امروز نامه ای از یه آقایی دریافت کردم که توش یه سری سوال از دسته سوالات ریشه ای کرده بود. دیدم بد نیست اینجا جواب بدم بلکه سوالات افراد دیگه هم باشه. متن نامه و جواب من رو در ادامه مطلب می تونید بخوند.
پ.ن. تند نوشتم و وقت نکردم دوباره از روش بخونم. اگه جاییش خیلی پرت بود بهم بگید درست کنم
وقتی آدم در کشور خارجی تابلوی گنده ای رو میبنه که روش به ۶ تا زبون یه مطلبی رو نوشته و یکی از اون ۶تا زبون٬ زبون فارسیه٬ خوب آدم خوشش میاد دیگه!
۲. هزینه تحصیل
تحصیل در اینجا واقعا هزینه داره مخصوصا کتابها و غیره اما بعضی وقتها هزینه تحصیل خودش رو به صورت متفاوتی نشون میده. به عنوان نمونه من باید ۴ ترم کلاس سمینار بر میداشتم که ملت میومدن در مورد چیزای مختلف حرف میزدند و حوصله ما سر میرفت. برای استفاده مفید از وقت! من مجبور شدم ۷ دلار بدم یه بازی واسه موبایلم بخرم که بی کار نباشم! اما مرامی ۷ دلار حلالشون تقریبا یه ساله دارم بازی میکنم هنوز تموم نشده. بالای ۱۵۰۰ تا مرحله داره!
۳. عید فطر
بالاخره اینجا هم عید شد و با بررسی ۵۰۰ تا منبع مختلف به ما ثابت شد که امروز اینجا عیده. اما طبق اخبار مختلف خبر گزاری دولت (ایرنا) ایران باید دوشنبه عید میبود!!! حالا چی شد که اینجوری شد نمیدونم. خداوند روح گالیله و تمام ستاره شناسانی که نظراتی مخالف با احکام حکومتی داشتند رو شاد کنه! و جسم آنهایی که کماکان نظر مخالف دارند رو به روحشون نزدیک نگه دارد. آمین!
پریروز دوباره یه نامه از پلیس ارواین برامون اومد که توش نوشته بود در یکی از خوابگاهها صدای گلوله ای در ساعت ۷ بعد از ظهر شنیده شده. تحقیقات اولیه در حال انجام است و تنها مظنون اصلی دستگیر شده و پرونده در حال بررسی است. اگر کسی اطلاعات دیگری در این ضمینه دارد به پلیس اطلاع دهد.
ما هم در دل گفتیم عجب اتفاقهایی داره اینجا می افته ها....
دیروز یک نامه از رئیس دانشگاه به دانشجویان تحصیلات تکمیلی ارسال شده بود که اول از همه از اتفاق روز قبلش اظهار تاسف کرده بود و بعد کلی نوشته بود که ما می خواهیم اینجا شما احساس امنیت بکنید و این حرفا و در ادامه کلی اشاره کرده بود که ما می دونیم دوره تحصیلات تکمیلی دوره بسیار سختی است و فشار روی آدم زیاد است. اما ما هم امکاناتی رو برای شما فراهم کردیم و مشاور گذاشتیم که شما مشکلاتتون رو با اون در میون بذارید و از زیر فشار استرس درس خارج بشید!
با کنار هم گذاشتن این دوتا نامه به این نتیجه رسیدم که اون صدای گلوله٬ صدای خودکشی شدن یک دانشجوی تحصیلات تکمیلی مثل من زیر فشار علم بوده است.
اگر علم اینقدر فشار دارد٬ چرا ما احساس نمکنیم؟
پ.ن. شنیدم امسال هم ریختن کوی دانشگاه یه عده رو زدن و بردن! ببینم٬ اونها هم نامه مراجعه به مشاور دریافت نکردند تا جلوی اتفاقات مشابه گرفته بشه؟!
توی فیس بوک٬ دوستان چندتا مصاحبه از این آقای بیل مائر گذاشته بودند و در مورد فیلمش حرف زده بودند. منم کنجکاو شدم ببینم فیلمش چیه؟
من چند بار برنامه طنزش رو دیده بودم بعضی وقتها خوب بود اما وقتی فیلمش رو دیدم اون رو آدم حقیقت یاب ندیدم. بلکه آدمی دیدم که بدنبال پیش فرض خودش و اثبات ادعای خودش است.
این آقا در خانواده ای بزرگ شده است که مادرش یهودی است و پدرش مسیحی و تا ۱۳ سالگی هر هفته به کلیسا میرفته. ایشون در مورد ریزکاری های مسیحیت و یهودیت اطلاعات زیادی داشت اما در مورد اسلام دستاش خیلی بسته بود. یعنی به اندازه کافی اطلاع نداشت. وقتی مصاحبه هاش رو با مسیحی ها و یهودی ها مقایسه میکنی کاملا مشخصه که در مورد اونها٬ بحث رو تا جایی پیش میبره که اونها رو به تناقض برسونه اما در مورد مسلمون ها به این جمع بندی رسید که اونها ما رو از خودشون نمی دونند و ما رو به داخل خودشون راه نمی دهند. دروافع به بنبستی رسید که مسلمون ها میگفتند تو اطلاعاتت غلطه.
یه جایی از فیلم نشون داد که هی مسلمون ها میگن نه نه نه! بعد از چندتا صحنه پشت سر هم که نشون داد مسلمون ها هی میگن نه و میگن اینی که میگی سیاست هست نه اسلام. بعد با خنده گفت مثل اینکه من خیلی چیزها نمی دونم و در واقع قبول نکرد که چیزهای زیادی رو نمی دونه.
