه. اگر از فرصت هات نمیگذشتی بهت میگفتم واقع گرا.

تفاوت ایده آل گرایی و واقع گرایی در تفاوت تو انتخاب تقدم و تاخر است. و الا این ذات آدم است که بخواهد همه چیز های خوب را داشته باشد. چرا نداشته باشد؟ اما مشکل اینجاست که بدست آوردن هرچیزی هزینه خود را دارد. (بهشت همینه دیگه جایی که همه چیزای خوب رو داری بی هزینه.) ایده آل گرایی فقط معنی اش این نیست که آخرش هم خر رو داری هم خرما. ممکن است این وسط به یکی از این دو نرسی. آدم واقع گرا هم بدش نمی آید که هم خر را بخواهد و هم خرما. اینکه اول بیخیال خر بشوی یا اول بیخیال خرما بشوی تفاوت اصلی یه آدم ایده آل گرا و واقع گراست.

این جمله ات رو دقت کن:
"دوست دارم برای آن چیزهایی که دوستشان دارم عاقلانه خطر کنم."
به این میگن ایده آل گرایی که می خوای عشق و عقل رو با هم قاطی کنی به طوری که هیچ کدوم وارد خط قرمز اون یکی نشن. می خوای آدم احساسی باشی درحالی که کاملا هم منطقی عمل میکنی و خودت رو به خطر نمی اندازی. به این میگن ایده آل گرایی دیگه. اگر میگفتی برای کسانی که دوستشان دارم خطر میکنم باز خوب بود. اما اینکه می خوای عاقلانه خطر کنی...

شاید یکی از دلایلی که بچه های باهوش تر اینگونه رفتارهای ایده آل گرایانه دارند ناشی از این باشد که به تجربه دریافته اند که با هوش و پشتکارشون از پس همه مشکلات بر آمده اند. بنابر این دلیلی نمی بینند که جای خر و خرما رو عوض نکنند. چون اعتماد به نفس کافی دارند. پس سعی میکنند حس رضایتمندی درونی خودشون رو هم ارضا کنند.

 اما بعضی وقتها ادبیات این دوستان بخصوص در وبلاگهایشان آدم رو یاد شاهنامه میندازه.

نه که نوشته دوستان بکل افسانه باشه ها نه. اما خوب٬ دوستان هم خوب ازش رستم دستان درست میکنند. ( این جمله اشاره به متن تو نداره محمد جان اما متن تو و کامنت های وارده یاد آور کل موضوعی شد که به عنوان کامنت برایت نوشتم.)

اشاره:

تهمتن یلی بود در سیستان                       که من کردمش رستم داستان

پ.ن. الآن تو جی میلم نامه ای رو که واست فرستاده بودم رو دوباره دیدم. واسه زمانی که برای بار دوم برگشتی ایران. نامه رو اینجوری شروع کرده بودم:

سلام محمد جان دلگنده

امیدوارم منظور من رو از این گفتگو متوجه شده باشی و کژ فهمی و سوء تفاهم نشه.

 

+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 13:15 توسط علی میرطار | لينك | موضوع: روزانه |

۱. خوش خوشان

وقتی آدم در کشور خارجی تابلوی گنده ای رو میبنه که روش به ۶ تا زبون یه مطلبی رو نوشته و یکی از اون ۶تا زبون٬ زبون فارسیه٬ خوب آدم خوشش میاد دیگه!

۲. هزینه تحصیل

تحصیل در اینجا واقعا هزینه داره مخصوصا کتابها و غیره اما بعضی وقتها هزینه تحصیل خودش رو به صورت متفاوتی نشون میده. به عنوان نمونه من باید ۴ ترم کلاس سمینار بر میداشتم که ملت میومدن در مورد چیزای مختلف حرف میزدند و حوصله ما سر میرفت. برای استفاده مفید از وقت! من مجبور شدم ۷ دلار بدم یه بازی واسه موبایلم بخرم که بی کار نباشم! اما مرامی ۷ دلار حلالشون تقریبا یه ساله دارم بازی میکنم هنوز تموم نشده. بالای ۱۵۰۰ تا مرحله داره!

۳. عید فطر

بالاخره اینجا هم عید شد و با بررسی ۵۰۰ تا منبع مختلف به ما ثابت شد که امروز اینجا عیده. اما طبق اخبار مختلف خبر گزاری دولت (ایرنا) ایران باید دوشنبه عید میبود!!! حالا چی شد که اینجوری شد نمیدونم. خداوند روح گالیله و تمام ستاره شناسانی که نظراتی مخالف با احکام حکومتی داشتند رو شاد کنه! و جسم آنهایی که کماکان نظر مخالف دارند رو به روحشون نزدیک نگه دارد. آمین! 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 13:54 توسط علی میرطار | لينك | موضوع: روزانه |

امروز یه نامه به آدرس ایمیل دانشگاه اومده بود که درخواست کمک همگانی کرده بود. قضیه از این قراره که یه جسد سوخته تو پارکینگ یه مجتمع تجاری روز یکشنبه صبح پیدا شده. طرف یک دختر سیاه پوست حدود ۲۰ ساله با ۶ فوت قد و ۱۵۰ پوند وزن است.

تصویر تقریبی مقتول به شکل زیر است:

اگر شما هم از این موضوع اطلاعی دارید پلیس شهر ما رو مطلع کنید!!

 

این چیزا رو که می بینم رسما به دهات بودن ارواین ایمان میارم!!! 

+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 2:58 توسط علی میرطار | لينك | موضوع: روزانه |

اصطلاح (Fresh Off the Boat (F.O.B به کسایی گفته میشد که از طریق ساحل شرقی تازه با کشتی وارد آمریکا میشدند . از همین اصطلاح هنوز هم برای تازه وارد ها استفاده میشه. حتی اگه با هواپیما به ساحل غربی اومده باشند. بعضی وفت ها فاب هم شنیدم.

پ.ن. تعریف ویکیپدیا با تعریف من فرق داره!

پ.ن.2. این متن رو هم از یک وبسایت برداشتم که به نظر میاد که نویسنده یا آسیایی بوده است یا اونقدر آسیایی دیده که فکر کرده خارجی فقط اونا هستند!

Fob (Fresh Off tha Boat)
- You were not born in America
- You know who Leon, Aaron, Sammi, Hikki, and Kangta are. In fact, you have seen them at Atlantic City or Las Vegas recently
- You speak your native language fluently and so do all your friends
- You do not have any non-Asian friends
- Your parents do not speak any English
- When you speak English, you like to make everything plural
- You get extremely good grades in school
- You cannot dance
- Your fashion sense comes from whatever country you're from and you incorporate nothing from American fashion into your wardrobe

SuperFob
- Your command of the English language is minimal and you don't care
- You like dim sum chicken feet
- You do not own a single CD, VCD, Video game, or DVD that isn't bootlegged
- Your only hangout is Chinatown
- All the lights in your house are fluorescent
- You dry your cloths outside your window
- You need a haircut
- You either smell like cigarettes or food

Fobulous
- You speak perfect English and you are fluent in your native language
- You have Asian friends as well as non-Asian friends
- You listen to Asian pop as well as American music
- You are equally aware of both popular American culture and Asian pop culture
- You are a good dancer
- You date Asian by choice even though you could rock the opposite sex of any other race
- You are a good designer and have superior Html skills
- You have an Apt107 page AND an AA page and the guest books in both are packed
- For you, FOB stands for Fabulous Oriental* Being
- You have lots of Asian pride

پ.ن.3 اینجا به چشم بادومی ها میگن آسیایی( بخوانید: اِیژیَن). به ما میگن خاور میانه ای( بخوانید میدِل ایستِرن).

* Oriental هم اصطلاح دیگه ای هست که به جای Asian استفاده میشه اما یه کم بی ادبی هست.

+ نوشته شده در شنبه بیستم تیر 1388ساعت 10:21 توسط علی میرطار | لينك | موضوع: روزانه |

+ نوشته شده در دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 21:44 توسط علی میرطار | لينك | موضوع: روزانه |

همه چیز خیلی تند تند پیش رفت. ۲-۳ روز پیش استادم اومد پیشم و بهم گفت که یکی از استادها که اهل مصر هست و اسمش هم احمد هست یه نفر رو می خواد که براش برنامه نویسی انجام بده. گفت اگه دوست داری برو بهش بگو و رزومه ات رو براش بفرست.

رفتم پیشش و رزومه رو دادم و دیروز صبح که دیدمش گفتش که تا عصر همون روز خبر رو میده. کمتر از نیم ساعت بعد هم به امیرحسین یکی از بچه های آزمایشگاهمون هم همون پیشهاد من رو داد و گفت که تا امروز عصر تکلیف امیرجسین رو هم مشخص میکنه.

بعد از ظهر بعد از اینکه گزارش درس سمینار رو تموم کردم و احساس کردم سرم داره گیج میره٬ رفتم یه کم تو راهرو رو مبل بشینم و استراحت کنم که همون موقع دکتر احمد رو دیدم و بهم گفت برم تو اتاقش.

اونجا بهم گفتش که من قرار با اون و دوتا از بچه های دیگه کار کنم. اون دانشجوها یکیشون مصری به نام عمرو و دیگری هندی با یک نام خیلی خیلی خیلی سخت که خودش بی خیال فامیلش شد و اصلا بهم نگفت و گفت فقط منو چیتی صدا کن.

قرار ما شد فردا صبح ساعت هشت و چهل دقیقه تو پارکینگ پشت دانشکده.

از پارکینگ با ماشین دکتر راه افتادیم تا شرکت مایند اسپید. اونجا جلسه ای داشتیم از ساعت ۹ به مدت تقریبا ۴۰ دقیقه با رئیس (وی پی) و مدیران (منیجر) شرکت و من تقریبا غیر از جمله "از آشنایتون خوشبختم" چیزی نگفتم. بحث کاملا مخابراتی بود و من سعی میکردم به زور یه چیزایی از حرفاشون بکشم بیرون.

بعد از جلسه هم اومدیم دانشگاه و تا ساعت ۲ و نیم جلسه داشتیم. ( ۱ساعت برای ناهار فرجه داشتیم!) اینجوری که اینا هی جلسه میزان و کار به آدم میدن٬ دیگه فرصت اینترنتگردی نخواهم داشت!

