در اولین مطلب می خوام بگم که به نظر من رفتار نژاد پرستانه هست تا انسان ها هستند. به نظر من این رفتار جزیی از حب ذات انسان است که در جهتی زیاده روی میکنه و به این رفتار منجر میشه. این یک واقعیته و باید قبولش کرد. اگه اومدید خارج! برای شما فرش قرمز پهن نکرده اند! شما خارجی هستید!

تو کتاب های دینی خونده بودیم كه ۵ تا پیامبر داریم كه پیامبران جهانی
بودن. وقتی این برنامه تلویزیونی رو دیدم اولین چیزی كه به ذهنم رسید این
بود كه خدا واسه این قبیله هیچ پیغمبری نفرستاده كه لباس پوشیدن و به قولی
ستر اورت رو بهشون یاد بده!!! اگه پیامبر محلی نداشتن بلاخره پیامبر جهانی كه
داشتن!! نداشتن؟ از کشتی نوح كه پیاده شدن دیگه لباس پوشیدن رو كه
باید بلد باشن! شایدم یادشون رفته!!
این برنامه هنوز در حال پخش هست و قسمت های جدیدش هنوز بیرون نیومده.
یعنی تو سال تقریبا ۲۰۱۰ هنوز ملتی هستن كه از ابتدایی ترین آموزش ها
عقبند! اگه کسی چک کرد و دید تاریخ ساخت این برنامه واسه خیلی قدیم ها
هست لطفا به من هم بگه. در ادامه مطلب تعدادی از عکس های این قبیله كه تو
سایت برنامه بود رو اینجا گذاشتم.
دیدم ملت میرن اونچیزایی رو که خوندن رو با بقیه به اشتراک میذارن. یه چیزی که دیدم این بود که یه دوستی از اخبار مصرف هروئین و حشیش تو ایران گرفته تا تفسیر فیلم مایکل جکسون و از اخبار سیاسی تا روزنگار مردم رو همه رو شیر کرده. واقعا بعضی ها چقدر وقت دارند و چقدر علاقه مندیشون گسترده است.
نکته دیگه ای که دیدم تحلیل های صدتا یه غازی (قازی یا ...) بود که بعضی ها نوشته بودند و علاوه بر اینکه توسط رفیق ما به اشتراک گذاشته شده بود کلی کامنت به به و چه چه هم دریافت کرده بود و شاید طرف با خودش گفته بود بابا من چه قده خفنم و چه تحلیلی دادم که مو لا درزش نمیره.
یه کم فکر کردم دیدم خودم هم کم از این ذرت ها پرت نکردم!

توی فیس بوک٬ دوستان چندتا مصاحبه از این آقای بیل مائر گذاشته بودند و در مورد فیلمش حرف زده بودند. منم کنجکاو شدم ببینم فیلمش چیه؟
من چند بار برنامه طنزش رو دیده بودم بعضی وقتها خوب بود اما وقتی فیلمش رو دیدم اون رو آدم حقیقت یاب ندیدم. بلکه آدمی دیدم که بدنبال پیش فرض خودش و اثبات ادعای خودش است.
این آقا در خانواده ای بزرگ شده است که مادرش یهودی است و پدرش مسیحی و تا ۱۳ سالگی هر هفته به کلیسا میرفته. ایشون در مورد ریزکاری های مسیحیت و یهودیت اطلاعات زیادی داشت اما در مورد اسلام دستاش خیلی بسته بود. یعنی به اندازه کافی اطلاع نداشت. وقتی مصاحبه هاش رو با مسیحی ها و یهودی ها مقایسه میکنی کاملا مشخصه که در مورد اونها٬ بحث رو تا جایی پیش میبره که اونها رو به تناقض برسونه اما در مورد مسلمون ها به این جمع بندی رسید که اونها ما رو از خودشون نمی دونند و ما رو به داخل خودشون راه نمی دهند. دروافع به بنبستی رسید که مسلمون ها میگفتند تو اطلاعاتت غلطه.
یه جایی از فیلم نشون داد که هی مسلمون ها میگن نه نه نه! بعد از چندتا صحنه پشت سر هم که نشون داد مسلمون ها هی میگن نه و میگن اینی که میگی سیاست هست نه اسلام. بعد با خنده گفت مثل اینکه من خیلی چیزها نمی دونم و در واقع قبول نکرد که چیزهای زیادی رو نمی دونه.
برداشت من ازقسمت مسلمون های فیلم از این بود که فقط می خواست فیلمش بدون مسلمون نباشه وگرنه اصلا شناخت رو ادبیات مذهبی مسلمون ها نداشت.
نکته مهم جمع بندی فیلم در پایان اون بود. اول از همه اینکه اون با هیچ مسلمون شیعه ای مصاحبه نکرد اما موقع جمع بندی فیلم در چند صحنه ایران رو نشون داد. یکی احمدی نژاد رو نشون داد و دیگه اینکه یک صحنه هم از نماز جمعه تهران رو نشون داد.
حرفی که این آقا می خواهد بزنه اینه که می خواد بگه خدا نیست و این رو از راه اشتباه بودن مذاهب نشون میده. در وافع ایشون اصالت رو به مذهب داده و وفتی تناقض های مذاهب رو نشون داده از روی آنها به این نتیجه رسیده که خدا هم نیست.
من این آدم رو انسان حقیقت طلبی ندیدم. و نوع تحلیل هایش هم قبول ندارم. از اشکالات در مذهب نمیشه به اشکال در خدا رسید. اما از اشکال در خدا میشه کلا روی مذهب خط کشید. که این آقا اصلا این کار رو نکرده. ومسیر برعکس رو رفته.
اما از حق نباید گذشت که بعضی جاها هم حرف هایی زده که خوب جای فکر کردن رو داره.