برداشت من ازقسمت مسلمون های فیلم از این بود که فقط می خواست فیلمش بدون مسلمون نباشه وگرنه اصلا شناخت رو ادبیات مذهبی مسلمون ها نداشت.
نکته مهم جمع بندی فیلم در پایان اون بود. اول از همه اینکه اون با هیچ مسلمون شیعه ای مصاحبه نکرد اما موقع جمع بندی فیلم در چند صحنه ایران رو نشون داد. یکی احمدی نژاد رو نشون داد و دیگه اینکه یک صحنه هم از نماز جمعه تهران رو نشون داد.
حرفی که این آقا می خواهد بزنه اینه که می خواد بگه خدا نیست و این رو از راه اشتباه بودن مذاهب نشون میده. در وافع ایشون اصالت رو به مذهب داده و وفتی تناقض های مذاهب رو نشون داده از روی آنها به این نتیجه رسیده که خدا هم نیست.
من این آدم رو انسان حقیقت طلبی ندیدم. و نوع تحلیل هایش هم قبول ندارم. از اشکالات در مذهب نمیشه به اشکال در خدا رسید. اما از اشکال در خدا میشه کلا روی مذهب خط کشید. که این آقا اصلا این کار رو نکرده. ومسیر برعکس رو رفته.
اما از حق نباید گذشت که بعضی جاها هم حرف هایی زده که خوب جای فکر کردن رو داره.
یکیش اینه:
چرا خدا نیومد به همه آدم ها حرف بزنه و بگه من خدام و کار رو تموم کنه. چرا هی باید قایم باشک بازی کنیم و بین ما و خدا هزار تا واسطه باشه؟ جواب ندین که انسان نمیکشه و اگه خدا الان بیاد باهات حرف بزنه و جبرئیل رو برات بفرسته میگرخی. بله اگه یه آدمی که تو ۵۰۰ سال پیش زندگی میکرد در سن ۲۶ سالگیش یهو بهش تلویزیون یا بیسیم رو نشون میدادی اونم میگرخید. اما وقتی از بچگی با تلویزیون بزرگ شدی از دیدن اون تعجب نمیکنی. اگه ما هم از همون موقع که چشم باز کردیم غیر از بابا و مامان یه فرشته هم تو خونمون بود که از درو دیوار رد میشد و مثل فک و فامیلمون با هم رفت و آمد داشتیم. ( حداقل اون با ما رفت و آمد داشت ) دیگه از ظاهر شدن جبرئیل تعجب نمیکردیم. کلا خلاصه کنم که چرا خدا کار پیدا کردن خودش رو اونقدر سخت کرد؟
اینجا خواستم به طور خلاصه در مورد این فیلم بگم و فلسفه پشت اون رو کمی باز کنم. دوست ندارم آدم هایی که می خوان یه چیزی رو به خودشون بقبولانند بیان بگن٬ اینم دلیلش! دیدی اینم همین رو گفته. من تناقض در مذاهب رو قبول دارم و ایمان دارم که مذهبی که به ما داره ارائه میشه روش درست زندگی و سعادتمندی نیست. اما این قصه سر بسیار درازی دارد....
خیلی حرفا رو که میخوام بزنم نمی تونم بگم. رو زبونم نمی چرخه. از یه طرف می ترسم درست نباشه و زاییده توهمات خودم باشه و با زدن اون حرفا آدم های دیکه رو تو دردسر بندازم و ازطرف دیگه واقعا تنبلم و حوصله مطالعه ندارم. ولی اینا تو فکرم می چرخه. بعضی وقتها با صد دور٬ دورسرم چرخوندن اینجا می نویسمشون که اگه نشونی ندم به عقل خودم هم نمیرسه منظورم چیه. یکیش همون پست گوانتانامو بود.
یکی از اون چیزایی که بد جوری تو سرم میچرخه و نمی تونم بگم همینی هست که با کامنت رونین باز تریگر شد و اما باز دلم نمیاد در موردش بگم!!! ها ها ها
اما مبحث نجس یکی دیگه از نکاتی است که مدتها ذهن من رو به خودش مشغول کرده بود. این نجس چیز عجیبی است. اول از همه اینکه بُعد (Dimension) ندارد. یعنی از جامد و مایع گرفته تا ایدئولوژی جزو نجاسات حساب میشوند. دوم اینکه این موضوع فقط برای دیگران و موجودات خارجی نیست و در صورتی که دست از پا (حالا یکم بالا یا پایین بماند!) خطا کنی خودت میشی منبع تولید نجاست.
این موضوع نجاست و بدون دیمانسیون بودن اون همواره من رو متحیر به خودش میکرد. به نظرم این موضوع بسیار هوشمندانه و البته غیر انسانی است.
شرمنده که اینقدر بی درو پیکر نوشتم. شاید یه روزی دستم از دلم باز بشه بتونم مقادیری از پست هام رو در صورتی که خودم تونستم بفهممشون باز نویسی کنم.
این حوادث اخیر٬ اعم از بسته شدن زندان گوانتانامو توسط شخص اول آمریکا با توجه به فشار افکار عمومی و همچنین بسته شدن زندان کهریزک توسط شخص اول ایران با توجه به فشار افکار عمومی٬ آدم رو به این فکر میندازه که ممکنه بخاطر فشار افکار عمومی٬ جهنم هم تعطیل بشه!
هرچی به این طرفداران وضع کنونی و احمدی نژاد نگاه میکنم٬ میبینم اینها هیچ رقمه از بودن احمدی نژاد سود نمی برند و این طرفداریشون واقعا از سر اینه که فکر میکنند طرف احمدی نژاد حقه.
وقتی هم باهاشون حرف می زنی می بینی که همون قدر که تو دلت واسه سادگی اونا میسوزه اوناهم همون اندازه دلشون واسه سادگی تو میسوزه.