خلاصه امروز انگلیسی ترین روزم در آمریکا بود. تا حالا این همه مطلب در یک روز به زبان انگلیسی بهم منتقل نشده بود.

فکر کنم با این شغل یک کم مهارت های انگلیسیم هم افزایش پیدا کنه!

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت 15:49 توسط علی میرطار | لينك | موضوع: روزانه |

حدود یک هفته پیش در این پست وبلاگم در مورد دیدارم با چند مبلغ دینی مسلمان و مسیحی و یهودی در کنار هم نوشته بودم.

بعد از خوندن بروشور اون مبلغ مسیحی فهمیدم کل حرفاش کپی بروشوری بود که داشت میداد و تو حرفاش اصلا خلاقیت نداشت.

سه نکته رو لازم دونستم که متذکر بشم. تبلیغات مسلمون ها بروشورهای تک رنگ ( ۲ رنگ اگه سفیدی کاغذ رو هم حساب کنیم) با کلی مطلب بود که خوندن اون واقعا حوصله آدم رو سر میبرد و واسه آدمی که داره از یک مکان عمومی عبور میکنه و بروشورها رو میبینه اصلا مناسب نبود. در مقابل تبلیغ مسیحی ها رنگ و وارنگ و گوگولی مگولی بود و به نظر من جامعه هدف رو خوب مورد هدف قرار میداد.

نکته دوم٬استدلالی که در این بروشور و گفتار اون مبلغ بود این است که خدا رو فقط عادل در نظر گرفته بودند و بخشندگی رو از صفات خدا حذف کرده بودند و بخشندگی خدا رو در قالب فداکاری حضرت عیسی اونم فقط برای امت خودش تجلی دادند بنابر این به این نتیجه می رسند که فقط مسیحی ها هستند که گناهانشون بخشیده میشه و به بهشت میروند.

نکته پایانی اینکه اثبات های هر دو نقلی بود و نه عقلی. منطقا این نوع اثبات برای گرفتن عضو جدید نباید درست باشه.

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت 1:5 توسط علی میرطار | لينك | موضوع: روزانه |

از روزی که وارد امریکا شدم٬ یکی از چیزاییش که اصلا بهم نچسبید کباب کوبیده اش بود. مزه کباب کوبیده اینجا با ایران خیلی فرق داشت و از نظر من اصلا خوش مزه نبود.

چندباری که با خانواده هم حرف میزدم به این موضوع اشاره کرده بودم و در فانتزی خودم موقع برگشت به ایران به این فکر بودم که حتما برم از کبابی خورشید دو سیخ کوبیده بگیرم.

چند روز پیش باز یاد اون فانتزی افتادم. تصویر کباب های کبابی خورشید رو تو ذهنم آوردم اما هرقدر سعی کردم مزه کبابهایش رو بخاطر بیارم چیزی جز مزه کوبیده های آمریکایی در دهانم نیامد!!!


امروز یک تظاهرات دیدم که در تهران در شب برگزار شده بود. بیشتر شعارها نشون میداد که طرفداران کروبی هستند. گشتم ببینم تظاهرات کجا برگزار شده دیدم که چهار راه پارک وی. چی بگم والا!!!


پست محمد مروتی رو دیدم و باهاش موافقم. اگر واقع بین نباشیم مثل سال ۸۴ شک زده میشیم.

یادمه اون سال از طرفهای سه راه آذری رد میشدم دیدم اصلا اونجا یک پارچه احمدی نژاد است. امسال هم وقتی تماسی با ایران داشتم و می شنیدم که با هیجان از تبلیغات موسوی و کروبی میگفتند پرسیدم از پایین ها چه خبر. کسی خبر نداشت.

از غرب پایین سه را آذری٬ از مرکز پایین تر جمهوری و از شرق پایین تر از پیروزی چه خبر. اونورا به کی میخوان رای بدن؟

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت 1:22 توسط علی میرطار | لينك | موضوع: روزانه |

چند هفته پیش برای ارائه مقاله ای به یک کنفرانس در سندیگو رفتم. قضیه از این قرار بود که استاد دوره کارشناسی ارشد من ( دکتر حسابی ) در اون کنفرانس مقاله ای ارائه داده بودند که به علت مشکل ویزا٬ دانشجوی ایشون نمی تونستن بیان آمریکا. برای همین هم از من خواستن که برم و مقاله رو برای ایشون ارائه کنم. البته ۲ تا مقاله بود چون همین اتفاق برای دانشجوی دکتر سربازی آزاد هم افتاده بود و قرار شد حالا که ما میریم برای هر دو ارائه کنیم.

وقتی به کنفرانس رفتم تا کارت ورود به جلسه رو بگیرم٬ یکی از دانشجوهایی که اونجا بود و کمک میکرد قیافش خیلی ایرانی بود. بعد از اینکه یه خورده نگاه عجیب قریب به هم کردیم ( یعنی تو دل میگفتم بپرسم که طرف ایرانیه یا نه؟ اگه نباشه ضایع نشم) از روی اسم های کارت کسانی که من قرار بود برم جاشون ارائه بدم معلوم شد که من ایرانی هستم و اون آقا هم خودش رو معرفی کرد و معلوم شد دوره کارشناسی ارشدش رو تو دانشگاه تهران بوده.

چون یکی از ارائه ها صبح بود و یکی عصر٬ من از این رفیقمون پرسیدم ناهار چی میدن؟ گفت امروز واسه ناهار میبرن رستوران ایرانی بندر. آقا من خیلی حالی کردم!

ظهر که برای ناهار رفتیم من با ۳ نفر آشنا شدم. دوتاشون تو برکلی بودن و سومی رو نفهمیدم. اون ۲ تا برکلیه قبلا تو دانشگاه ام آی تی بودن اما چون استادشون اومده بود برکلی اوناهم باهاش اومده بودند. یکیشون سفید پوست بود و قیافش ماکزیمم ۲۶ میزد و اون یکی هم هندی بود که داشت دوباره بر میگشت ام آی تی برای فوق دکتری! نفر سوم هم که یادم نیست از کدوم دانشگاه بود سیاه پوست بود. یعنی سر میز یک آمریکایی سفید پوست٬ یک آمریکایی سیاه پوست٬ یک هندی و یک ایرانی بودیم.

موقع غذا فهمیدیم که برادر هندیمون گیاه خوار هستند و گوشت نمی خورند و دنبال غذای بدون گوشت میگشت. سر میز هم خورشت قیمه بادمجون گذاشته بودند و من و مهماندار که یک خانم ایرانی بود قسم و آیه که این گوشت نداره! دست میکرد تو غذا و لیمو امانی رو در میاورد و میگفت پس این چیه؟ مثلا مچ گرفت!

سر غذا بحث به وضعیت دانشجوهای بین المللی کشید و وضعیت کار توی آمریکا و اینکه بعضی وقتها دانشجوها مجبورند که درس رو الکی کش بدن تا اینکه کار پیدا کنند و الا باید برگردند.

در تایید این مدعا من هم گفتم آره تو آزمایشگاه ما یک آقایی اهل کره جنوبی هست که ۷ ساله داره دکتری می خونه و داره کش میده که درسش تموم نشه. آقا ما این عدد هفت رو چنان بد ادا کردیم و چنان تحقیری سر این موضوع گذاشتیم که اینگار هرکی دکتراش ۷ سال طول کشیده انگار آدم کشته!

آقا این حرف ما هنوز تموم نشده بود که دیدم چشم این پسر هندیه ۴ تا شد و یهو برگشت پسر سفیده رو نگاه کرد و برگشت سر جاش!

من شصتم خبر دار شد که صوتی دادم و سر این میز کسی هست که اگه طول تحصیلیش بیشتر از ۷ سال نباشه کمتر نیست!

در ادامه صحبت ها معلوم شد اون پسر سفید پوست آمریکایی بجای ۲۶ سال ۳۲ سال سن داره بنابر این ایشون می تونسته که دکتراش به بیشتر از ۷ سال کشیده شده باشه.

درپایان باید بگم که من اصلا کم نیاوردم و در آخر غذا نظرشون رو در مورد غذا خواستم و در مورد ایرانی بودن بنده و این رستوران و اینکه چقدر غذاهای ما خوشمزه هست براشون صحبت کردم.

پ.ن. امیدوارم خودم هفت ساله نشم! 

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 17:24 توسط علی میرطار | لينك | موضوع: روزانه |

دفعات زیادی در دانشگاه شاهد تبلیغ دین مسیحیت بودم اما امروز که به پارکی رفته بودم دیدم فردی در حال تبلیغ دین اسلام و قرار دادن اطلاعات مجانی در اختیار مردم است.

رفتم تا چند تا بر بروشور ها رو بردارم و ببینم که چی نوشته. احساس کردم که تنها نیست و ۳ نفر دیگه هم همراهش هستند و کمک میکنند. اوم ۲-۳ نفر ظاهری آمریکایی داشتند و با فرد اصلی که چهرهای خاورمیانه ای داشت فرق داشتند. برام جالب بود که مسلمان های آمریکایی می دیدم.

وقتی رفتم اون برگه ها رو بردارم بود که متوجه شدم اون ۳ نفر ۲ تاشون مسیحی بودن و یکیشون یهودی و داشتند کنار آقای مسلمان تبلیغ میکردندو همینکه من از اون بروشورها برداشتم اونا هم بهم بروشور دادند و شروع کردند صحبت کردن. کسی که من طرف صحبتش بودم مسیحی بود و در نهایت به این نتیجه رسید که اگه میخوای بری بهشت یا باید کامل باشی یا مسیحی ( مسیحی ها لازم نیست کامل باشند چون حضرت عیسی که کامل بوده جان خود را برای ملت خودش داده است و این فداکاری٬ همه ملت مسیحی رو در امان نگه داشته است.)

پ.ن۱: "کامل" ترجمه لغت "perfect" است که اون آقا برای توصیف استفاده میکرد.

پ.ن۲: این نظر اون آقا در مورد مسیحیت و کامل بودن بود. من نظر فرقه های مختلف مسیحیت رو در این مورد نمی دونم و این موضوع رو به همه مسیحی ها بسط نمیدم.