یکیش اینه:
چرا خدا نیومد به همه آدم ها حرف بزنه و بگه من خدام و کار رو تموم کنه. چرا هی باید قایم باشک بازی کنیم و بین ما و خدا هزار تا واسطه باشه؟ جواب ندین که انسان نمیکشه و اگه خدا الان بیاد باهات حرف بزنه و جبرئیل رو برات بفرسته میگرخی. بله اگه یه آدمی که تو ۵۰۰ سال پیش زندگی میکرد در سن ۲۶ سالگیش یهو بهش تلویزیون یا بیسیم رو نشون میدادی اونم میگرخید. اما وقتی از بچگی با تلویزیون بزرگ شدی از دیدن اون تعجب نمیکنی. اگه ما هم از همون موقع که چشم باز کردیم غیر از بابا و مامان یه فرشته هم تو خونمون بود که از درو دیوار رد میشد و مثل فک و فامیلمون با هم رفت و آمد داشتیم. ( حداقل اون با ما رفت و آمد داشت ) دیگه از ظاهر شدن جبرئیل تعجب نمیکردیم. کلا خلاصه کنم که چرا خدا کار پیدا کردن خودش رو اونقدر سخت کرد؟
اینجا خواستم به طور خلاصه در مورد این فیلم بگم و فلسفه پشت اون رو کمی باز کنم. دوست ندارم آدم هایی که می خوان یه چیزی رو به خودشون بقبولانند بیان بگن٬ اینم دلیلش! دیدی اینم همین رو گفته. من تناقض در مذاهب رو قبول دارم و ایمان دارم که مذهبی که به ما داره ارائه میشه روش درست زندگی و سعادتمندی نیست. اما این قصه سر بسیار درازی دارد....
به من بگو قبل از تولد کجا بوده ای تا به تو بگویم بعد از مرگ کجا خواهی رفت.
یه چیزایی در مورد یه عالمی شنیده بودم که مسلمون ها بهش عقیده دارند و اینکه در اون عالم همه به خدایی خدا لبیک گفتند و همه قبل از تولد وجود داشته ایم. اسمش عالم ذرع است.
از طرفی یاد کامنت رونین افتادم در مورد انداختن جنین و اینکه مسلمون ها عقیده دارند که تا چند ماهگی هنوز روح در بدن دمیده نشده است. و در قرآن هم به این موضوع اشاره شده که در چند ماهگی یک خلقت دیگری هم رخ میدهد.
حالا اگر این خلقت روح باشد! چطور در عالم ذرع روح وجود داشته؟ پس خلقت روح باید در زمان عالم ذرع باشد. اگر اینطور است در این مدت قبل از دمیده شدن روح در بدن روح در کجاست؟ آیا این عالم ذرع از مدل عالم برزخ است که به موازات این عالم ماده برقرار است و یا مانند عالم آخرت است که در امتداد عالم ماده است؟
اگر روح در زمان ذرع خلق شده پس خلقت دوم در چند ماهگی چیست؟ رونین تو در مورد مطلبی که گفتی اطمینان داری می تونی منبعی برایش بگی؟
خلاصه اینکه ما قبل تولد کجا بودیم؟ اگه نیچه هم نباشه که جواب ما رو واسه بعدش بگه خودمون هم میتونیم تقریب خطی بزنیم٬ نه؟!
من خیلی در مورد پس از مرگ این ور اون ور شنیدم اما در مورد قبلش خیلی محدود!
شاید بخاطر گذشتن خر آدمیزاد از پل تولد است که دیگه اصلا سوال هم نمیکنه که حالا قبلا کجا بودم!! فقط می خواد بدونه بعدا کجا می رم!!!
من و این دوستم که اسمش رو میذاریم آقای میم. نشسته بودیم و داشتیم در مورد آینده حرف میزدیم. آقای میم که اتفاقا از نظر من خیلی هم از الکترونیک عملی خوب سر درمی آورد و کلی پروژه عملی الکترونیک انجام داده بود، میگفت میخوام برای ادامه تحصیل در مقطع کارشناسی ارشد برم اقتصاد بخونم.
دلیلش هم این بود که به عنوان یک مهندس برق تاثیر گذاریش توی جامعه خیلی کمه و اون انتظاری رو که از خودش داره رو برآورده نمیکنه. اون دوست داره که در جامعه آدم تاثیر گذاری بشه. یک اقتصاد دان با دادن یک تئوری یا نظریه اصولا تاثیر گذار تر از یک مهندس برق است. این نظر آقای میم بود.
اینکه آیا واقعا تاثیر یک مهندس برق بیشتر است یا یک اقتصاد دان برای من جای بحث نیست. چیزی که من رو به فکر انداخت این بود که آیا آدم های تاثیرگذار در تاریخ و جامعه اول تصمیم گرفتند تاثیرگذار در جامعه باشند و بعد تاثیر گذار شدند یا اینکه هر کدام شخصی بود در فیلد خودش و بعد به دلیل علاقه به کار خودش و ادامه اون و پشتکار و مقداری نبوغ تبدیل شد به آدمی تاثیر گذار.
درمورد آدم هایی مثل داروین (طبیعت شناس)٬ نیوتن و انیشتن (فیزیک دان) ٬ ادیسون (مهندس) و فروید (روانشناس) نمی تونم بگم که این افراد اول دلشون می خواست که در دنیا تاثیر کذار باشن و برای رسیدن به اون برنامه ریزی کردن و بعد تاثیر گذار شدن. اما در مورد افرادی مثل هیتلر و ناپلئون محکمتر می تونم بگم که این افراد از ابتدا دوست داشتند که در دنیا تاثیر گذار باشن و بعد تاثیر گذار شدن.
داشتم با خودم فکر میکردم که این تفکر علاقه به تاثیر گذار بودن آیا تفکر درستیه و یا غلط. اینکه آدم دوست داشته باشه که تاثیر گذار باشه به نظر بد نمی آد اما اینکه آدم به دنبال تاثیرگذاری حرکت کنه شاید یکم خطرناک باشه.
پ.ن.حالا این رفیق ما از قماش هیتلر و ناپلئون نیستا اشتباه نکنید.
تا مدت ها این اسم به گوش من خورده بود و گوشه ذهنم وجود داشت اما هیچ گاه ارزش خاصی برام نداشت و بهش توجه خاصی نمیکردم. چون بنظرم وجود زندگی به این پیچیدگی بر پایه چنین اصل ساده ای غیر ممکن بود و اصلا نمی تونستم باهاش ارتباط بر قرار کنم.
یه روزی سر یکی از کلاس ها تو ایران استاد ما یه تمرین داد که حل کنیم. تمرین این بود که یک مقاله رو در ضمینه بهینه سازی بود رو به ما داد و گفت الگوریتم اجرا شده در این مقاله که از الگوریتم های تکاملی ( Evolutionary Algorithm ) بود رو پیاده سازی کنیم.
وقتی خودم یک الگوریتم تکاملی رو نوشتم تازه به قدرت اون قانون ساده پی بردم و مقداری فهمیدم که این اصل ساده چطور می تونه جهان به این پیچیدگی رو توصیف کنه.
البته این روزها بحث های داغ تری هست که در مورد وجود و یا عدم وجود روح می تونن مطرح بشن که به نظرم داغ ترینش گوساله شبیه سازی شده است. من اطلاع زیادی در موردش ندارم که این به تنبلی من و غرق شدت در روزمرگی هام داره اما اگه برای گوساله شبیه سازی شده جواب قانع کننده ای باشه جواب نظریه داروین رو دادن ساده تره.