اون موقعه که باز یادم میافته که تشخیص حق از باطل چقدر سخته و چقدر تو زندگی ناحق کردم در حالی که مطمئن بودم کارم درسته.
فقط امروز که در چرخ وبلاگی دیدم یکی مایکل جکسون رو با شجریان مقایسه کرده و اونو در حد خدا برده بالا و شجریان رو چطور زده زمین اونم فقط چون شجریان خواسته از حق کپی رایت خودش به عنوان ابزاری برای رساندن صدای مردم استفاده کنه دلم بدجوری سوخت!
نه جکسون آیت الله هست و نه شجریان امام زاده. اما هرچی که هست دست شجریان از جکسون بی نمک تر بوده!
بعد از حماسه ملی که ملت ایران در انتخابات دوره دهم آفریدند از شعور دمکراتیک ایرانیان به خودم بالیدم. اما با دیدم این عکس تازه فهمیدم که نه تنها دمکراسی در ایران بالاست بلکه اونقدر آزادی عقیده هم وجود داره که نیازی نیست موقع نوشتن نام کاندیدا برگه رای را تا کنی میتونی درسته و تا نکرده بندازی تو صندوق!
وقتی از سایت نقشه گوگل به دانشگاه ما نگاه کنید ساختمان تازه دانشکده مهندسی که در همین ماه جاری به بهره برداری رسید هنوز به شکل قدیم یعنی کارگاه ساختمانی نشون داده میشه.
ما تقریبا ۳ هفته هست که به این ساختمان جدید منتقل شدیم. یک روز صبح که برای سوار شدن به اتوبوس های دانشگاه رفته بودم. هم خانه ای تایوانیم (جک) هم اومد و تو ایستگاه هم دیگه رو دیدیم. موقع همراهی با جک به سمت ساختمان های مهندسی٬ جک از مسیر دیگه ای رفت.
مسیری که با رنگ آبی نشون داده شده مسیری هست که من همیشه از اون مسیر میرفنم اما مسیر قرمز مسیری بود که جک از اون مسیر رفت. از اون روز به بعد هر بار که از اتوبوس ها پیاده میشدم اینکه کدوم مسیر کوتاهتر هست برام یه سوال حل نشده بود.
از طرف دیگه بدلیل شروع فصل تابستان تعداد اتوبوس ها هم کاهش یافته و بنابراین مدت انتظار در ایستگاه افزایش یافته است. برای همین امروز تصمیم گرفتم که هم برای زمان بندی و هم برای حل این مسئله کوتاهترین مسیر٬ وقت بگیرم که زمان طی کردن هر مسیر چقدر هست و همچنین با شمردن قدمهام یک تخمینی هم از مسافت بزنم!
طبق عادت ایران انتظار داشتم موبایلم تابمر داشته باشه. وفتی موبایل رو باز کردم دیدم که اِ! مویایل من تایمر نداره. برای همین توی اینترنت گشتم ببینم برنامه تایمر واسه موبایلم پیدا میشه؟ که یه برنامه تایمر مجانی پیدا کردم. وقتی اینو دیدم با خودم گفتم شاید برنامه مسافت سنج هم برای موبایل من نوشته شده باشه و مجانی هم باشه! تو اینترنت چرخی زدم و دیدم که بله یدونه هست!
این برنامه برای افرادی نوشته شده که برای ورزش میرن بیرون میدوند و می خواهند اندازه بگیرند که چقدر کالری سوزوندند و چقدر مسیر رفتند. نسخه کاملش که بدرد ورزش کارها می خورد ۳ دلار بود اما نسخه عادی که فقط مسافت رو اندازه میگرفت مجانی بود.
از امروز شروع کردم هر دو مسیر رو رفتن و مسافت طی شده رو در یک فرم اکسل وارد میکنم و اندازه میگیرم و در پایان با میانگین گیری کوتاهترین مسیر رو پیدا میکنم.
پ.ن. از انتخابات تا کنون بیش از ۱۰ نفر در ایران کشته شده اند!!!
حدود یک هفته پیش در این پست وبلاگم در مورد دیدارم با چند مبلغ دینی مسلمان و
مسیحی و یهودی در کنار هم نوشته بودم.
بعد از خوندن بروشور اون مبلغ مسیحی فهمیدم کل حرفاش کپی بروشوری بود که داشت
میداد و تو حرفاش اصلا خلاقیت نداشت.
سه نکته رو لازم دونستم که متذکر بشم. تبلیغات مسلمون ها بروشورهای تک رنگ
( ۲ رنگ اگه سفیدی کاغذ رو هم حساب کنیم) با کلی مطلب بود که خوندن اون واقعا حوصله
آدم رو سر میبرد و واسه آدمی که داره از یک مکان عمومی عبور میکنه و بروشورها رو
میبینه اصلا مناسب نبود. در مقابل تبلیغ مسیحی ها رنگ و وارنگ و گوگولی مگولی بود و
به نظر من جامعه هدف رو خوب مورد هدف قرار میداد.
نکته دوم٬استدلالی که در این بروشور و گفتار اون مبلغ بود این است که خدا رو فقط
عادل در نظر گرفته بودند و بخشندگی رو از صفات خدا حذف کرده بودند و بخشندگی
خدا رو در قالب فداکاری حضرت عیسی اونم فقط برای امت خودش تجلی دادند بنابر این به
این نتیجه می رسند که فقط مسیحی ها هستند که گناهانشون بخشیده میشه و به بهشت
میروند.
نکته پایانی اینکه اثبات های هر دو نقلی بود و نه عقلی. منطقا این نوع اثبات
برای گرفتن عضو جدید نباید درست باشه.