پ.ن۳: به دلیل از دست دادن تعدادی از دوستان و آشنایان فعلا در مورد انتخابات چیزی نمی نویسم. این دوستان نمردن. بلکه چنان مسخ شده و جو زده انتخابات شده اند که به کل آزادگی و انصاف از چشمانشون رخت بربسته است. امید وارم بعد از انتخابات یا تا چند سال آینده از کمای جوزدگی و دنباله روی خارج شوند.

پ.ن۴: ماکه بهشتی نشدیم٬ شمایی که حقی به گردن ما داری بگذر بلکه تا ته جهنم نرویم!

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 1:36 توسط علی میرطار | لينك | موضوع: روزانه |

واقعا از این همه بی تقوایی در انتخابات و تبلیغاتش داره حالم به هم میخوره!
+ نوشته شده در سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت 0:37 توسط علی میرطار | لينك | موضوع: روزانه |

امروز موقع ناهار رفتم تلویزیون رو روشن کردم. روی کانال CNN بود. منم با غذا خوردنم نشستم نگاه کردم.

وسط اخبار رسید به این خبر که تو ایران فیس بوک فیلتر شده! خانم مجری نیشخدی زد و گفت: مثل اینکه هیچ کس با احمدی نژاد تو فیس بوک دوست نشده اونم فیس بوک رو بسته!

بعدش هم در مورد همایش دوم خرداد در ورزشگاه آزادی گفت و خانم زهرا رهنورد رو میشل اوبامای (زن اوباما رئیس جمهور آمریکا که میگن داره محبوبیتش از خود اوباما بیشتر میشه) ایران معرفی کرد. (اگه شوهرش رای بیاره.)

یاد سخنرانی اخیر آقای خامنه ای افتادم که گفته بود: به کسی رای بدهید که آبروی ملت را در جهان نبرد.

کی این انتخابات تموم میشه...

+ نوشته شده در شنبه دوم خرداد 1388ساعت 17:49 توسط علی میرطار | لينك | موضوع: روزانه |

وقتی واسه اولین بار این پوستر مهران رو در مورد کروبی دیدم نمی دونم چرا خوشم نیومد و یه جوری شدم. امروز به طور انفاقی فهمیدم چرا!


بخاطر عکس دکتر نجفی توب پوستر بود!


راستش این جناب دکتر، استاد ریاضی 1 ما تو شریف بودن. کلاس های ریاضی توی تالار های 400 نفری برگزار میشد. کلاس این استاد هم هفت و نیم صبح تا 9 صبح بود. آقا ما هم که هنوز رسما بچه دبیرستانی بودیم و تازه اومده بودیم دانشگاه و چشم و گوشمون آزادی های جدیدی رو تجربه میکرد، سر کلاس حواسمون همه جا بود جز درس استاد. البته ایشون درس دادنش هم همیچین خوب نبود؛ چون اگه با کلاس دکتر شهشهانی مقایسه میکردین میدیدن که همه سر اون کلاس شیش دنگ حواسشون به درسه.

یه روز که استاد داشتن درس می دادن و همه سر اون تالار همه کار می کردن جز درس گوش دادن و بچه ها تالار رو گذاشته بودن رو سرشون از بس که  همهمه میکردن، دکتر تصمیم میگیره که برای درس عبرت دیگران 2 نفر رو از کلاس اخراج کنه تا بقیه بترسن. از قضا اون دونفر من و حامد میرقاسمی بودیم!
ما در آخرین ردیف تالار در دور ترین جای ممکن نسبت به استاد تشسته بودیم و واسه خودیم داشتیم حرف میزدیم. چون ته تالار بودیم همه تالار برگشته بودن عقب رو نگاه میکردن که ببینن دکتر داره کی رو دعوا میکنه.

بله استاد وایسادن تا ما از تالار بریم بیرون بعد ادامه درس رو دادن. حالا ما 2 نفر تو اون 300 نفر سر کلاس چه تاثیری داشتیم خدا می دونه.


پ.ن این پست یک خاطره بود و ربطی به انتخابات نداشت.

+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 15:36 توسط علی میرطار | لينك | موضوع: روزانه |

امروز طرفای ظهر یک ایمیل به ما رسید که فردی سفید پوست با قد فلان و لباس فلان اسلحه به بدست به سمت دانشگاه از مسیر فلان خیابان دیده شده است. به همین دلیل ساکنین ویستا دل کمپو ( که ما هستیم) لطفا از خانه ها خارج نشوید. به همین دلیل سرویس های خوابگاه به دانشگاه تعطیل می باشد و تمام اماکن عمومی این مجتمع ( از امکانات ورزشی تا رخت شورخانه ها) همه تعطیل هستند.

نزدیکای ساعت ۳-۴ یک نامه اومد که پلیس منطقه رو گشته و خطری در منطقه ما نیست بنابر این سرویسهای رفت آمد و اماکن عمومی مجتمع به حالت عادی در می آیند. اما کماکان سعی کنید در منزل باقی بمانید و اگر مورد مشکوکی دیدید سریعا به ۹۱۱ ( که همون ۱۱۰ ایران میشه) اطلاع دهید.

خوشبختانه من این نامه ها رو ساعت ۸ شب دیدم و ساعت ۴.۵ از منزل به قصد دانشگاه خارج شدم و ساعت ۷ هم دوباره خونه بودم!

الان ساعت از ۱۱ شب گذشته که باز نگاهی به نامه ها انداختم و دیدم دوباره از پلیس نامه دارم. این بار گفته بودن که مسئله حل شده. اینها دو نفر رو بخاطر این موضوع گرفتن. نفر اول هیچ کاره بوده و فقط شبیه اون آدم مظنون بوده و نفر دوم خودش بوده. اما نکته اینجاست که طرف اسلحه گرم نداشته فقط از این تفنگهای پینت بال همراهش بوده که ما تو تهران ۲ بار بازی کرده بودیم. اما اینجا بعضی از تفنگای پینتبالشون خیلی طبیعیه و شبیه تفنگ جنگیه!. این عکس یه نمونه از اونها رو نشون میده که از ویکیپدیا برداشتم.

لینک ویکیپدیا

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 23:25 توسط علی میرطار | لينك | موضوع: روزانه |

این متن رو در غالب یک ایمیل دریافت کردم که نوشته بود از ابراهیم نبوی است.


در راستاي اينکه ميرحسين موسوي فعلا نامزد انتخابات است و احتمال دارد رئيس جمهور بشود، به همين دليل برخي شباهت هاي ناگزير ميان او و رييس جمهور فعلي را اعلام مي کنيم. قبلا بايد تذکر بدهيم که اعلام شباهت ميان ميرحسين موسوي و محمود احمدي نژاد، بخاطر اهانت به ميرحسين نيست، بلکه بخاطر انتخابات است، بالاخره هر کسي يک عيبي دارد. اولي (ميرحسين موسوي) با دومي (محمود احمدي نژاد) تفاوت هاي زير را دارد:

- اولي چون موقعيت بحراني بود انتخاب شد، اما دومي چون انتخاب شد موقعيت بحراني شد.

- اولي در عرض بيست سال دو بار مصاحبه کرده است، دومي در عرض هر دو سال بيست مصاحبه.

- هر دو دانشگاهي اند، اولي دانشگاه رفت و سپس مدير دولتي شد، دومي مدير دولتي شد و سپس به دانشگاه رفت.

- اولي چون جنگ پيش آمد نتوانست خوب کشور را اداره کند، دومي چون نتوانست خوب کشور را اداره کند، سعي کرد جنگ راه بيندازد.

- اولي بودجه نداشت، به همين دليل مردم گرسنه بودند، دومي بودجه داشت ولي عرضه نداشت، به همين دليل مردم گرسنه بودند.

- اولي چون فکر مي کند لخت است تا دوربين مي بيند فرار مي کند، دومي چون دوربين مي بيند حاضر است لخت مادرزاد بشود.

- اولي تند مي رفت چون همه دنبالش بودند و مي خواستند او را نابود کنند، دومي تند مي رود تا همه دنبالش بدوند..

- اولي دانشگاه و اداره را ول کرد و وارد بسيج شد و رفت به جنگ، دومي وارد بسيج شد و به دانشگاه رفت و کار پيدا کرد.

- اعضاي دولت اولي يک تعداد آدم 25 ساله بودند که سعي مي کردند جوري رفتار کنند انگار 50 ساله اند، دولت دومي يک گروه آدم 50 ساله اند که سعي دارند جوري رفتار کنند انگار 25 ساله اند.

- اولي وزرايش تازه از آمريکا برگشته  بودند، دومي تازه وزرايش مي خواهند بروند آمريکا را ببينند.

- کابينه اولي يک مشت بچه پولدار بودند که وقتي وزير مي شدند يا فقير مي شدند يا منفجر مي شدند، کابينه دومي يک مشت بچه فقير هستند که وقتي وزير مي شوند يا ميلياردر مي شوند يا منفجر مي کنند.

- زمان اولي آمريکايي ها مي خواستند تنگه هرمز را ببندند، ارتش ايران نمي گذاشت، حالا ايران مي خواهد تنگه هرمز را ببندد، ارتش آمريکا نمي گذارد.

- در زمان اولي نخست وزير و وزرا فکر مي کردند چون حکومت اسلامي است، نبايد به مردم دروغ بگويند چون مردم مي فهمند، اما در زمان دومي رئيس جمهور و وزرا مطمئن شدند که مردم مي فهمند، به همين دليل هر دروغي مي خواهند مي گويند.

- وزراي اولي را اگر از کابينه بيرون مي کردند، ميليونر مي شدند، وزراي دومي را اگر بيرون کنند، از گرسنگي مي ميرند.

- اولي چون تجربه نداشت اشتباه کرد، دومي دارد تلاش مي کنه بعد از سي سال اشتباهات اولي را به عنوان برنامه انجام بدهد.

- هر دو نفر شان يک هدف داشتند، اينکه با فقر و بي عدالتي مبارزه کنند، اولي موفق شد، دومي موفق نشد.