یاد اون شبی افتادم که با دارو دسته ۸۱ ای ها به سرکردگی حسام صلوت رفتیم بارش شهابی نگاه کنیم و تا صبح از سرما لرزیدیم.
پ.ن. مرغ مکس یکی از پرنده های جالبی هست که من توی تلویزیون چند بار در موردش دیده بودم. اینجا به دفعات این پرنده رو دیدم.
خلاصه در ادامه صحبت هایی که انجام شد و بحث پیرامون برادری که در خواب بی محلی کنه رو باید در بیداری حالش رو گرفت بهم گفت: آخه تا حالا کدوم خواهر رو دیدی که از برادرش خیر دیده باشه. امام حسین هم که امام حسین بود آخرش خواهرشو وسط صحرای کربلا گذاشت و رفت. تو که جای خود داری.
با شنیدن این جمله واقعا قانع شدم که همیشه تاریخ خواهر ها از برادر ها بهتر بودند!!!
وقتی هم باهاشون حرف می زنی می بینی که همون قدر که تو دلت واسه سادگی اونا میسوزه اوناهم همون اندازه دلشون واسه سادگی تو میسوزه.
اون موقعه که باز یادم میافته که تشخیص حق از باطل چقدر سخته و چقدر تو زندگی ناحق کردم در حالی که مطمئن بودم کارم درسته.
حدود یک هفته پیش در این پست وبلاگم در مورد دیدارم با چند مبلغ دینی مسلمان و مسیحی و یهودی در کنار هم نوشته بودم.
بعد از خوندن بروشور اون مبلغ مسیحی فهمیدم کل حرفاش کپی بروشوری بود که داشت میداد و تو حرفاش اصلا خلاقیت نداشت.
سه نکته رو لازم دونستم که متذکر بشم. تبلیغات مسلمون ها بروشورهای تک رنگ ( ۲ رنگ اگه سفیدی کاغذ رو هم حساب کنیم) با کلی مطلب بود که خوندن اون واقعا حوصله آدم رو سر میبرد و واسه آدمی که داره از یک مکان عمومی عبور میکنه و بروشورها رو میبینه اصلا مناسب نبود. در مقابل تبلیغ مسیحی ها رنگ و وارنگ و گوگولی مگولی بود و به نظر من جامعه هدف رو خوب مورد هدف قرار میداد.
نکته دوم٬استدلالی که در این بروشور و گفتار اون مبلغ بود این است که خدا رو فقط عادل در نظر گرفته بودند و بخشندگی رو از صفات خدا حذف کرده بودند و بخشندگی خدا رو در قالب فداکاری حضرت عیسی اونم فقط برای امت خودش تجلی دادند بنابر این به این نتیجه می رسند که فقط مسیحی ها هستند که گناهانشون بخشیده میشه و به بهشت میروند.
نکته پایانی اینکه اثبات های هر دو نقلی بود و نه عقلی. منطقا این نوع اثبات برای گرفتن عضو جدید نباید درست باشه.








اینو که خوندم با خودم گفتم چرا من متوجه این موضوع نشدم که نویسنده این نوع نگارش رو داشته! دوباره مطلب رو خوندم و بعدش یه کوچولو با خودم فکر کردم و سعی کردم کلاهم رو قاضی کنم. ببینم وقتی کسی در مورد کاندیداهای مختلف حرف می زنه در ناخودآگاهم چطور رفتاری میکنم.
دیدم من هم مانند نگارنده اون سطور نسبت به کسی که بگه به احمدی نژاد رای میدم اون جور حس منفی میگیرم اما در ناخودآگاهم به طرفداران افراد دیگه این حق رو میدم که از کاندیداشون طرفداری کنند.
یعنی به طور ناخودآگاه به هر کسی این حق رو میدم که طرفدار هر کسی باشه جز احمدی نژاد!
سعی کردم علت رو در خودم جویا بشم. به این نتیجه رسیدم که عملکرد دولت در این دوره به صورتی بوده که بدی عملکرد اون برای من به یک امر بدیهی و درونی تبدیل شده.
ولی جالبه ها٬ یه عده هنوز واسه احمدی نژاد سر و دست میشکونن در حالی که یه عده دیگه دارن علیه احمدی نژاد سرو دست می شکونن. این موضوع هم برای هر دوشون بدیهیه که نظرشون درسته اونقدر که هیچ دلیلی و تلاشی دیگه در جهت متقاعد کردن طرف مقابل نمی بینند. یکی به اون یکی میگه اینا حرف دله اون یکی میگه این اصلاح نشدنیه و شاید از دولت پول میگیره.
هر دو٬ طرف مقابل رو کاملا در اشتباه و خودشون رو کاملا بر حق میبینن. اونم حق اظهر من الشمس!
واقعا فهمیدن اینکه چی حق و چی باطل خیلی کار سختیه! این که احساسات درونی و خاطرات خوب و بد رو کنار بذاری و از واقعیتهای دور و برت به حقیقت برسی خیلی خیلی کار سختیه!
من با تو از طریق وبلاگت آشنا شدم و مطالبت را خواندم و از آنها لذت بردم. علت آشنایی من با وبلاگت، دوستی تو با علیرضا و جواد بود که من را با تو آشنا کردند. غیر از شامی که با هم در رستوران لوکس طلایی خوردیم یادم نیست که آیا حضورا هم دیگر را جای دیگری هم دیده بودیم یا نه. از نوع بحث ها و شیوایی قلمت در وبلاگت لذت می بردم تا اونجایی که حتی زمانهایی هم که وقت وبلاگ خوندن نداشتم وبلاگ تو را سعی میکردم بخوانم.
دیشب قبل از خواب خواستم سریع فیس بوکم را در 2 دقیقه چک کنم و بخوابم که چشمم به پست تو افتاد که نوشته بود چرا به احمدی نژاد رای می دهم؟. حقیقتش رو بخواهی تا بحال استدلال منطقی از طرف طرفدارهای احمدی نژاد نشنیده بودم که من را متقاعد کنند که به احمدی نژاد رای بدهم. با شناختی که از تو و مدل نوشتنت داشنم به امید خواندن یک مطلب با پایه استدلال قوی وارد وبلاگت شدم.
متاسفانه از نوع استدلالی که کرده بودی خیلی دلسرد شدم. اما با توجه به شناختی که تا بحال از تو پیدا کرده بودم شرط رفاقت نبود که در حالت خواب و بیداری برایت کامنت بگذارم و امروز برای گذاشتن کامنت برگشتم که دیدم تعداد کامنت ها از 5 به ۲۴ رسیده است.