در دوره ابتدایی و راهنمایی چیزی که در قالب درس تاریخ در ذهن ما فرو کردند ارتباط تنگاتنگ سیاست و دیانت و تاثیر این موضوع در تاریخ ایران و انقلاب های مختلف بود.
اتفاقی که الآن در حال افتادن است و من در حال دیدن آن هستم جدایی عده ای از علمای دینی از سیاست است و چسبیدن عده دیگری از بزرگان دینی به سیاست است. هرچند که اجتهاد علما در مورد موضوعات مختلف متفاوت است و ممکن است عده ای به رابطه تنگاتنگ سیاست و دیانت اعتقادی نداشته باشند اما فکر نمی کنم که دروغ و تهمت چیزی باشد که در بد (تا آنجا که من بخاطر دارم هر دو از گناهان کبیره هستند) بودن آن کسی شک داشته باشد.
در اینجا من نقدی را وارد بر آیت الله جوادی آملی می دانم.
در مورد موضوع هاله نور٬ من آن فیلم را دیده ام. طرفداران دولت آن را ساختگی می دانند و منتقدین آن را حقیقی می دانند.
در این موضوع آیت الله جوادی آملی می توانند مشخص کنند که آیا دولت دروغ میگوید و یا منقدین دولت تهمت می زنند. در اینجا مسئله حتی از سیاست و دیانت جدا شده و وارد مسئله اخلاق شده است. من به عنوان فردی از جامعه ایرانی - اسلامی از روحانیت انتظار شفافیت و روشنگری دارم.
از طرفداران احمدی نژاد می خواهم که با دفتر آیت الله جوادی آملی تماس گرفته و از ایشان بخواهید که واقعیت را به صورت یک بیانیه اعلام کند و جلوی تهمت ها به کاندیدای مورد علاقه تان را بگیرید.
از منتقدان دولت می خواهم که با دفتر آیت الله جوادی آملی تماس گرفته و از ایشان بخواهید که واقعیت را به صورت یک بیانیه اعلام کند و جلوی دروغ گویی دولت را بگیرید.
پ.ن: این عکس رو امروز اتفاقی در لینک های فیس بوک دیدم که به مطلب من بی ربط نیست.
از روزی که وارد امریکا شدم٬ یکی از چیزاییش که اصلا بهم نچسبید کباب کوبیده اش بود. مزه کباب کوبیده اینجا با ایران خیلی فرق داشت و از نظر من اصلا خوش مزه نبود.
چندباری که با خانواده هم حرف میزدم به این موضوع اشاره کرده بودم و در فانتزی خودم موقع برگشت به ایران به این فکر بودم که حتما برم از کبابی خورشید دو سیخ کوبیده بگیرم.
چند روز پیش باز یاد اون فانتزی افتادم. تصویر کباب های کبابی خورشید رو تو ذهنم آوردم اما هرقدر سعی کردم مزه کبابهایش رو بخاطر بیارم چیزی جز مزه کوبیده های آمریکایی در دهانم نیامد!!!
امروز یک تظاهرات دیدم که در تهران در شب برگزار شده بود. بیشتر شعارها نشون میداد که طرفداران کروبی هستند. گشتم ببینم تظاهرات کجا برگزار شده دیدم که چهار راه پارک وی. چی بگم والا!!!
پست محمد مروتی رو دیدم و باهاش موافقم. اگر واقع بین نباشیم مثل سال ۸۴ شک زده میشیم.
یادمه اون سال از طرفهای سه راه آذری رد میشدم دیدم اصلا اونجا یک پارچه احمدی نژاد است. امسال هم وقتی تماسی با ایران داشتم و می شنیدم که با هیجان از تبلیغات موسوی و کروبی میگفتند پرسیدم از پایین ها چه خبر. کسی خبر نداشت.
از غرب پایین سه را آذری٬ از مرکز پایین تر جمهوری و از شرق پایین تر از پیروزی چه خبر. اونورا به کی میخوان رای بدن؟
دفعات زیادی در دانشگاه شاهد تبلیغ دین مسیحیت بودم اما امروز که به پارکی رفته بودم دیدم فردی در حال تبلیغ دین اسلام و قرار دادن اطلاعات مجانی در اختیار مردم است.
رفتم تا چند تا بر بروشور ها رو بردارم و ببینم که چی نوشته. احساس کردم که تنها نیست و ۳ نفر دیگه هم همراهش هستند و کمک میکنند. اوم ۲-۳ نفر ظاهری آمریکایی داشتند و با فرد اصلی که چهرهای خاورمیانه ای داشت فرق داشتند. برام جالب بود که مسلمان های آمریکایی می دیدم.
وقتی رفتم اون برگه ها رو بردارم بود که متوجه شدم اون ۳ نفر ۲ تاشون مسیحی بودن و یکیشون یهودی و داشتند کنار آقای مسلمان تبلیغ میکردندو همینکه من از اون بروشورها برداشتم اونا هم بهم بروشور دادند و شروع کردند صحبت کردن. کسی که من طرف صحبتش بودم مسیحی بود و در نهایت به این نتیجه رسید که اگه میخوای بری بهشت یا باید کامل باشی یا مسیحی ( مسیحی ها لازم نیست کامل باشند چون حضرت عیسی که کامل بوده جان خود را برای ملت خودش داده است و این فداکاری٬ همه ملت مسیحی رو در امان نگه داشته است.)
پ.ن۱: "کامل" ترجمه لغت "perfect" است که اون آقا برای توصیف استفاده میکرد.
پ.ن۲: این نظر اون آقا در مورد مسیحیت و کامل بودن بود. من نظر فرقه های مختلف مسیحیت رو در این مورد نمی دونم و این موضوع رو به همه مسیحی ها بسط نمیدم.