- اولي در " وضعيت قرمز" کشور را اداره مي کرد، دومي کشور را در "وضعيت سفيد" تحويل گرفت و در "وضعيت زرد" تحويل داد.

نتيجه گيري تاريخي: اگر موسوي و اعضاي کابينه اش در اين سي سال هيچ چيزي را نمي ديدند، هيچ تجربه اي پيدا نمي کردند و سعي نمي کردند اشتباهات شان را اصلاح کنند، مي شدند همين کابينه احمدي نژاد.

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 14:12 توسط علی میرطار | لينك | موضوع: روزانه |

امروز با دوستی حرف میزدم گفت یک شعار ساخته برای انتخابات:

از اوست که در ماست!

پ.ن. حتما همتون فهمیدین که لغت پاچه در این جمله به قرینه معنوی حذف شده است

+ نوشته شده در یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 2:11 توسط علی میرطار | لينك | موضوع: روزانه |

سلام خرچنگ زاده جان


من با تو از طریق وبلاگت آشنا شدم و مطالبت را خواندم و از آنها لذت بردم. علت آشنایی من با وبلاگت، دوستی تو با علیرضا و جواد بود که من را با تو آشنا کردند. غیر از شامی که با هم در رستوران لوکس طلایی خوردیم یادم نیست که آیا حضورا هم دیگر را جای دیگری  هم دیده بودیم یا نه. از نوع بحث ها و شیوایی قلمت در وبلاگت لذت می بردم تا اونجایی که حتی زمانهایی هم که وقت وبلاگ خوندن نداشتم وبلاگ تو را سعی میکردم بخوانم.


دیشب قبل از خواب خواستم سریع فیس بوکم را در 2 دقیقه چک کنم و بخوابم که چشمم به پست تو افتاد که نوشته بود چرا به احمدی نژاد رای می دهم؟. حقیقتش رو بخواهی تا بحال استدلال منطقی از طرف طرفدارهای احمدی نژاد نشنیده بودم که من را متقاعد کنند که به احمدی نژاد رای بدهم. با شناختی که از تو و مدل نوشتنت داشنم به امید خواندن یک مطلب با پایه استدلال قوی وارد وبلاگت شدم.


متاسفانه از نوع استدلالی که کرده بودی خیلی دلسرد شدم. اما با توجه به شناختی که تا بحال از تو پیدا کرده بودم شرط رفاقت نبود که در حالت خواب و بیداری برایت کامنت بگذارم و امروز برای گذاشتن کامنت برگشتم که دیدم تعداد کامنت ها از 5 به ۲۴ رسیده است.


قبل از اینکه بخواهم در مورد متن تو نظر بدهم باید به این نکته اشاره کنم که تفاوت احمدی نژاد با کروبی و رضایی در این است که کارش را دیده ایم و این بار بر اساس شعار ها به او رای نمی دهیم  بلکه بر اساس کارنامه اش به او رای می دهیم. اما برای دو کاندیدای دیگر باید بر اساس شعاری که می دهند به آنها رای دهیم و نمی دانیم که آیا می توانند خوب عمل کنند یا خیر. در مورد میرحسین هم من تجربه ای در مورد دوره نخست وزیری ایشان ندارم که به شخصه بخواهم در مورد آن نظر بدهم. اگر کسی  از هم نسلان ما حوصله مطالعه تاریخ را نداشته باشد٬ از دید او موسوی را هم باید بر اساس شعارهایش قضاوت کرد.


و اما پست شما! 2 پاراگراف اول از متنت که تقریبا ثلث مطلبت بود به مقدمه رفت و خواننده را امید داد که از دست من ناراحت نشود. این شیوه نگارش تجربه تو را در وبلاگ نویسی نشان می دهد و آگاهی از جو غالب بر فضای وبلاگ نویسان. بنابراین من دو پاراگراف اول تو رو به این صورت مدل می کنم. "بچه ها ما همه با هم رفیقیم و من نمی خوام رفقای سایبرم رو از دست بدم و زندگی مسالمت آمیز آنلاینم را می خواهم ادامه دهم اما با اینکه می دونم شما ها حرفتون یه چیز دیگست اما من حرف دیگه ای دارم حالا یه دیقه بیاین گوش بدین ببینید من چیمیگم..." البته هر خواننده تیز بینی که این کامنت من را ببیند متوجه میشود که من هم از همین مقدمه سازی دارم استفاده می کنم.


در پاراگراف سوم به تبیین منافعت پرداختی و اشاره کردی که انتظارت از یک دولت چیست و کدام عملکرد دولت برای تو مهم تر است و اگر رای بدهی بر اساس کدام عملکرد دولت به او رای میدهی. اگر بخواهم این پاراگراف تو رو به 3 قشر مختلف جامعه بسط بدهم به این صورت ادامه می دهم. هنرمند: از نظر من مهمترین رکن دولت آزادی برای هنرمندان و فرهنگیان است تا بتوانند آثار هنری و فرهنگی خود را بهتر ارائه دهند. من کاری به اقتصاد و کشاورزی و زیر ساخت ندارم. تاجر: از نظر من مهمترین رکن دولت وزارت بازرگانی است و دولتی که تعرفه ها را برای ما کاهش دهد و اجازه دهد ما راحت از چین جنس وارد کنیم و در بازار هم دستمان باز باشد تا با هر قیمت پایینی بفروشیم. من کاری به فرهنگ و هنر و تولید و کشاورزی ندارم اگر هم بخاطر فروش بی رویه و ارزان کالای چینی تولید در مملکت خوابید باز من کاری به این کارها ندارم. کشاورز: از نظر من مهمترین رکن دولت وزارت کشاورزی اون هست. دولتی خوب است که محصولات رو تضمینی بخرد از ما و ما هرقدر از هر محصولی خواستیم تولید کنیم. اگر هم توازن بهم خورد مثلا گندم کم شد و وارد کردند و سیب زمینی زیاد شد و ریختن لای دست و پای مردم این وسط به من ضرری متحمل نشود و دولت از جیب خودش ( حالا نقت، قرض، باج به دول استکباری یا هر چیز دیگر) هزینه آن را پرداخت کند. خرچنگ زاده: از نظر من مهمترین رکن دولت تصویری است که در اروپا از خودش ساخته. از نظر من دولت خوب دولتی است که اقندار ملی ما را افزایش دهد و هر جا که نام ایران را میشنوند به یاد یکه تاز بودن ما بیافتند و من به ایرانی بودنم افتخار کنم و حس خوبی در درون خودم داشته باشم. حالا اقتصاد و کشاورزی و فرهنگ و هنر و اینا رو هم کاری ندارم چون تا 4 سال آینده فقط از همین قسمت دولت بهره مند می شوم.


من به شدت عقیده به حب ذات دارم و این که آدم اگر در جهت حفظ منافع خودش حرکت نکند یک جای کارش مشکل دارد. تفاوتی که بین انسان ها وجود دارد در تعریفی است که برای ذات خود دارند. کسی که از ذات فقط خوردن و خوابیدن را در نظر میگیرد حتی ممکن است به تن فروشی روی آورد و با این کار خورد و خوابش را تامین میکند. در مرحله بالاتر کسی برای ذات خودش غیر از خوردن و خوابیدن عزت نفس را هم در نظر میگیرد و برای همین برای رسیدن به خوردن و خوابیدن دست به کار هایی نمیزند که عزت نفسش را پایین بیاورند. هروقت تیم ملی ایران دربازی هایش پیروزی بدست می آورد و یا ایران در جهان خوش می درخشد،  این حس غرور و خوشایندی ای که در من بوجود می آید در همین عزت نفس میبینیم. در مرحله ای بالاتر، ایران دیگر وسیله ای برای بالابردن عزت نفس من نیست، بلکه این بار قسمتی از من است. در این مرحله نمی توانم فقط به فکر پیروزی تیم ملی باشم در حالی که به علت تصمیم غلط در تخصیص بودجه ورزش ها، ورزش های پایه نابود شود و فرهنگ و ارزش ها از بین برود. دیگر اگر قرار است تیم ملی به جام جهانی برود حاضر نیستم به هر قیمتی برود. چون دیگر فقط غرور من به تنهایی مطرح نیست. خراب شدن آینده ایران به عنوان قسمتی از من مطرح است.


هر چند مدت زیادی نیست که از ایران خارج شده ام اما من هم تاثیر احمدی نژاد را دیده ام. یک روز داشتم از دانشگاه خارج میشدم و از میان بازاری که معمولا توی دانشگاه می گذارند عبور میکردم. نزدیک یک دکه ایستادم که هد فون می فروخت و داشت نمونه ها را می داد که تست کنیم. در همین وسط تلفن من زنگ زد و من فارسی حرف زدم. از من پرسید کجایی هستی و من گفتم ایرانی. از ایران اولین چیزی که یادش بود احمدی نژاد بود. به قیافش که نگاه کردم یک آدم کاملا معمولی بود. ته دلم خوش حال شدم که ایران را میشناسد اما بعد با خودم گفتم حالا به چه اسمی و به چه قیمتی خدا میداند!


در پایان اشاره کنم که من ادعا ندارم احمدی نژاد خورده و خوابیده است. انشاالله که این مشکلات فقط از این ناشی شده که کار بلد نبوده است. بعضی اشاره کرده اند که اصلا احمدی نژاد در عرصه سیاست خارجی هم بد عمل کرده و حتی اگر پایه استدلال شما را بپذیریم٬ پیرو آن را نمی توان پذیرفت. در هر صورت در این کامنت من با احمدی نژاد و خوب و بد او کاری ندارم چون رفاقتی با احمدی نژاد ندارم و انشاالله که دور بعد بهترین فرد بیاد. اما در مورد شما که رفیقم هستی. این نوع بیان دغدغه شما در حد یک انسان روشن فکر و دانشجوی دوره دکتری نیست. در حد کسی است که می گوید من 50 هزار تومانم را می گیرم و کاری به جاهای دیگر ندارم. هرچند گفته ای که امروز به احمدی نژاد رای میدهی اما از امروز تا انتخابات هنوز وقت هست. یا دلیل بهتری بیاور که با منطق ما هم جور در بیاید بلکه ما هم به او رای دهیم یا تا وقت هست رایت را تغییر بده و مارا هم مطلع کن که چرا به فرد جدید می خواهی رای بدهی تا در مورد آن ما هم فکر کنیم یا به قول خارجی ها کانفرم کن که همینی که هست! و ما دیدمان را در موردت و نحوه استدلالت اصلاح کنیم که این دفعه که آخر شب میخواستیم بخوابیم و می خواستیم در 2 دقیقه فیس بوکمان را چک کنیم اگر دیدم خرچنگ زاده پستی گذاشته است بدنبال استدلال قوی نباشیم فقط از زیبایی قلمت لذت هنری ببریم و بعد با خیال راحت بخوابیم و بگوییم این هم شاعر خوبی است اما حیف٬ او نیز معصوم نیست.