قبل از اینکه بخواهم در مورد متن تو نظر بدهم باید به این نکته اشاره کنم که تفاوت احمدی نژاد با کروبی و رضایی در این است که کارش را دیده ایم و این بار بر اساس شعار ها به او رای نمی دهیم بلکه بر اساس کارنامه اش به او رای می دهیم. اما برای دو کاندیدای دیگر باید بر اساس شعاری که می دهند به آنها رای دهیم و نمی دانیم که آیا می توانند خوب عمل کنند یا خیر. در مورد میرحسین هم من تجربه ای در مورد دوره نخست وزیری ایشان ندارم که به شخصه بخواهم در مورد آن نظر بدهم. اگر کسی از هم نسلان ما حوصله مطالعه تاریخ را نداشته باشد٬ از دید او موسوی را هم باید بر اساس شعارهایش قضاوت کرد.
و اما پست شما! 2 پاراگراف اول از متنت که تقریبا ثلث مطلبت بود به مقدمه رفت و خواننده را امید داد که از دست من ناراحت نشود. این شیوه نگارش تجربه تو را در وبلاگ نویسی نشان می دهد و آگاهی از جو غالب بر فضای وبلاگ نویسان. بنابراین من دو پاراگراف اول تو رو به این صورت مدل می کنم. "بچه ها ما همه با هم رفیقیم و من نمی خوام رفقای سایبرم رو از دست بدم و زندگی مسالمت آمیز آنلاینم را می خواهم ادامه دهم اما با اینکه می دونم شما ها حرفتون یه چیز دیگست اما من حرف دیگه ای دارم حالا یه دیقه بیاین گوش بدین ببینید من چیمیگم..." البته هر خواننده تیز بینی که این کامنت من را ببیند متوجه میشود که من هم از همین مقدمه سازی دارم استفاده می کنم.
در پاراگراف سوم به تبیین منافعت پرداختی و اشاره کردی که انتظارت از یک دولت چیست و کدام عملکرد دولت برای تو مهم تر است و اگر رای بدهی بر اساس کدام عملکرد دولت به او رای میدهی. اگر بخواهم این پاراگراف تو رو به 3 قشر مختلف جامعه بسط بدهم به این صورت ادامه می دهم. هنرمند: از نظر من مهمترین رکن دولت آزادی برای هنرمندان و فرهنگیان است تا بتوانند آثار هنری و فرهنگی خود را بهتر ارائه دهند. من کاری به اقتصاد و کشاورزی و زیر ساخت ندارم. تاجر: از نظر من مهمترین رکن دولت وزارت بازرگانی است و دولتی که تعرفه ها را برای ما کاهش دهد و اجازه دهد ما راحت از چین جنس وارد کنیم و در بازار هم دستمان باز باشد تا با هر قیمت پایینی بفروشیم. من کاری به فرهنگ و هنر و تولید و کشاورزی ندارم اگر هم بخاطر فروش بی رویه و ارزان کالای چینی تولید در مملکت خوابید باز من کاری به این کارها ندارم. کشاورز: از نظر من مهمترین رکن دولت وزارت کشاورزی اون هست. دولتی خوب است که محصولات رو تضمینی بخرد از ما و ما هرقدر از هر محصولی خواستیم تولید کنیم. اگر هم توازن بهم خورد مثلا گندم کم شد و وارد کردند و سیب زمینی زیاد شد و ریختن لای دست و پای مردم این وسط به من ضرری متحمل نشود و دولت از جیب خودش ( حالا نقت، قرض، باج به دول استکباری یا هر چیز دیگر) هزینه آن را پرداخت کند. خرچنگ زاده: از نظر من مهمترین رکن دولت تصویری است که در اروپا از خودش ساخته. از نظر من دولت خوب دولتی است که اقندار ملی ما را افزایش دهد و هر جا که نام ایران را میشنوند به یاد یکه تاز بودن ما بیافتند و من به ایرانی بودنم افتخار کنم و حس خوبی در درون خودم داشته باشم. حالا اقتصاد و کشاورزی و فرهنگ و هنر و اینا رو هم کاری ندارم چون تا 4 سال آینده فقط از همین قسمت دولت بهره مند می شوم.
من به شدت عقیده به حب ذات دارم و این که آدم اگر در جهت حفظ منافع خودش حرکت نکند یک جای کارش مشکل دارد. تفاوتی که بین انسان ها وجود دارد در تعریفی است که برای ذات خود دارند. کسی که از ذات فقط خوردن و خوابیدن را در نظر میگیرد حتی ممکن است به تن فروشی روی آورد و با این کار خورد و خوابش را تامین میکند. در مرحله بالاتر کسی برای ذات خودش غیر از خوردن و خوابیدن عزت نفس را هم در نظر میگیرد و برای همین برای رسیدن به خوردن و خوابیدن دست به کار هایی نمیزند که عزت نفسش را پایین بیاورند. هروقت تیم ملی ایران دربازی هایش پیروزی بدست می آورد و یا ایران در جهان خوش می درخشد، این حس غرور و خوشایندی ای که در من بوجود می آید در همین عزت نفس میبینیم. در مرحله ای بالاتر، ایران دیگر وسیله ای برای بالابردن عزت نفس من نیست، بلکه این بار قسمتی از من است. در این مرحله نمی توانم فقط به فکر پیروزی تیم ملی باشم در حالی که به علت تصمیم غلط در تخصیص بودجه ورزش ها، ورزش های پایه نابود شود و فرهنگ و ارزش ها از بین برود. دیگر اگر قرار است تیم ملی به جام جهانی برود حاضر نیستم به هر قیمتی برود. چون دیگر فقط غرور من به تنهایی مطرح نیست. خراب شدن آینده ایران به عنوان قسمتی از من مطرح است.
هر چند مدت زیادی نیست که از ایران خارج شده ام اما من هم تاثیر احمدی نژاد را دیده ام. یک روز داشتم از دانشگاه خارج میشدم و از میان بازاری که معمولا توی دانشگاه می گذارند عبور میکردم. نزدیک یک دکه ایستادم که هد فون می فروخت و داشت نمونه ها را می داد که تست کنیم. در همین وسط تلفن من زنگ زد و من فارسی حرف زدم. از من پرسید کجایی هستی و من گفتم ایرانی. از ایران اولین چیزی که یادش بود احمدی نژاد بود. به قیافش که نگاه کردم یک آدم کاملا معمولی بود. ته دلم خوش حال شدم که ایران را میشناسد اما بعد با خودم گفتم حالا به چه اسمی و به چه قیمتی خدا میداند!