پ.ن۳: به دلیل از دست دادن تعدادی از دوستان و آشنایان فعلا در مورد انتخابات چیزی نمی نویسم. این دوستان نمردن. بلکه چنان مسخ شده و جو زده انتخابات شده اند که به کل آزادگی و انصاف از چشمانشون رخت بربسته است. امید وارم بعد از انتخابات یا تا چند سال آینده از کمای جوزدگی و دنباله روی خارج شوند.
پ.ن۴: ماکه بهشتی نشدیم٬ شمایی که حقی به گردن ما داری بگذر بلکه تا ته جهنم نرویم!
امروز داشتم وبلاگ یکی از دوستان رو میخوندم. تو کامنت ها دیدم که نوشته اند (نقل به مضمون) شما که از آزادی حرف می زنی چرا وقتی یکی میگه می خوام به احمدی نژاد رای بدم شما میگی حالم بد میشه ازشون و خلاصه حرفهای تخریبی میزنی؟ مگه همه حق ندارن از کاندیداشون دفاع کنند؟
اینو که خوندم با خودم گفتم چرا من متوجه این موضوع نشدم که نویسنده این نوع نگارش رو داشته! دوباره مطلب رو خوندم و بعدش یه کوچولو با خودم فکر کردم و سعی کردم کلاهم رو قاضی کنم. ببینم وقتی کسی در مورد کاندیداهای مختلف حرف می زنه در ناخودآگاهم چطور رفتاری میکنم.
دیدم من هم مانند نگارنده اون سطور نسبت به کسی که بگه به احمدی نژاد رای میدم اون جور حس منفی میگیرم اما در ناخودآگاهم به طرفداران افراد دیگه این حق رو میدم که از کاندیداشون طرفداری کنند.
یعنی به طور ناخودآگاه به هر کسی این حق رو میدم که طرفدار هر کسی باشه جز احمدی نژاد!
سعی کردم علت رو در خودم جویا بشم. به این نتیجه رسیدم که عملکرد دولت در این دوره به صورتی بوده که بدی عملکرد اون برای من به یک امر بدیهی و درونی تبدیل شده.
ولی جالبه ها٬ یه عده هنوز واسه احمدی نژاد سر و دست میشکونن در حالی که یه عده دیگه دارن علیه احمدی نژاد سرو دست می شکونن. این موضوع هم برای هر دوشون بدیهیه که نظرشون درسته اونقدر که هیچ دلیلی و تلاشی دیگه در جهت متقاعد کردن طرف مقابل نمی بینند. یکی به اون یکی میگه اینا حرف دله اون یکی میگه این اصلاح نشدنیه و شاید از دولت پول میگیره.
هر دو٬ طرف مقابل رو کاملا در اشتباه و خودشون رو کاملا بر حق میبینن. اونم حق اظهر من الشمس!
واقعا فهمیدن اینکه چی حق و چی باطل خیلی کار سختیه! این که احساسات درونی و خاطرات خوب و بد رو کنار بذاری و از واقعیتهای دور و برت به حقیقت برسی خیلی خیلی کار سختیه!
خانم رکسانا صابری خبرنگار آمریکایی - ایرانی - ژاپنی که برای خبرگزاری های مختلف از جمله بی بی سی کار میکیرد و طی دادگاه قبلی به ۸ سال زندان برای جاسوسی محکوم شده بود٬ امروز آزاد شد!
رای دادگاه تجدید نظر۲ سال زندان تعلیقی است. یعنی اگر تا ۵ سال آینده این خانم جرمی مرتکب نشوند اون دو سال هم مالیده می شه و هوتوتو!
از همه مهم تر! ایشون اجازه خروج از کشور رو هم دارن و طبق گفته پدرشون بزودی از ایران خارج می شوند!
یعنی رسما آزاد آزاد!
یکی نیست بگه اگه این جاسوس بود چرا آزادش کردین. اگه نبود چرا از اول بهش ۸ سال حبس دادین؟
من با تو از طریق وبلاگت آشنا شدم و مطالبت را خواندم و از آنها لذت بردم. علت آشنایی من با وبلاگت، دوستی تو با علیرضا و جواد بود که من را با تو آشنا کردند. غیر از شامی که با هم در رستوران لوکس طلایی خوردیم یادم نیست که آیا حضورا هم دیگر را جای دیگری هم دیده بودیم یا نه. از نوع بحث ها و شیوایی قلمت در وبلاگت لذت می بردم تا اونجایی که حتی زمانهایی هم که وقت وبلاگ خوندن نداشتم وبلاگ تو را سعی میکردم بخوانم.
دیشب قبل از خواب خواستم سریع فیس بوکم را در 2 دقیقه چک کنم و بخوابم که چشمم به پست تو افتاد که نوشته بود چرا به احمدی نژاد رای می دهم؟. حقیقتش رو بخواهی تا بحال استدلال منطقی از طرف طرفدارهای احمدی نژاد نشنیده بودم که من را متقاعد کنند که به احمدی نژاد رای بدهم. با شناختی که از تو و مدل نوشتنت داشنم به امید خواندن یک مطلب با پایه استدلال قوی وارد وبلاگت شدم.
متاسفانه از نوع استدلالی که کرده بودی خیلی دلسرد شدم. اما با توجه به شناختی که تا بحال از تو پیدا کرده بودم شرط رفاقت نبود که در حالت خواب و بیداری برایت کامنت بگذارم و امروز برای گذاشتن کامنت برگشتم که دیدم تعداد کامنت ها از 5 به ۲۴ رسیده است.