 
پ.ن. هیچ کس معصوم نیست!

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت 11:41 توسط علی میرطار | لينك | موضوع: روزانه |

قبل از اینکه بیام اینجا چند بار تو اخبار ایران شنیده بودم که آمریکا یک پیمانی مربوط به کاهش تولید گازهای گلخانه ای رو امضا نکرده و هر بار بهش میگن که بیاد امضا کنه هم از زیرش در میره. وقتی میومدم اینجا انتظار داشتم که هوای دودی و کثیفی حداقل به اندازه تهران باشه.

اما وقتی اومدم اینجا تازه دیدم که چه طبیعت توپ و دست نخورده ای داره. امروز هم این سنجاب رو دیدم که تو فاصله ۳ قدمی من داشت میوه های ریخته شده پایین درخت رو میخورد.

۲. امروز این لینک رو از وبلاگ حسام صلواتی دیدم. با خودم گفتم اینها که ادعای سکولاریزه کردن دنیا رو دارن و حکومت هاشون مستقل از دین مردم هست چرا نگران زیاد شدن مسلمون ها هستند؟

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 17:0 توسط علی میرطار | لينك | موضوع: روزانه |

توی یکی از کتاب هایی که برای امتحانم دارم می خونم اول هر بخش یه جمله قشنگی یا یه عبارت معروفی که یه جورایی ربطی به مطلب اون بخش داشته باشه نوشته. واسه یه بخش نوشته بود:

Never waste time.

American proverb

خیلی ضرب المثل بی نمکیه نه!

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 11:36 توسط علی میرطار | لينك | موضوع: روزانه |

اگه دوست داریدقسمتی از محوطه دانشگاه ما رو ببینید روی لینک زیر کلیلک کنید. این لینک شما رو اول به گوگل میبره که نتیجه جستجو یک گزینه بیشتر نداره که سایت ساختمان شماره ۳ دانشکده مهندسی است. وقتی وارد این سایت بشید اگر مرورگر وب شما اجازه اجرای برنامه های جاوا را بدهد یک دوربین در صفحه مشاهده می کنید که دقیقا بالای ساختمان ما قرار دارد. با این دوربین می تونید قسمتی از محوطه دور و اطراف دانشکده ما رو ببینید.

در ضمن شما می تونید دوربین را کنترل بکنید و حرکت هم بدهید. به چپ و راست و بالا و پایین و البته زوم هم میشه کرد.

این لینک

پ.ن.!!!

+ نوشته شده در چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 15:58 توسط علی میرطار | لينك | موضوع: روزانه |

در گذشته درس هایی مثل ساختمان داده و طراحی الگوریتم رو درس های زائدی می دونستم. با خودم می گفتم که خوب هر وقت لازم شد یک مسئله ای رو حل کنی خوب الگوریتم رو بدست میاری. درس واسه چیه دیگه...

قبل از کنکور ارشد اگه ازم میپرسیدن که درس سیگنالها و سیستم ها چیه میگفتم درس خاصی نیست همش ۲-۳ تا انتگرال یاد میگیری کل داستان همونه.

بعد از کنکور ارشد به اشتباه خودم در مورد درس سیگنال سیستم پی بردم. و از اون به بعد بود که فهمیدم که خیلی های دیگه از سال پایینی ها هم که میخوان در مورد این درس توضیح بدن همین اشتباه رو میکنن.

هر بار یاد این موضوع میافتم با خودم میگم اگه بخوام این رو برای یکی که برقی نیست تعریف کنم چه مثالی باید بزنم و این مثال به ذهنم میرسه.

فرض کنید یه بچه ای ازتون بپرسه ضرب چیه و شما بگید همون جمع است و لازم نیست حفظ کنی هر وقت لازم شد حساب میکنی. این میشه معادل اون جوابی که من در مورد سیگنال سیستم می دادم.

الآن می خوام اعتراف کنم که در مورد درسهای ساختمان داده و الگوریتم هم همین اشتباه رو میکردم.

*     *     *

با خودم فکر میکردم که چرا وقتی بچه بودیم و ضرب رو بهون یاد دادن و گفتن چندتا جمع میشه ضرب٬ اون موقع نگفتم این مطلب مهمی نیست و بر عکس خوب نشستم حفظش کردم در حالی که الآن نمیکنم و به خودم اجازه میدم این درسهای ۳ یا ۴ واحدی دانشگاه رو تا این حد ساده تصور کنم.

علت رو در این دیدم که اون موقع خودم رو یه بچه میدیدم و هرچی معلم می گفت گوش میدادم اما الآن با یه دانشگاه سراسری تو تهران قبول شدن حس شکستن شاخ فیل بهم دست میده و خدا رو بنده نیستم. الآن به خودم این اجازه رو میدم که در مورد درسی که بهم داده میشه قضاوت کنم و در نظر خودم اون رو بالا و پایین کنم و به خودم اجازه بدم که چون درس بی ارزشه! (با پیشداوری) اون درس رو درست نخونم. بعدش به طور عیر مستقیم شعور اون کسانی که این نظام علمی رو طراحی کردن و ۳ یا ۴ واحد برای اون درس در نظر گرفتن به سخره بگیرم.

این غرور بی جاست یا جهل مرکب! شاید هم غرور باعث جهل مرکب میشه... نمی دونم.

بنابراین چون من الآن فهمیدم که قبلا مغرور بودم و غرور چشمانم را بر بعضی مسایل پوشانده بود پس خیلی آدم خفنی هستم. لذا اگر هنوز شاخ فیلی باقی مانده که از چشم ما دور مانده معرفی کنید تا بشکنیم ...

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 21:28 توسط علی میرطار | لينك | موضوع: روزانه |

امروز یهو و بی مقدمه یاد all pass filter افتادم.

یاد اون قسمت که میگفت اگه جای دیگه دنیا بودم باز پسر خوبی بودم (مسیحی خوبی بودم)

اگر حامد هاشمی را دیدید سلام مارا هم برسانید.

+ نوشته شده در یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 19:24 توسط علی میرطار | لينك | موضوع: روزانه |

فیلم مستند زیر رو از این لینک برداشتم.

فیلم در مورد سال ۵۸ هست! عجب شیر تو شیری بوده ها.

 

اگه کسی بازم از این فیلم ها جایی آدرس بذاره

+ نوشته شده در شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت 19:9 توسط علی میرطار | لينك | موضوع: روزانه |

امروز یادم افتاد که اسم مای من رو از روی عبارت سمفونی تکنوازها برداشته بودم.

کی این عبارت رو استفاده کرده بود؟ برای چی؟

یادمه جواد خیلی با این عبارت حال کرده بود.

+ نوشته شده در جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت 19:27 توسط علی میرطار | لينك | موضوع: روزانه |

پ.ن: ۳۹ روز دیگه امتحان جامع دارم!!! بعضی از درساشو تا حالا پاس نکردم!

+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت 14:17 توسط علی میرطار | لينك | موضوع: روزانه |

مطالب این پست در مورد آزمون تافل آی بی تی و تجربه من در این زمینه است. ممکنه ساختار آزمون تغییر کرده باشه و این مطالب دیگه معتبر نباشند بنابر این من هیچ مسئولیتی نسبت به آزمون کسی به عهده نمیگیرم. اینها تجارب شخصی هستند اگه خواستید استفاده کنید ولی با مسئولیت خودتان.
در این مطالب فرض شده است شما با ساختار امتحان آشنایی دارید و راهنمایی در مورد نحوه آماده سازی برای امتحان است. برای آشنایی با ساختار امتحان می توانید از سایت تافل استفاده کنید.

کلمات کلیدی: راهنمای آمادگی برای آزمون تافل آی بی تی به زبان فارسی.
Key words: TOEFL iBT a Persian Guide.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 12:48 توسط علی میرطار | لينك | موضوع: روزانه |

امروز از عباس نصیری ایمیلی دریافت کردم که متاسفانه حاکی از خبر فوت مادرشان بود.

مجددا این ضایعه رو خدمتت تسلیت عرض میکنم و برای تو و خانوادت آرزوی صبر دارم.

+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 23:59 توسط علی میرطار | لينك | موضوع: روزانه |

سلام

دوستان اگه میخوان تو ضمینه دیجیتال کار کنند به من یه ایمیل یزنند. استادم یه پزیشن داره برای دکتری که پول رو میده اما برای یک سال اول.

امروز که با استادم صحبت کردم بحث شد که کار من خیلی خوب بوده و فکر میکنه که دانشجوهای ایرانی خیلی باهوش هستند و میخواد از این به بعد فقط ایرانی بگیره. از اونجایی که من آخرین دانشجوی ایرانیش بودم به من گفته که هر کی رو من بگم به عنوان گزینه اصلی اش در نظر میگیره.

لطفا فقط رزومه و کارنامه رو بفرستید.

این موقعیت فقط برای دانشجویان ارشد هست. 

 

پ.ن: در راستای چند نامه دریافتی باید تذکر بدم که این دروغ ۱۳ بود! ارجاع به تاریخ و ساعت عجیب پست.

+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم فروردین 1388ساعت 0:1 توسط علی میرطار | لينك | موضوع: روزانه |

یکی از دوستان شفیق دوباره به وبلاگ نویسی برگشتند. ( با فرض اینکه ۳۶۰ اصالت وبلاگی نداره)

من از این موضوع غافل بودم تا همیت چند دقیقه پیش.

یکی از پست هاشو برای شما اینجا لینک میکنم. حتما جالبه. در مورد سوئد.