در پایان اشاره کنم که من ادعا ندارم احمدی نژاد خورده و خوابیده است. انشاالله که این مشکلات فقط از این ناشی شده که کار بلد نبوده است. بعضی اشاره کرده اند که اصلا احمدی نژاد در عرصه سیاست خارجی هم بد عمل کرده و حتی اگر پایه استدلال شما را بپذیریم٬ پیرو آن را نمی توان پذیرفت. در هر صورت در این کامنت من با احمدی نژاد و خوب و بد او کاری ندارم چون رفاقتی با احمدی نژاد ندارم و انشاالله که دور بعد بهترین فرد بیاد. اما در مورد شما که رفیقم هستی. این نوع بیان دغدغه شما در حد یک انسان روشن فکر و دانشجوی دوره دکتری نیست. در حد کسی است که می گوید من 50 هزار تومانم را می گیرم و کاری به جاهای دیگر ندارم. هرچند گفته ای که امروز به احمدی نژاد رای میدهی اما از امروز تا انتخابات هنوز وقت هست. یا دلیل بهتری بیاور که با منطق ما هم جور در بیاید بلکه ما هم به او رای دهیم یا تا وقت هست رایت را تغییر بده و مارا هم مطلع کن که چرا به فرد جدید می خواهی رای بدهی تا در مورد آن ما هم فکر کنیم یا به قول خارجی ها کانفرم کن که همینی که هست! و ما دیدمان را در موردت و نحوه استدلالت اصلاح کنیم که این دفعه که آخر شب میخواستیم بخوابیم و می خواستیم در 2 دقیقه فیس بوکمان را چک کنیم اگر دیدم خرچنگ زاده پستی گذاشته است بدنبال استدلال قوی نباشیم فقط از زیبایی قلمت لذت هنری ببریم و بعد با خیال راحت بخوابیم و بگوییم این هم شاعر خوبی است اما حیف٬ او نیز معصوم نیست.
پ.ن. هیچ کس معصوم نیست!

بعد با خودم گفتم صادق هدایت عکس از این بهتر نداره؟
این رو پیدا کردم:

با توجه به این که این عکس ها تو آتلیه گرفته شده اند. پس جناب هدایت خوشتیپ کردن و تیپ زدن رفتن عکس گرفتن.
در مقایسه با تیپ های امروزی دانشجویان هنر و ادبیات (بیوگرافی) این تیپ باید از تیپ های خوب و روشنفکری اون موقع باشه.
اگه شروط بالا صادق باشن٬ این سوال در ذهن من پیش میاد که آیا خوبی و بدی هم مثل قشنگی و زشتی هستند؟
از همون روز اول که اومدیم همه به ما گفتن که باید انهام بدی نرخش هم ۱۵ درصد رقمی هستش که خرید کردی.
من نمیدونم این باکلاس یازی ایرانی هایی هستش که اومدن اینجا یا واقعا خارجی ها هم همشون انعام میدن؟ اگه همه باید بدن پس چرا مثل ایران یه سرویس ته قیمت اضافه نمیکنن و مرد و مردونه پول رو ازت بگیرن؟
مثلا من که واسه اولین بار خواستم برم سلمونی٬ از یکی پرسیدم قیمت چنده و چجوریه؟ گفت یه سلمونی عادی ۱۴ دلار میشه. کارت دانشجوییت رو که نشون میدی ازت ۱۳ دلار میگیرن بعدش ۲ دلار هم انعام میدی میشه ۱۵ دلار!
من اصلا این تو کتم نمیرفت که اگه من مستحق ۱ دلار تخفیف هستم! پس چرا ۲ دلار باید تیپ (انعام)بدم؟ اگه اون واجبه پس چرا از هموت اول ۱۵ دلار نمیگیرن خلاص؟
یدفعه تو همون سلمونی منتظر نشسته بودم دیدم یه آقا آمریکاییه اومد و رفت و انعام هم نداد. با خودم گفتم آیا واقعا ما کاسه داغ تر از آش نشدیم؟
چند شب پیش با دوستان رفته بودیم رستوران و غذا خوردیم. صورت حساب رو که آورد بچه ها گفتن آقا این رو نفر به نفر کن برامون بیار و کلی کاغذ آورد و اسم ها رو نوشتیم و خلاصه من خیلی خجالت کشیدم از اینکه اینجوری داریم پول میدیم. گارسون اون ۱ صورت حساب رو برد و ۴ تا صورت حساب آورد به جاش!
حساب من شد ۱۰.۵ دلار و با انعامی که برای گارسون گذاشتم شد ۱۲ دلار.
امروز که حساب های بانکم رو چک میکردم دیدم از جساب من فقط ۱۰.۵ دلار کم شده و جناب گارسون سهم خودش رو بخشیده! مثکه فهمیده ما از ایشون مستحق تریم!
به عنوان مثال از همان اول ابتدايي به ما گفتند. آن مرد آمد. بعد گفتند: آن مرد با اسب آمد. و بعدتر گفتند: آن مرد با اسب در باران آمد. و هيچگاه نگفتند آن زن آمد.
وقتي از اول ايتدايي با چنين آموزههايي رشد يافته ايم ديگر خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل!
قدم بعدی تز!
مقدمه:
آقای مهندس میرطار از دوستان خوب ما، قبول زحمت کردند، متنی را که سابقا برای جمع خصوصی تری نوشته شده بود، اینجا بگذاریم تا دیگر دوستان اگر خواستند، تفقدا نظر بدهند. ایده این نوشته، از حادثه ای به ذهنم تبادر کرد که در طی آن، شهرداری تهران یکی از زور آبادهای تهران را که در شمال فرحزاد و در زمینهای با کاربری کشاورزی ساخته شده بوده، با لودر خراب کرد. زمین کشاورزی مال حاج عباس نامی بوده که با تقسیم آن به قطعات 20 متری، هر قطعه را انگار فروخته به شش میلیون تومان و عده ای از اهالی قوچان و اطراف آن هم آنها را خریدهاند. بعد هم با پیت حلبی خانه ساخته اند و خلاصه، حتی بعد از تخریب شدن خانه های بدون مجوز، همانجا با چادر خانه زده اند. با شروع فصل سرما، اکیپی از شهرداری با هماهنگی اداره آگاهی تهران حاضر شدند تا این افراد را در خانه های گرم شهرداری اسکان دهند که البته با مخالفت (شاخ بازی؟!) ساکنین مواجه شده است. یکی از دوستان خوب و فهمیده ما (که پیشاپیش بگویم برای ایشان احترام خاص قائلم) به همراه یک سری دیگه از بچهها رفتند و از اوضاع اینها فیلم گرفتند و بعد هم با پیام و ایمیل که بشتابید به کمک این افراد بی سرپناه (اینکه دقیقا چه کمک دیگری ما میتوانستیم غیر از همون بحث خانه های گرم شهرداری بکنیم را خودش خیلی خوب نمیدانست ولی من در این متن سعی کردم که روشنترش کنم!)، البت ایشان شهرداری را تخطئه کرده بود، این ایمیل را در جواب ایشان نوشتم و برای همان جمع خصوصیتر و بعد آقای مهندس گفتند که بهتر است در این وبلاگ گذاشته شود و ما هم امتثال امر ایشان را کردیم. شایان ذکر است که چند اصطلاح بد بد متن را دیدم بهتر است خوانندگان خودشون ازش گذر کنند به جای اینکه من سانسورش کنم...