قبل از اینکه بخواهم در مورد متن تو نظر بدهم باید به این نکته اشاره کنم که تفاوت احمدی نژاد با کروبی و رضایی در این است که کارش را دیده ایم و این بار بر اساس شعار ها به او رای نمی دهیم بلکه بر اساس کارنامه اش به او رای می دهیم. اما برای دو کاندیدای دیگر باید بر اساس شعاری که می دهند به آنها رای دهیم و نمی دانیم که آیا می توانند خوب عمل کنند یا خیر. در مورد میرحسین هم من تجربه ای در مورد دوره نخست وزیری ایشان ندارم که به شخصه بخواهم در مورد آن نظر بدهم. اگر کسی از هم نسلان ما حوصله مطالعه تاریخ را نداشته باشد٬ از دید او موسوی را هم باید بر اساس شعارهایش قضاوت کرد.
و اما پست شما! 2 پاراگراف اول از متنت که تقریبا ثلث مطلبت بود به مقدمه رفت و خواننده را امید داد که از دست من ناراحت نشود. این شیوه نگارش تجربه تو را در وبلاگ نویسی نشان می دهد و آگاهی از جو غالب بر فضای وبلاگ نویسان. بنابراین من دو پاراگراف اول تو رو به این صورت مدل می کنم. "بچه ها ما همه با هم رفیقیم و من نمی خوام رفقای سایبرم رو از دست بدم و زندگی مسالمت آمیز آنلاینم را می خواهم ادامه دهم اما با اینکه می دونم شما ها حرفتون یه چیز دیگست اما من حرف دیگه ای دارم حالا یه دیقه بیاین گوش بدین ببینید من چیمیگم..." البته هر خواننده تیز بینی که این کامنت من را ببیند متوجه میشود که من هم از همین مقدمه سازی دارم استفاده می کنم.
در پاراگراف سوم به تبیین منافعت پرداختی و اشاره کردی که انتظارت از یک دولت چیست و کدام عملکرد دولت برای تو مهم تر است و اگر رای بدهی بر اساس کدام عملکرد دولت به او رای میدهی. اگر بخواهم این پاراگراف تو رو به 3 قشر مختلف جامعه بسط بدهم به این صورت ادامه می دهم. هنرمند: از نظر من مهمترین رکن دولت آزادی برای هنرمندان و فرهنگیان است تا بتوانند آثار هنری و فرهنگی خود را بهتر ارائه دهند. من کاری به اقتصاد و کشاورزی و زیر ساخت ندارم. تاجر: از نظر من مهمترین رکن دولت وزارت بازرگانی است و دولتی که تعرفه ها را برای ما کاهش دهد و اجازه دهد ما راحت از چین جنس وارد کنیم و در بازار هم دستمان باز باشد تا با هر قیمت پایینی بفروشیم. من کاری به فرهنگ و هنر و تولید و کشاورزی ندارم اگر هم بخاطر فروش بی رویه و ارزان کالای چینی تولید در مملکت خوابید باز من کاری به این کارها ندارم. کشاورز: از نظر من مهمترین رکن دولت وزارت کشاورزی اون هست. دولتی خوب است که محصولات رو تضمینی بخرد از ما و ما هرقدر از هر محصولی خواستیم تولید کنیم. اگر هم توازن بهم خورد مثلا گندم کم شد و وارد کردند و سیب زمینی زیاد شد و ریختن لای دست و پای مردم این وسط به من ضرری متحمل نشود و دولت از جیب خودش ( حالا نقت، قرض، باج به دول استکباری یا هر چیز دیگر) هزینه آن را پرداخت کند. خرچنگ زاده: از نظر من مهمترین رکن دولت تصویری است که در اروپا از خودش ساخته. از نظر من دولت خوب دولتی است که اقندار ملی ما را افزایش دهد و هر جا که نام ایران را میشنوند به یاد یکه تاز بودن ما بیافتند و من به ایرانی بودنم افتخار کنم و حس خوبی در درون خودم داشته باشم. حالا اقتصاد و کشاورزی و فرهنگ و هنر و اینا رو هم کاری ندارم چون تا 4 سال آینده فقط از همین قسمت دولت بهره مند می شوم.
من به شدت عقیده به حب ذات دارم و این که آدم اگر در جهت حفظ منافع خودش حرکت نکند یک جای کارش مشکل دارد. تفاوتی که بین انسان ها وجود دارد در تعریفی است که برای ذات خود دارند. کسی که از ذات فقط خوردن و خوابیدن را در نظر میگیرد حتی ممکن است به تن فروشی روی آورد و با این کار خورد و خوابش را تامین میکند. در مرحله بالاتر کسی برای ذات خودش غیر از خوردن و خوابیدن عزت نفس را هم در نظر میگیرد و برای همین برای رسیدن به خوردن و خوابیدن دست به کار هایی نمیزند که عزت نفسش را پایین بیاورند. هروقت تیم ملی ایران دربازی هایش پیروزی بدست می آورد و یا ایران در جهان خوش می درخشد، این حس غرور و خوشایندی ای که در من بوجود می آید در همین عزت نفس میبینیم. در مرحله ای بالاتر، ایران دیگر وسیله ای برای بالابردن عزت نفس من نیست، بلکه این بار قسمتی از من است. در این مرحله نمی توانم فقط به فکر پیروزی تیم ملی باشم در حالی که به علت تصمیم غلط در تخصیص بودجه ورزش ها، ورزش های پایه نابود شود و فرهنگ و ارزش ها از بین برود. دیگر اگر قرار است تیم ملی به جام جهانی برود حاضر نیستم به هر قیمتی برود. چون دیگر فقط غرور من به تنهایی مطرح نیست. خراب شدن آینده ایران به عنوان قسمتی از من مطرح است.