لینک

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 1:8 توسط علی میرطار | لينك | موضوع: روزانه |

داشتم یه مقاله با عنوان: Jobs: Has the Meltdown Hit Us Yet? رو می خوندم که توش یه پاراگراف با مزه دیدم:

Side rant: Who are these economists, anyway? Some have won remarkable prizes for their financial acumen, but very few predicted this crash. To listen to their prognostications now seems very much like consulting a spendthrift for long-term investment advice. Economists and weather forecasters are not held accountable for being right. If you replaced economists with weather people, and vice versa, would their predictions be any less accurate?)

نا خودآگاه یاد محمد مروتی و حسین رحمتی افتادم!

پ.ن. لینک مقاله

+ نوشته شده در جمعه نهم اسفند 1387ساعت 14:53 توسط علی میرطار | لينك | موضوع: روزانه |

سلام

از اونایی که این چند وقته سر زدن و چیزی از وبلاگ من ندیدن عذر خواهی میکنم.

قضیه اینه که لپ تاپ قبلی من بعد از دو سال کار کردن سوختش! منم چون تو دانشگاه کامپیوتر نداشتم مجبور بودم از سایت استفاده کنم.

الآن یه لپ تاپ جدید گرفتم اما چون حروف فارسی نداره نوشتن با این برام سخته واسه همین مقداری تنبلیم میشه که بنویسم.

تو همین دو سه خط که فارسی نوشتم احساس میکنم دستم روون تر شده.

خوب لپ تاپ گرفتن من هم داستانی شد برای خودش.

اول تو اینترنت گشتم تا اینکه یه لپ تاپ ساخت شرکت "دل" پیدا کردم که قیمتش ۱۰۰۰ دلار بود. واقعا نسبت به قیمت و کاراییش هیچی مثل اون تو بازار نبود.

رفتم خریدمش و اومدم خونه و تا روشنش کردم تو همون مراحل اول هنگ کرد. همون شب اول ۸ بار هنگ کرد و منم بردمش به فروشگاهی که اونو خریده بودم پس دادم و گفتم یکی دیگه از همین می خوام.

آقا چشمتون روز بد نبینه! لپ تاپ دوم هم همون روز اول ۲ بار هنگ کرد اما اونقدر خوب کار میکرد که دلم نیومد برم پسش بدم. با خودم گفتم نگهش میدارم شاید خوب شد!!!

آقا تو ۵ روز روزی حداقل ۲ بار هنگ کرد. می خواستم اونو پس بدم اما از طرفی با قیمت و کارایی اون چیز دیگه ای گیرم نمی اومد. واسه همین رفتم اونجا و باز خواستم یکی دیگه ار همین بگیرم. اقا هود فروشنده داست رسما التماس میکرد که بابا جون اینو نخر همین امروز ۲ تای دیگه هم پس گرفتیم!

 بنابر این تصمیم گرفتم از امکانات موجود در ایالات متحده استفاده کنم!

یک فروشگاه زنجیره ای در این سرزمین کفر وجود داره که لوازم الکتریکی رو تا ۹۰ روز بعد از خرید پس میگیره و پول رو کامل به آدم پس میده. منم تصمیم گرفتم فعلا یک لپ تاپ بردارم تا ۲-۳ ماه دیگه که قیمت ها اومد پایین تر و بازار عوض شد بتونم یه لپ تاپ با همون کارایی "دل" ولی با کیفیت آی بی ام و با قیمت خروس قندی بخرم!

پ.ن. لینک لپ تاپ دل + و لینک لپ تاپ الانم +

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 11:38 توسط علی میرطار | لينك | موضوع: روزانه |

ديدن اول فصلهاي بعضي از كتابهاي درسي از اين جمله قشنگا مي نويسن، تو يكي از كتابهاي ما هم يه ضرب المثل چيني نوشته بودن اين بود

من ميشنوم و فراموش ميكنم، من ميبينم و بخاطر ميآورم، من انجام ميدهم و ميفهمم


+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت 23:44 توسط علی میرطار | لينك | موضوع: روزانه |

قرار بود که پس فردا من الولین امتحانم رو در دانشگاه بدم. از یه درسی هم بود که کاملا کامپیوتری بود و من تو دوره لیسانس نخونده بودمش.برای همین دو روز افتاده بودم رو کتاب و داشتم به قول معروف خر می زدم!

این هم خونه ای عزیز ما جناب جک٬ چندباری از کنار من رد شدن و رفتن تا اینکه ازم پرسیدن: چه خبر٬ چی کار میکنی؟ منم گفتم که آره قضیه اینه و هفته دوم ترم امتحان داریم!

یکمی نگاه کرد و گفت من واست یه هدیه از تایوان دارم و سریع رفت تو اتاق. وقتی برگشت دیدم که یه کارت تو دستشه! گفتم نکنه واسه سال نو کارت گرفته باشه تو دلم خجالت کشیدم که چرا من این کارو نکردم.

اومد و گفت: این ونچنگ دی هست. خدای امتحان. وقتی امتحان داریپیش این خدا می ری و اون بهت کمک می کنه. بعدش هم گفت ایندفعه حتما ای پلاس میگیری!!

اون عکس رو که نگاه کردم خیلی نفهمیدم که سر و ته عکس چیه. پشتش رو خوندم که نوشته بود:

[Wencheng Di]

is also known as the Emperor of Prospring Culture who is the God of scholars. Wencheng Di is regarded as the God in charge of studying and exam; people go to him praying for improving academic performace or better exam results or fame. Parents visit Wencheng Di temples to pray for blessing in hope of being admitted to an ideal school

دوباره عکس رو نگاه کردم و فهمیدم که مثل یک کاردستی میمونه که باید اونو برید و بعضی جاهاش رو تا کرد تا شکل ۳ بعدی پیدا کنه.

وقتی اینو به علی حسینی گفتم اونم گفت که خدای پول رو هم هم به اون داده.

توعکس های زیر٬ عکس اوب خدای امتحان هست و عکس دوم خدای پولدار شدن.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت 0:18 توسط علی میرطار | لينك | موضوع: روزانه |

چندبار شده كه از پشت سرم صداي خنده شنيدم يا يه آوايي شنيدم كه فكر كردم يك ايراني پشت سرم هست. اما بعد كه برگشتم ديدم يه خارجي هست. يعضي وقتها آسيايي بهضي وقتها هندي و بعضي وقتها هم اروپايي.

اين موضوع باعث شد به اين نتيجه برسم كه غير از ايراني ها بقيه هم آدمن!!!

+ نوشته شده در جمعه بیستم دی 1387ساعت 14:27 توسط علی میرطار | لينك | موضوع: روزانه |

رفته بوديم يك رستوران ايراني كباب سلطاني سفارش داده بودم و داشتم سرم رو ميچرخوندم و دور و برم رو نگاه ميكردم و ديدم يك پيرمرد و يك پير زن آمريكايي هم اومدن رستوران ايراني و دارن غذا سفارش ميدن.

بعد چند دقيقه واسشون 2 تا كاسه سالاد شيرازي آوردن و اونا به اين ترتيب مشغول خوردن شدن.

ابتدا لاي نور بربري رو باز كردن بعدش با قاشق سالاد شيرازي رو ريختن توي نون و ساندويچ كردن و خوردن.

با خودم گفتم شما كه جنبه غذاي ايراني رو ندارين چرا آخه اينجوري ميكنيد

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم دی 1387ساعت 12:7 توسط علی میرطار | لينك | موضوع: روزانه |

هم خونه اي من، علي حسيني يه پرينتر داره كه وقتي هر كاري انجام ميده تو بلندگوي كامپيوتر اعلام ميكنه. امروز يهو منو صدا زد گفت برم توي اتاقش. ديدم داره با تلفن با يكي از بچه ها حرف ميزنه و يه مقاله رو هم پرينت ميگيره.

در اين ميان كاغذ پرينتر تموم شد و پرينتر بلند بلند گفت: Reload the Paper and press start

از اونجايي كه رفيق ما داشت اين كاغذ ها رو دونه دونه ميذاشت توي پرينتر بعد از هر بار كاغذ گذاشتن اين پيغام تكرار ميشد. و علي هم بي توجه به صدايي كه مي اومد كارش رو ميكرد كه اون رفيقمون از اون ور تلفن گفت: علي وقتي ما داريم حرف ميزنيم يه صداي انگليسي از تو تلفن داره مياد.علي هم واسه خنده گفت نه من چيزي نميشنوم.

خلاصه اون بنده خدا اصرار كه صدا مياد از ما انكار كه نه چيزي نيست. يعد مدتي اون رفيقم فهميد كه صدا مثل صداي ماشين هست كه هي داره تكرار ميشه گفت نكنه دارن ما رو استراق سمع ميكنن.

علي گفت نه بابا چي ميگي مگه ما چي ميگيم و خلاصه باز انكار كرد و اون دوست عزيزمون كم كم حسابي ترسيده بود و ما اين ور داشتيم مي خنديدم. خلاصه واسه اينكه دوستمون مطمئن بشه كه مشكلي نيست تلفن رو قطع كرد و باز زنگ زد.

تو اين مدت پرينت مقاله اول تموم شده بود و علي رفت مقاله دوم رو پرينت بگيره.

اين مصادف شد با وقتي كه دوستمون دوباره بهمون زنگ زد و شروع كرد حرف زدن. داشت ميگفت كه آره من صدا رو شنيدم و فكر كنم تو دستگاه استراق سمعشون مشكلي پيش اومده چون هي ميگه يه چيزي رو Reload كنيد. داشت اين حرفا رو ميزد و من و علي هم مي خنديديم و علي داشت كارش رو انجام مي داد و مقاله جديد رو پرينت ميگرفت.

همون موقع پرينتر بلند گفت: Printing Started

ما جفتمون زديم پشت دستمون كه اه فهميد اين صداي پرينتر بود كه يهوئي دوستمون از او ور گفت: آقا ميگه Tracking Started جدي دارن رد ما رو ميگيرن و خلاصه جدي تر ميگفت كه سي آي اي داره به ما گوش ميده. ديگه ما اينجا تركيده بوديم از خنده و من اومدم تو اتاقم كه تا تنور داغه مطلب رو بچسبونم.