متن:
نبسته ام به کس دل٬ نبسته کس به من دل٬ چو تخته پاره بر موج٬ رها رها رها من.
پدر گفت:
درد بی عشقی زجانم برده طاقت٬ .ورنه من داشتم آرام٬ تا آرام جانی داشتم.
وقتی کاست این شجریان رو در بیاری و اون یکی رو بذاری و این دو تا شعرو بشنوی خود بخود میری تو فکر. اینم از تعطیلات عید و بیابان گردی ما!
"...
در حالي كه ميرقصيدند، به توما گفت:
- توما، من باعث همه ناراحتيهايت در زندگي بودهام. به خاطر من است كه كارت به اينجا كشيده شده. من هستم که تو را اين همه پايين آوردهام كه از آن پايين تر امكان ندارد.
- چرا پرت و پلا ميگويي؟ اول بگو ببينم معني "اين همه پايين" چيست؟
- اگر در زوريخ مانده بوديم، تو بيمارانت را عمل ميكردي.
- وتو، عكس ميگرفتي.
- نميتوانيم مقايسه كنيم. براي تو، در دنيا، كار و حرفهات از همه چيز مهمتر بود، در حالي كه من هركاري ميتوانم بكنم. برايم اهميتي ندارد. من چيزي را از دست ندادهام، در صورتي كه تو همه چيز را از دست دادهاي.
- ترزا، توجه نكردهاي كه من خوشبخت هستم.
- جراحي بيماران رسالت اجتماعي تو بود!
- ترزا، "رسالت اجتماعي" عبارتي ابلهانه است. من رسالت اجتماعي ندارم. هيچكس رسالت ندارد. درك اينكه آزاد هستيم و رسالت اجتماعي نداريم، به ما آرامشي بينهايت ميبخشد.
... " بار هستي – ميلان كوندرا
از اون اول همش داشتم درس ميخوندم و ميومدم بالا. حالا به جايي رسيدم كه بايد تصميمهاي مهمي بگيرم. تصميمهايي كه ميتونن كلي اثرات بعدي داشته باشن خوب يا بد! آيا واقعا رسالت اجتماعي من خوندن دكتري است و جابجايي لبه تكنولوژي؟ يا اين تنها گزينهاي است كه در طول اين ساليان خودم رو براش آماده كردم؟
اين روزها خيلي با خودم كلنجار ميرم كه بفهمم كارهايي كه دارم ميكنم از روي اجبار هستند يا از روي انتخاب و منطق! دوست ندارم خودم رو در آينه گذشته فردي جو زده ببينم و بفهمم چون همه رفتند من هم رفتم! يا چون نتوانستم ادامه دهم، بريدم.
" يك مربي حيوانات سيرك، ميتواند با نيرنگ بسيار سادهاي بر فيلها غلبه كند: وقتي فيل هنوز كودك است، يك پايش را به تنه درختي ميبندد. فيل بچه، هرچه هم كه تقلا كند، نميتواند خودش را آزاد كند. اندك اندك به اين تصور عادت ميكند كه تنه درخت از او نيرومندتر است.
هنگامي كه بزرگ ميشود و قدرت شگرفي مييابد، تنها كافي است يك نفر طنابي دور پاي فيل گره بزند و او را به يك نهال ببندد. فيل تلاشي براي آزاد كردن خودش نميكند.
همچون فيلها، پاهاي ما نيز اغلب اسير بندهاي شكنندهاند. اما از آنجا كه هنگام كودكي به قدرت تنه درخت عادت كردهايم، شهامت مبارزه را نداريم. بي آنكه بفهميم تنها يك عمل متهورانه ساده براي دست يافتن ما به آزادي كافي است." مكتوب – پائولو كوئليو
ميترسم تحصيل بندي باشد، كه از كودكي و دوران ضعف به آن عادت كرده باشم و حالا كه توان بريدنش را دارم، حركتي نكنم. قكر كنم انتخاب كردنها در طول زندگي همان رسالت اجتماعي ما هستند. بايد درست ترين را انتخاب كنيم. بدور از توهمات و فشارهاي اجتماعي و با پاره كردن بندهاي عادت و تصورات غلط باقي مانده از دوران كودكي!
۱. " چه قدر حقيرند مردماني که نه جرأت دوست داشتن دارند،نه ارادهي دوست نداشتن ، نه لياقت دوست داشته شدن و نه متانت دوست داشته نشدن؛ با اين حال مدام شعر عاشقانه ميخوانند...."
۲. "بچه های خوب آدم بزرگهای خوبی نمی شن، هزاران بار بهم ثابت شده."
داشتم كتاب بار هستي از ميلان كوندرا رو ميخوندم كه به پاراگراف زيررسيدم. نا خودآگاه يه نيشخندي به گوشه لبم اومد وقتي ديدم اين جوري هم ميشه به امثال خودم نگاه كرد.
يك دختر جوان كه به جاي "ترقي" در زندگي بايد در رستوران آبجو به افراد مست بدهد و روز تعطيلش را نيز با شستن لباس و زير لباسيهاي كثيف برادران و خواهرانش بگذراند، نيروي بسيار زيادي براي زيستن در خود، ذخيره ميكند. افرادي كه به دانشگاه ميروند و مقابل كتابهايشان خميازه ميكشند، هرگز از چنين نيرويي بر خوردار نيستند. ترزا بيشتر از آنها كتاب خوانده بود و بيشتر از آنها زندگي را درك ميكرد، اما هرگز به برتري خود پي نميبرد. آنچه فرد تحصيل كرده را از فرد خود آموخته مشخص ميسازد، وسعت دانش نيست بلكه مراتب مختلف نيروي حيات و اعتماد به نفس است...