هر چند مدت زیادی نیست که از ایران خارج شده ام اما من هم تاثیر احمدی نژاد را دیده ام. یک روز داشتم از دانشگاه خارج میشدم و از میان بازاری که معمولا توی دانشگاه می گذارند عبور میکردم. نزدیک یک دکه ایستادم که هد فون می فروخت و داشت نمونه ها را می داد که تست کنیم. در همین وسط تلفن من زنگ زد و من فارسی حرف زدم. از من پرسید کجایی هستی و من گفتم ایرانی. از ایران اولین چیزی که یادش بود احمدی نژاد بود. به قیافش که نگاه کردم یک آدم کاملا معمولی بود. ته دلم خوش حال شدم که ایران را میشناسد اما بعد با خودم گفتم حالا به چه اسمی و به چه قیمتی خدا میداند!
در پایان اشاره کنم که من ادعا ندارم احمدی نژاد خورده و خوابیده است. انشاالله که این مشکلات فقط از این ناشی شده که کار بلد نبوده است. بعضی اشاره کرده اند که اصلا احمدی نژاد در عرصه سیاست خارجی هم بد عمل کرده و حتی اگر پایه استدلال شما را بپذیریم٬ پیرو آن را نمی توان پذیرفت. در هر صورت در این کامنت من با احمدی نژاد و خوب و بد او کاری ندارم چون رفاقتی با احمدی نژاد ندارم و انشاالله که دور بعد بهترین فرد بیاد. اما در مورد شما که رفیقم هستی. این نوع بیان دغدغه شما در حد یک انسان روشن فکر و دانشجوی دوره دکتری نیست. در حد کسی است که می گوید من 50 هزار تومانم را می گیرم و کاری به جاهای دیگر ندارم. هرچند گفته ای که امروز به احمدی نژاد رای میدهی اما از امروز تا انتخابات هنوز وقت هست. یا دلیل بهتری بیاور که با منطق ما هم جور در بیاید بلکه ما هم به او رای دهیم یا تا وقت هست رایت را تغییر بده و مارا هم مطلع کن که چرا به فرد جدید می خواهی رای بدهی تا در مورد آن ما هم فکر کنیم یا به قول خارجی ها کانفرم کن که همینی که هست! و ما دیدمان را در موردت و نحوه استدلالت اصلاح کنیم که این دفعه که آخر شب میخواستیم بخوابیم و می خواستیم در 2 دقیقه فیس بوکمان را چک کنیم اگر دیدم خرچنگ زاده پستی گذاشته است بدنبال استدلال قوی نباشیم فقط از زیبایی قلمت لذت هنری ببریم و بعد با خیال راحت بخوابیم و بگوییم این هم شاعر خوبی است اما حیف٬ او نیز معصوم نیست.
امروز داشتم موقع ناهار خوردن برنامه لری کینگ رو نگاه میکردم و در یک بحثی این خانم رو آورده بودن از جناح رقیب اوباما.
وقتی حرفاش و استدلال هاشو داشتم می شنیدم یاد بعضی از حرفا و استدلالها تو ایران افتادم به خصوص استدلالهایی در دفاع از طرح امنیت اجتماعی و برنامه آخر حسنی در تلویزیون.
یا خودم گفتم تجمد مرد و زن نداره. یا ریش و بی ریش نداره. مسلمون و مسیحی نداره. آدم بی کله همینه که هست.
این لینک خبری است در مورد نامه مایلی کهن سر مربی تیم ملی کشور به یک گنده باقالی!!!
نمی دونم باید بخندم یا گریه کنم!
محمد مايليكهن در بيانيهاي به صحبتهاي اخير مسوولان باشگاه استقلال و امير قلعه نويي به شدت انتقاد كرد.
به گزارش ايسنا، متن كامل بيانيه مايليكهن به اين شرح است:
مردم عزيز، قهرمان و دوست داشتني ايران سربلند و هميشه جاويد
اين روزها پس از مسابقه شرافتمندانهاي كه تيم سايپا با جوانان برومند و شايستهاش در برابر رقيب قابل احترام خود انجام داد و به اذعان همه، تيم سايپا صرفا به ارايه يك بازي كاملا جوانمردانه و پاك پرداخت، اما متاسفانه چه به هنگام مسابقه (در ورزشگاه) و چه پس از آن، طي روزهاي اخير مورد هجوم ناجوانمردانهترين الفاظ كه تنها از شعبان بيمخها و نوچههايشان برميآمد، پرداخته و در صدد آن برآمدند تا ضعفهاي فني خود را به همه كس و همه چيز غير از خود نسبت داده و هر آنچه كه خود و نوچههايشان لايق آن هستند با سياهنمايي هرچه تمامتر به اين و آن نسبت بدهند تا شايد بتوانند ضعفهاي فني خود را به گونهاي از چشم اين و آن پنهان داشته و لاپوشاني نمايند.
لذا به همين منظور به اين آقايان كوتوله و سياهكار (كليوم) كه حتي فاقد مدرك تحصيلي براي گروهبان قندلي شدن بوده، اما لقب ژنرال را يدك ميكشند اعلام ميدارم تا از گل دقيقهي 90 سايپا و از درس و پيامي كه آن گل به بزرگي و پهناي ايران عزيز اسلاميمان به همراه خود داشت پند گرفته و هرچه سريعتر دست از نوچه بازي و نوچهپروري برداشته و از كارهاي ناثواب و عوام فريبي خودداري نمايند، بديهي است كه هيچ دستي برتر و بالاتر از دست خداوند عزوجل نبوده و اوست كه اگر بخواهد كسي را خوار نمايد خوار و اگر عزيز بدارد عزيز خواهد داشت و هيچ برگي بياذن او بر زمين نخواهد افتاد.