پ.ن. دو شب پيش هم خودم به يه صورت ديگه اي رفتم سر كار و دوستان منو گذاشتن سر كار اما اذيت نكردن خيلي

+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت 19:0 توسط علی میرطار | لينك | موضوع: روزانه |

سايت آمازون رو خيلي ها ميشناسن منم قبل از اينكه بيان اينجا اسمش رو شنيده بودم اما ازش استفاده نكرده بودم.

من از اين سايت يك هندزفري گرفتم تا براي موبايلم استفاده كنم. مدل سيم دارش.

من اينو گرفته بودم كه موقع ورزش ازش استفاده كنم و دور گوش بياد و بتونم باهاش بدوم و با تلفنم بتونم ازش استفاده كنم.

وقتي كه اونو خريدم ديدم كه كه چه صوتي دادم. چيزي كه من خريده بودم تك گوش بود. با اينكه خيلي حواسم به اين موضوع بود اما نمي دونم چجوري اين اشتباه رو كردم. بعدش با حودم گفتم اشكال نداره حالا استفاده ديگه ازش ميكنم. همينكه رفتم بزنمش تو موبايلم ديدم كه بعله، اين واسه موبايل من كوچيكه و اصلا توش نميره.

اينداختمش يه كناري و گفتم كه خوب اين شد يه تجربه به قيمت 8 دلار!

چند روز پيشا داشتم تو اينترنت دنباب يه چيزي ميگشتم و نظرات آدم ها رو مي خوندم در مورد اون اون موثع بود كه با خودم گفتم چثدر خوبه آدمايي كه يه وسيله رو ميخرن در موردش نظر ميدن. واسه خريد اينترنتي كه خودت اون وسيله رو نميبيني خيلي خوبه.

آمازون هم سيستم نظر دادن داره منم يه روز رفتم تو آمازوم واسه چيزايي كه خريده بودم نظر دادم. واسه ايت هندزفري هم نظر دادم و نوشتم كه اين واسه تلفن هاي iPhone مناسب نيست و كاشكي من اينو نخريده بودم. يعدش هم از 5 به اين محصول نمره 1 رو دادم و باز هم جاي اون 8 دلار سوخت كه داده بودم.

امروز كه نامه هاي الكترونيكي ام رو چك ميكردم ديدم به نامه از آمازون دارم توشو ديدم كه از اون شركت فروشنده هندزفري بود گفته بودن ما پولت رو بهت ميديم تو فقط كامنتت رو پاك كن.

اونا هم پيشا پيش پول رو دادن بعدش من كامنت رو پاك كردم.

نكته اينجاست كه اون هندزفري 4 دلار بود و 4 دلار هم پول پستش بود اونا پول پست رو هم دادن.

پ.ن. اين هندز فري قيمتش 40 دلار هست كه من تو امازون تونستم 4 دلاريشو بگيرم.
+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت 16:11 توسط علی میرطار | لينك | موضوع: روزانه |

بعد از اينكه يك دل سير انار خورده بودم، نشسته بودم و داشتم تلويزيون نگاه ميكردم كه اين رفيق تايواني ما اومد كه از خونه بره بيرون.

تا چشش افتاد به پوست انار اومد جلو گفت: What is this? is it meat or vegetable? منم بهش گقتم اين ميوه است باز پرسيد اين سزيه با گوشته!

منم باز گفتم كه اين ميوه است و رفتم از تو يخچال يه انار درسته در آوردم و بهش نشون دادم. كلي با تعمق بهش نگاه كرد و گفت عجب چيز عجيبي! پس اين سبزيه!

ديروز كه يه انار ديگه باز كرده بودم صداش كردم و بهش انار دادم. توصيفش از انار اين بود:
Fresh and Crispy 
+ نوشته شده در جمعه یکم آذر 1387ساعت 7:28 توسط علی میرطار | لينك | موضوع: روزانه |

چند روز پيش يك نامه از طرف تحصيلات تكميلي رسيد كه يك كلاس تمرين گفتگوي انگليسي براي دانشجويان تحصيلات تكميلي در نظر گرفته شده به طول ۴ هفته و مجاني هم هست. از اونجايي كه منم خيلي كم انگليسي حرف مي زنم و اينجا همواره فارسي حرف مي زنيم! ثبت نام كردم.

كلاس به اين ترتيب بود كه شركت كننده ها رو به گروه هاي ۳ نفري تقسيم كردند و يك نفر از طرف آنها با ما سر صحبت مي نشست. تعدادي موضوع توي يك پاكت بود كه آنها را خونديم و در موردشون صحبت كرديم. موضوعات ساده اي مثل غذاهاي محلي٬ تعطيلات٫ مسافرت و غيره.

در گروه ما غير از من دو نفر ديگه چيني بودند. وافعا جاي شكر داره كه ما مي تونيم همه حروف رو تلفظ كنيم. اين بنده هاي خدا اصلا نميتونن بعضي از حروف رو ادا كنند.

براي انتخاب موضوع نوبتي يك برگه بر مي داشتيم و موضوع رو مي خونديم و در موردش حرف مي زديم.

كسي كه در گروه ما به عنوان مسئول قرار داشت، خانومي بود كه اصالتا هندي بود و 20 سال بود كه تو آمريكا زندگي مي كرد و تو دانشگاه كار مي‌كرد. انصافا خيلي خوب انگليسي حرف مي زد و لهجه هندي نداشت.

وقتي براي اولين بار نوبت به من رسيد كه برگه رو بردارم، موضوع خانواده بود. پرسيده بود كه در مورد خانوادتون بگيد و بگيد اينكه مي خواستين تصميم بگبربن كه بياين آمريكا چقدر براتون دشوار بود.

تا من خواستم جواب بدم خانومه گفت:

May I ask a question first, is it safe in Iran?

+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آبان 1387ساعت 7:20 توسط علی میرطار | لينك | موضوع: روزانه |

 

اوضاع زندگی من در ارواین خوب است. امروز می خوام در مورد هم خونه ام بنویسم.

ما در حانه ای زندگی میکنیم که ۳ اتاق خواب دارد. یکی برای من. یکی برای دوست دوران لیسانسم علی حسینی و دیگری برای جک که اهل تایوان است. یک پذیرایی و آشپزخانه مشترک با ماشین ظرف شویی و ماکرو فر و گاز و یخچال با ماشین لباس شویی و دستگاه خشک کن لباس در منزل.

دو عدد دستشویی و حمام در منزل ما موجود است. یکی در داخل اتاق برادر تایوانی است و برای اوست و یکی هم مشترکا برای ما یرانی هاست. به همین دلیل ما ماهی ۳۰ دلا کمتر از برادر تایوانی اجاره منزل میدهیم.

من اینجا تقریبا غیر از فارسی به زبان دیگرای حرف نمیزنم. چون در منزل که فقط فارسی حرف میزنیم. (تا ما وارد منزل میشویم جک به اتاقش می رود و فقط برای غذا خوردن بیرون می آید. بعد از درست کردن غذایش باز به اتاقش میرود. به خدا ما کاری باهاش نداریم٬ خودش این طور عمل میکند) و در آزمایشگاه هم ۴ نفر ایرانی هستیم و ۳ نفر آسیایی و معمولا غیر از صبح بخیر به خارجی ها حرف دیگری با آنها ندارم و با ایرانی ها در حال گفتگو هستم.

بیشترین زمان انگلیسی حرف زدن من سر کلاس است که از استاد سوال میکنم و به جرات می تونم بگم که من به تنهایی از تمام سوالهایی که بقیه بچه های کلاس پرسیدن بیشتر سوال پرسیدم.

غیر از اینکه هم خونه ای من ایرانی هست و دوست ۷ساله هستیم و خیلی وقته هم رو می شناسیم. این علی آقای حسینی یک مزیت دیگری هم دارد. این برادر ما آشپز خبره ای هم هست. در وافع من اینجا غیر از غذاهای ایرانی چیز دیگه ای نمی خورم (به مرحمت هم خونه ای عزیز).

عکس بالای این پست رو دیشب گرفتم. دیشب که رفتیم منزل صحبت کردیم که چه بخوریم. گفتم از کتلت ها ۲ تکه مونده و یه ۲ تا خیار شور هم بیشتر نداریم. تصمیم بر این شد که شام درست نکنیم و همین طور هرچی داریم حاضری بخوریم!

در حال آماده کردن غذا گفتیم ماست و خیار هم درست بکنیم و بعدش گفتیم کالباس هم بندازیم یه تفت بدیم با پودر سیر و ادویه. خلاصه شامی که قرار بود همین جوری هر چی ته یخچال هست بخوریم تبدیل شد به سفره ای که در بالا می بینید.

وقتی خواستیم غذا خوردن رو شروع کنیم به ذهنم رسید از این اتفاق عکس بگیرم و به دوستان بگم. وقتی که غذای حاضری ما سفره ای به این رنگینی است٬ شما حساب روزی رو بکنید که واسه ناهار غذا درست می کنیم. وای یاد ناهار این یکشنبه افتادم٬ عجب غذایی بود.

عکس ازبالا به پایین: ۱. دوغ مشکی ۲. ماست و خیار و نعناع ۳. کالباس تفت داده شده ۴. کتلت ۵. خیارشور صدف با سس میونز ۶. لیمونات ۷. نان سنگک!

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 10:58 توسط علی میرطار | لينك | موضوع: روزانه |

1. يكي از دوستان ميگفت كاشكي از قبل بيشتر عكس ميگرفتم!

2. ديروز رفته بودم به دفتر دانشكده و منتظر منشي دانشجوهاي تحصيلات تكميلي بودم كه چشم به يه برگه رو ديوار افتاد.
تو اون برگه نحوه تبديل نمره كشورهاي ديگه به سيستم آمريكايي نوشته شده بود. 3 تا كشور تو اون ليست بود. هند، چين و ايران!
نحوه تبديل به اين ترتيب بود: 15 معادل بي يعني 3 بود. 16 معادل بي پلاس يعني 3.3 بود 17 معادل اي ماينس يعني 3.7 - 3.8 بود و 20 معادل اي يعني 4 بود. تو سيستم ايرواين اي و اي پلاس هردو برابر 4 هستند بنابر اين بالا ترين معدل مي تونه اي باشه.
در مورد معدل 18 و 19 چيز خاصي نوشته نشده بود فك كنم بالاي 18 رو خوب مي دونن.
اون موقع كه داشتم اپلاي ميكردم خيلي دلم مي خواست بدونم معدل من اونجا معادل چيه. گفتم شايد اين اطلاعات بدرد بعضي ها كه دارن اپلاي ميكنن بخوره.