شور زندگي و نيروي حيات چيزيه كه گفته ميشه تو دانشكده ما كمه. بعضي ها ميندازن گردن استادا كه سخت نمره ميدن! بعضي ها ميندازن گردن ديواراي آجري رنگ. شايد خيلي دلايل داشته باشه، كوچيك و بزرگ كه جمع شدنشون به اينجا ميرسن... اما به نظر من از همه مهمتر نگاه ما زندگيه.
با تمام كمي ها و كاستي ها نگاه ما به دنيا ميتونه همه چيزو عوض كنه. الآن كه اين سطور رو نوشتم ياد فيلم راز كه شبكه چهار گذاشته بود افتادم. به نظرم اون فيلم هم به نوعي همين حرف رو ميزنه. در ضمن كتاب راز هم الآن تو كتاب فروشیها فراوونه از ناشرين و مترجمين مختلف. فك كنم حسابي طرفدار پيدا كرده. اگه خواستين خيلي راحت ميتونيد پيداش كنيد.
رسانا و شاخه دانشجويي IEEE دارن مسابقه مذکور رو تو دانشکده برگذار میکنن و قوانین شرکت در مسابقه رو به فارسی به صورت یه فایل پی دی اف در آوردن. اگه کسی دوست داره تو مسابقه شرکت کنه خوبه این قوانین رو بخونه.
پ.ن. متن فوق ترانه يه آدم معمولي از گروه كيوسك است كه از اينجا كپي پيست كردم!
بعدش خوندمش تا بعضی از غلطهای تایپی رو درست کنم.
بعد از خوندن فقط ۴ خط کنترل ای٬ دل٬ آلت اف۴ کارایی بود که انجام دادم.
آدم بعضی وقتها دلش میخواد غرغر کنه٬ با اینکه میدونه حتی خودش هم حوصله شنیدن غرغر های خودش رو نداره با این حال همیشه دنبال یه هم صحبت یا یه گوش میگرده که به غرغراش گوش بده.
بی انصافیه نه؟
امروز که قدری چشمم باز شده است می بینم که بین علم و عمل و درس و بصیرت فاصله بسیار است و با وجود آن همه کتاب های کلفت و ضخیمی که در باره زنا شویی نوشته اند ازدواج روی هم رفته حکم لاتاری را دارد و به قول خودمان"الله بختکی" است و می ترسم تمام حرف ها دیگر به قول فرنگی ها "تئوری" و نظری باشد یعنی زاییده منطق سست و تجربه نارسا و در واقع جز لیت و لعل و شاید و نشاید و باری و به هر جهت و انشاءالله و ماشاءالله و به خواست پروردگار و تفضلات غیبی و تخیلات خام چیز دیگری نباشد و اعتبار چنذانی نداشته باشد.
جمالزاده٬ قصه های کوتاه برای بچه های ریش دار٬ داستان اول.
منم بعضی وقتها همینجوری می ترسم. نه فقط در مورد موضوع مطرح شده در بالا که در مورد تمام انواع روابط اجتماعی.
اون متن منو یاد ۴ تا سینوس ایکس به اضافه سینوس ۶ ایکس میندازه!
واسه يكي از درسا يه تمرين دادن واسه اپتيميزيشن. بررسي شد كه الگوريتم هاي معمول براي اپتيميزيشن معمولن تو يه جواب اپتيمم محلي گير ميكنن و خيلي وقتها به جواب بهينهي بهينه نميرسن يا در موارد نادر به سختي ميرسن. بعد هم يه روش براي پيدا كردن اپتيمم با زمان اجراي كم ارائه شد كه از الگوريتم ژنتيك استفاده ميكرد.
اينجا اولين باري بود كه من با يك الگوريتم ژنتيك برخورد كردم و نكته ايكه خيلي برام عجيب بود شكل الگوريتم بود. در الگوريتم از احتمال استفاده ميشه. يعني يك انتخاب فقط برمبناي احتمال انجام ميشه. البته نكته اي كه هست اينه كه گزينه ها به صورت احتمالي ساخته نميشن اما در انتخاب نهايي گزينه ها احتمال وجود داره و چيزي كه عجيبه اينه كه به جواب ميرسه.
ديدن اين الگوريتم اولين چيزي كه به ذهن من داد عدم نياز به استمرار وجود خدا بود! يعني به اين ترتيب لازم نيست موجودات به طور خوبي از اول طراحي شده باشند. بالاخره شانسكي به سمت اپتيمم اونم اپتيمم مطلق پيش ميرن.
دومين چيز تغيير دولت هاي جهان از نظام هاي سياسي پادشاهي به دموكراتيك بود و آراي مردم بود. يعني در نهايت حركت عمومي بايد به سمتي بوده باشه كه اپتيمم بوده. (البته قبول ندارم كه جهان داره به صورت دموكراتيك اداره ميشه. به نظر من دنيا بيشتر به صورت شوراي نخبگان داره اداره ميشه. شايدم دچار توهم توطئه هستم. اين پست اصلن قرار نيست سياسي باشد پس اين پاراگراف رو نديد بگيرين)
سومين نكته در مورد شخص خودم و برنامه ريزي براي ادامه زندگيم بود. اينكه آيا ادامه زندگي به همين صورت الگوريتميك همراه با جلوگيري از حضور اتفاق و شانس در زندگيم، آيا واقعن با نقطه اپتيمم واقعي خواهم رسيد؟ يا شايد در نهايت در يك اپتيمم محلي گير كنم و الكي واسه خودم خوش باشم كه واي من چقدر خوش بخت زندگي كردم!
براي خوش بختي و حس خوبي از زندگي داشتن چقدر بايد به اپتيمم رسيد؟ آيا اپتيمم محلي كافيه يا بايد به اپتيمم وافعي رسيد؟
اين شانس رو چه جوري بايد مدل كنم؟ ريسك كردن با منطق و احتمال ؟ يا عمل كردن به حرف دل و احساسات؟ اينا مي تونن فرآيند هاي تصادفي در زندگي آدم باشن؟
تق تق تق. دور نشو بيا اينجا...