3.  اينم ببينيد: www.singlemusilm.com كار همسر يابي به كجاها كشيده...
+ نوشته شده در جمعه دهم آبان 1387ساعت 10:8 توسط علی میرطار | لينك | موضوع: روزانه |

 

موقعی که روز اول وارد آمریکا شدم٬ کازن گرامی ازم پرسید. خوب اینجا چطوره؟ چیش جالبه؟ نگاه که می کردم میدیدم که سبک ساختموناش با ما فرق داره اما خوذمون اونقدر تو تهران برج و ساختمون های قشنگ داریم که با دیدن ساختموناش تعجب نمیکنیم. ماشین ها خیلی نو بودند اما اونفدر تو تهران هم ماشین های نو و جدید زیاد شدن که باز این موضوع هم جلب توجه نمیکرد. اما ۲ تا چیز نظرم رو گرفتن. اول عرض بزرگرا هها بود.عرض بزرگراه های درون و بین شهریشون به اندازه آزاد را تهران قم بود حتی بزرگتر. و مردم همه بین دو خط رانندگی میکردن.

روز اول که وارد شده بودم اونقدر حجم اطلاعات وارد شده زیاد بود که وقت نمی کردم پردازششون کنم. مثلا تو بزرگراه یه بار دیدم خروجی بزرگراه از سمت راسته٬ از تو لاین سرعت! با خودم گفتم اینجا هم گاگولایی مثل الف. نون هستن که دوربرگردون و خروجی تو باند سرعت درست کنن. اما بعدا فهمیدم که بابا اینا حساب کجاها رو کردن!!!

تو بزرگراهاشون باند سمت چپ اسمش کار پول هست( همه جا نیست بعضی بزرگراهها). این باند برای ماشین ها غیر تک سر نشین هست و معمولا خلوت تر از بزرگراهه مخصوصا تو پیک ترافیک. این کار رو کردن که ماشیها سعی کنن تک سرنشین نباشن. حالا اینجای قضیه رو داشته باشین! اینا برای اینکه ماشین های جلوی هم نپیچن و ترافیک درست نکنن! غیر از اینکه از سمت چپ خروجی گذاشتن! واسه کار پولی ها هم از سمت راست خروجی گذاشتن که بدون اینکه از تو لاین های دیگه عبور کنن بتونن خیلی سریع از بزرگراه خارج بشن.

تمام مسیر کارپول هم دوربین داره و اگه ببینن کسی تک سر نشین است و تو اون باند رانندگی میکنه خوب جریمش میکنن!

نکته دوم نظم و احترام به قانون بود! بابا سر هر تابلوی ایست همه ۳ ثانیه وای میستن! حتی نصفه شب که هیشکی نیست!!! سر این کاراشون دیگه مور مورم میشد!

از لطف کازن گرامی بنده هم سوار ماشین بنز ۲۰۰۸ شدم! عکس بالا در حال رانندگی در بزرگراه فایو به سمت سن دیگو گرفته شده. ماشین ها اکثرن اتوماتیکن و من اولش یکم گیج زدم چون هی میخواشتم کلاج بگیرم. اما تجربه بسیار جالبی بود. رانندگی اینجا با ایران خیلی فرق میکنه. خیلیییییییییییییییییی

اینم عکس جلوی ماشین واسه اونایی که می خوان مدل ماشین رو پیدا کنن

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 14:28 توسط علی میرطار | لينك | موضوع: روزانه |

با دوستي ميگفتم عفت در زن‌ها ذاتي است و غربي و شرقي نداره اما با توجه به تربيت و شرايط زماني و مكاني به شكل‌هاي مختلف خودش رو نشون ميده.

اما چيزي كه درتمام مردها وجود داره و ذاتي است هيزيه (حيزي، حيضي، هيضي...)

به خورده كه گذشت با خودم گفتم يعني من مرد نيستم!!!
+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 15:27 توسط علی میرطار | لينك | موضوع: روزانه |

سلام.

من از ديروز وارد آمريكا شدم. اومدم نزديكاي ايرواين تو رستوران كاشپين چلوكباب سلطاني خوردم و از تو سوپر ماركت بقلش تن شيلتون و مرباي يك و يك و نان سنگك خريديم و به سمت سنديگو رفتيم.

ميگن ايرواين از همه جا بيشتر ايراني داره.

بعدا مفصل تر توضيح ميدم. كازين گرامي هم يك موبايل و خط برام گرفتن و الآن ديگه شماره تلفن دارم. ايشون ميگن هديه هست، اما هديه گرونيه! خيلي ازش ممنونم. اميد وارم يه جوري زحمتاش رو جبران كنم.

+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت 11:49 توسط علی میرطار | لينك | موضوع: روزانه |

به دوستاني كه پيگير هستنداطلاع بدهم كه ويزاي آمريكا در پاسم وارد شد و تا چند ساعت ديگه وارد مرحله بعدي سفرم ميشم.

پ.ن. :تا پام رو توي خيابون هاي آمريكا نذارم هنوز كار تموم نشده!
+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت 21:1 توسط علی میرطار | لينك | موضوع: روزانه |

سفر من شنبه شب یا شاید هم بامداد یکشنبه شروع شد.

با دوتا چمدون یکی به وزن تقریبا ۲۰ کیلو و دومی به وزن تقریبا ۵۵ کیلو به سمت فرودگاه امام حرکت کردم. برنامه سفرم این بود که ابتدا با پرواز ۴ صبح امارات باید میرفتم دوبی بعد دوساعت از دوبی میرفتم قبرس. یکشنبه نزدیک ظهر به وقت قبرس به شهر لارناکار رسیدم و رفتم هتل و فرداش دوشنبه با ون های بین شهری به شهر نیکوزیا رفتم که سفارت آمریکا در اونجا هست. پاسپورتم رو تحویل دادم و گفتن برای ۵ شنبه ویزام آماده خواهد بود. باید ابتدا زنگ بزنم و بعد برم براب پیک آپ. امید وارم مشکلی پیش نیاد و ۵ شنبه ویزای آمریکا رو بگیرم.

۳ شنبه هم رفتم بلیط برای آمریکا گرفتم. قرار پرواز ساعت ۵ صبح جمعه ازاینجا باشه به لندن. بعنی باز نصفه شب باید بزنم بیرون و برم فرودگاه. ساعت ۸ به وقت لندن میرسم اونجا و ۳ ساعت بعد پرواز میکنم به سمت آمریکا و تقریبا ساعت ۳ به وقت لس آنجلس میرسم اونجا. قراره دختر دایی مادرم بیاد دنبالم و ازاونجا بریم سن دیگو و تا دوشنبه سندیگو باشم و دو شنبه صبح بیام ایرواین و کم کم وارد زندگی جدید دانشجویی بشم. دعا کنید که همه چی درست پیش بره و به این برنامه ها برسم.

توی فردگاه امام بهم گفتن که به ازای هر کیلو اضافه بار باید ۹ دلار پول بدم و چون من برای قبرس باید بلیط رفت و برگشت می خریدم نمی تونستم بیش تر از ۲۰ کیلو بار با خودم ببرم یعنی تقریبا ۴۵۰ دلار پول اضافه بار باید می دادم. مسئله بعدی این بود که هر بسته من نباید از ۳۲ کیلو بیشتر باشه و یه بسته من ۵۵ کیلو بود. حالا تو اون وانفسای فرودگاه که باید میرفتم و زودتر از خانواده خداحافظی میکردم و صف طولانی گذرنامه  اون وسط چمدون رو ریختم بیرون و دادم به این بسته بندی های فروذگاه که بار اضافه رو توی یه بسته جدید بسته بندی کنن!

نهایتا کار به اینجا کشید که قرار شد بسته هام رو فریت کنن به آمریکا و قراره ۲ شنبه بارم در فروگاه لس آنجلس باشه. برای ۱۰۰ کیلو بار فقط ۲۵۰ دلار. پیشنهاد میکنم به دوستان که حتما در مورد بارشون به این گزینه فکر کنن. از پسا ارزونتر در میاد!

اگه خدای نکرده مشکلی پیش بیاد و مجبور بشم برگردم٬ تو تهران دیگه لباش ندارم بپوش و الآن که دارم میرم آمریکا تا چند روز٬ ۲ ۳ دست لباس بیشتر ندارم که بپوشم.

برای گرفتن بلیط پرواز مستقیم از قبرس به آمریکا از قبل با خانم سوفیا پیرایش تماس گرفتم و اون بلیط رو واسم رزرو کرد. و اومدم اینجاپولش رو بهش دادم. به این ترتیب از قبل از بابت بلیط قبرس به آمریکا مطمئن بودم. اینم بدونبد که از ایران نمیشه بلیط قبرس به آمریکا گرفت.

به بچه هایی که قبرس اومدن و خانم پیرایش رو دیدن یه چیزی بگم شاخ در بیارین. ایشون یه دختر هم سن و سال ما داره که داره دکتری می خونه تو آمریکا!!! من فکر میکردم طرف ۳۰ تا ۳۵ باشه!!! اما مثکه ۴۰ ۵۰ ساله هست!!! دوستان بیاین قبرس جوون بمونید!

اگه حسش بود می خوام در چندتا پست در مورد اپلای کردن بنویسم. می دونم که همه اونایی که رفتن می خواستن این کاررو بکن اما آخرش نمی کنن. امیدوارم من بکنم.

اینم یه نقشه از سفر من از تهران تا لس آنجلس. قرمزها تیکه اول سفر رو نشون میدن و آبی ها تیکه دوم سفر هستن.

+ نوشته شده در چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 12:43 توسط علی میرطار | لينك | موضوع: روزانه |