آيا اين الگوريتمي كه ما بهش ميگيم ژنتيك واقعن پديده تصادفي درش به كار رفته؟ خوبه اينو بدونين كه سيگنال ها و اعداد تصادفي كه در رايانه ها و سيستم هاي ديجيتال توليد ميشن. خودشون با استفاده از روش هاي فيكس ساخته ميشن. در واقع اين سيگنال ها يه سري سيگنال متناوب هستند كه اگر به انرژي اونها نگاه كنيد مي بينيد كه به سيگنالهاي تصادفي كه در طبيعت هستن شبيهن و الا اينها ذاتن قابل تشخيصن به شرطي كه اولين مقدار اونها رو بدونيد. ( اگه بدونيد يك سكه دفعه رو اومده يا پشت و تمام معادلات آب و هوا و گرانش رو هم بدونيد نمي تونيد بگيد دفعه بعد چي مياد فك مي كنم اين نتيجه اي از فيزيك مدرنه. اما اگه عدد قبلي يك عدد تصادفي توليد شده توسط رايانه رو بدونيد و تابع اون رو داشته باشد عدد بعدي رو با احتمال يك ميدونيد. تفاوت اينه)
خوب با اين فرض، آيا اين الگوريتم هاي ژنتيك به اين دليل اينگونه جواب ميدهند كه شانس در آنها حضور داره يا اينكه نه اين خاصيت اون توابع مولد اعداد رندم است كه اين كار رو ميكنه و شانس واقعن نمي تونه عامل رقم زننده باشه؟ در اون مقاله كه واسه 2006 بود گفته شده بود هنوز آناليز دقيقي براي چرايي كار كرد اين الگوريتم ها نيست انا اينها جواب ميدهند!
من از الگوريتم ژنتيك و فرآيندهاي تصادفي خيلي كم ميدونم.( تقريبن صفر) اما اين قضيه و تعميم اون به زندگي فردي ميتونه جهت زندگي و انتخاب هاي آدم رو خيلي تغيير بده.
فهمیدم چیزی را در خود کشته ام.نمدانم چی و کی. اما فکر کنم به خاطر این دو ضایعه باید عزادار باشم.
ضایعه دوم اینکه چیزی را کشتم و ضایعه اول اینکه آنقدر بهش بی توجه بودم که هیچگاه نفهمیده بودم دلیل اون هیجان چه بوده.
خیلی وقتها قصدی برای پیدا کردن دوست جدیدی نداریم اما به واسطه درسی که از دانشکده ای بر میداریم و یا محل کار جدیدی که انتخاب میکنیم. با آدم ها جدیدی آشنا میشویم و به واسطه رابطه کاری یا درسی٬ دوستی و رفاقتی بین افراد ایجاد میشود.
این رابطه دوستانه ممکنه با امتحانای پایان ترم و یا تغییر شغل کم رنگ بشن و کم کم از بین برن. شاید هم طرفین سعی کنند که اون رابطه رو همونجور محکم حفظ کنند. ادامه دادن یک رابطه مسئله من نیست - فعلن - شروع اون رو دارم مطرح میکنم.
به عنوان یک دانشجو این رفاقت های ترمی رو زیاد دیدم که در طول یک ترم رفاقت ها زیاد شده و بعد از ترم کم رنگ میشوند.
در حالت قبل اگر دوستی کوتاه مدت و موقت بود٬ از قبل تصمیمی بر ایجادش نبود و یک اتفاق باعث به وجود آمدن آن شده بود. اما حالت دیگری است که تصمیم وانتخاب نقش اصلی رو در ایجاد دوستی داره. یک مثال ملموس برای این حالت به ذهنم میرسه که اصلن منظور من اون نیست اما برای مشخص شدن اون رو میگم.
این مثال ملموس که حتمن تا الآن به ذهن شما هم رسیده دوستی های کوتاه مدت پسرها و دخترهاست که مدتی با هم دوست هستند و بعد از مدتی تموم میشه. - در اینجا من فقط در مورد شروع حرف میزنم و نوع پایان کاری ندارم.-
به نظر من دوست داشتن و محبت سرمایه ای گران قیمته که وقتی دادیش پس گرفتنش بسیار دردناکه. اگه این رابطه بر اساس اتفاق٬ پیش آمده باشد٬ خوب از نظر من کسی مقصر نیست. اما اگر کسی بداند که در یک رابطه که احساسات در آن درگیر است٬ بخواهد یک رابطه کوتاه مدت را شکل دهد٬ این رابطه می تواند در نهایت به ظلم بزرگی به خود و طرف مقابل تبدیل شود.
پنجشنبه گذشته فرصتی دست داد و ما هم با این دوستان رسانای سبز به کهریزک رفتیم. در مورد ملاقات با معلولین به طرز ملموسی شکل گیری رابطه دوستانه و انتظار و تقاضای محبت را می دیدم. در اینجا من مسئول انتخاب در ایجاد یک رابطه هستم. باید تصمیم بگیرم که با بچه های کهریزک ارتباط بر قرار کنم یا خیر. اما در خودم توانایی ادامه این رابطه را نمی بینم. نه تنها در میان مدت بلکه در کوتاه مدت نیز می دانم که به مشکلاتی بر میخورم که نمیتوانم ادامه دهم. بنابر این فکر میکنم که نباید اجازه دهم رابطه محبت آمیزی بین من و بچه های آنجا ایجاد شود. تا هم خودم دچار وجدان درد بعدی نشوم و هم آنها از دوری ابراز نارضایتی کنند.
پ.ن. این پست هیچ ربطی به دیدگاه های من در مورد ازدواج موقت و دوستی دختر و پسر نداشت لطفن آی کیو نزنید و تعمیم بدین. فقط مربوط به بازدید از کهریزک بود. در مثال هم جای مناقشه نیست.
2. امروز روز دختر بود. مباركشون باشه. تا امروزنمي دونستم همچين روزي هست. اگه روز پسر ( با روز مرد فرق بايد داشته باشه) هست بنده رو بي خبر نذارين.
3.در همين راستا امروز در تلويزيون برنامه اي بود. يك آخوندي در حال صحبت بود و گفت: اين وضع آرايش كردن و خود رو در معرض ديد گذاشتن غريبه و از سر كمبود محبته. بعد گفت آخه هيچ جاي دنيا رو نمي بيني كه ملت وسط خيابون دست تو يخه هم كنن. اصلن تو خارج اين طوري نيست. مثلن همين آمريكا ملت تو خيابون دست هم ديگه رو نمي گيرن چه برسه بخوان بوس كنن.
ما كه تو اين فيلماي خودشون ديدم كه وسط دانشگاه و دبيرستان ومترو چقدر چيك تو چيك و فيس تو فيس در حال معاشقه هستند. دوستان خارجي لطفن در مورد مشاهدات عيني شون ما رو مطلع كنن.
مجري برنامه گفت: چرا امروز اينقدر در مورد خانم ها صحبت ميكنيد؟ از آقايون هم بگيد. حاج آقا فرمودند: امروز روزدختره بنابر اين بايد اكسنت رو رو اين سيلاب بيشتر كنيم!