اين مطالب شامل همه گنده باقاليهايي كه به عنوان نوچه در كنار اين آدم كوتوله هستند نيز ميشود.
امروز داشتم یک خبری رو در مورد واردات گندم به ایران می خوندم. دیدم توش نوشته اولین صادر کننده گندم به ایران سوئیس هست! طبق این خبر فقط سوئیس بابت فروش گندم ۵۳۳ میلیون دلار از ایران خارج کرده!
با خودم گفتم مگه سوئیس چقدر مساحت داره که این همه گندم درست کرده.!
گفتم برای مقایسه برم شمال ایران رو یا سوئیس مقایسه کنم. ( می دونم بیشتر زمین های شمال ایران صرف برنج میشه اما اونم داستانی مثل همین داره)
آماری که در ادامه می آید از ویکیپدیا استخراج شده اند.
جمعیت کشور سوئیس: ۷۷۰۰۲۰۰ تقریبا ۸ میلیون نفر
مساحت کشور سوئیس: ۴۱۲۸۴ تقریبا ۴۱ هزار کیلومتر مربع
جمعیت ۳ استان شمالی ایران: ۶۹۶۸۲۴۳ تقریبا ۷ میلیون نفر
مساحت ۳ استان شمالی ایران: ۵۷۹۳۸ تقریبا ۵۸ هزار کیلومتر مربع
هر جور که فکر میکنم پتانسیل ایران برای تولید گندم کمتر از سوئیس نیست!
امروز که سایت تابناک رو نگاه کردم دیدم چطور دست و پایی میزدند در مورد پیام اوباما به ایران. می خواستم بگم همین چند روز پیش بود که اوباما تحریم ایران رو تمدید کرد، حالا یه حرفی زده شما چه حول میشین. این چیزی که من اینجا دارم تو سی ان ان و فاکس میبینم خود اوباما کلاش پس معرکس!
يكي از هم آزمايشگاهي ها كه امروز بعد از 3 روز از شروع ترم وارد آزمايشگاه شد، شروع كرد به صحبت كردن و در مورد تعطيلات و سال نو حرف زديم. بعدش بحث كشيد به جايي كه در مورد تقويم هاي مختلف حرف زديم و فهميدم كه تفويم سنتي آسياي شرقي ها مثل كره و ژاپن و چين تقويم قمري بوده با ماههاي خاص خودشون. اما هر 4 سال 1 بار يك ماه به سالشون اضافه ميشه تا اون تفاوت سال قمري و شمسي پر بشه. بعدش در مورد مبدا تاريخ حرف زديم كه گفتم ما الآن تو سال 1300 و خورده اي هستيم. اون پرسيد مبناتون چيه ؟ من گفتم چون دين رسمي ايران اسلام هستش مثل مسيحيها كه مبداشون رو تولد مسيح گذاشتن ما هم مبدا تاريخمون به پيامبر خودمون محمد ربط داره.
پرسيد: Who is Mohammad?
گفتم: مثل عيسي كه پيامبر مسيحي هاست. يا موسي كه پيامبر يهودي هاست، محمد هم پيامبر مسلمان هاست. نگاهي كرد و فكري كرد و بحث عوض شد...
1. درحالي كه كانال ماهواره برنامه هاي ايراني رو بالا و پايين ميكردم به شبكه خبر رسيدم و بحث درمورد جنگ غزه بود. يكي گفت اين دوتا كشور تا كي مي خوان با هم بجنگن!
2. رفته بودم تو سايت DHL كه قيمت ارسال بسته به ايران رو چم كنم. طبق معمول انتظار داشتم كه اسم ايران (IRAN) بقل اسم عراق (IRAQ) باشه اما نبود. مطمئن بودم كه DHL به ايران بسته ميفرسته واشه همين تمام ليست رو نگاه كردم بين كشورهايي كه با I شروع ميشد. چيز جالبي ديدم. 2 كشور بود به نام اسرائيل جلوي يكي داخل پرانتز نوشته شده بود غربي و جلوي اون يكي نوشته شده بود داخل پرانتز نوار غزه!
3. امروز داشتم وارد دانشگاه مي شدم كه از دور ديدم وسط چمن هاي ميدون ورودي دانشگاه كاغذهاي ريز ريز گذاشتن. همينطور كه نزديك شدم ديدم به چيزي رو كاغذها نوشتن و عكسي روشون هست. همون بقل هم يه تابلو بود كه روش نوشته بود Smell it اما اون تابلو مثل يه چيز بيريط بود. فكر كردم شايد اونا گل باشه كه كاشتن و براي بهار قراره در بيان و اسم اون گلها اونجا نوشته شده. جلوتر كه رفتم ديدم عكي به پسر بچه كچل هست كه دست به كمر زده و پشتش زير بار مشكلات خم شده و روي اون كاغذها پر اسم عربي بود. رو هر كاغذ به اسم بود. يه ماشين پليس خالي هم اون بغل پارك كرده بود. ديدم جلوتر به تابلويي هست كه دوسه تا آمريكايي دارن مي خوننش. منم رفتم خوندم. حدسم درست بود. نوشته بود اين اسم بچههايي هست كه تو غزه كشته شدن.
وقتي اومدم اينجا يه چيز رو كاملا احساس كردم. دنيا خيلي خيلي بزرگتر اون چيزيه كه بشه فكرشو كرد.
یکی از دوستان دبیرستان که در نویسندگی هم ید طولایی دارن مطلبی در مورد اپلای نوشتن که به علت بستن وبلاگ خودشون٬ من مطالب جناب موحدی رو دارم اینجا براتون میذارم.
به دوستانی که دارن اپلای میکنن پیشنهاد اکید میکنم که مطلب این پست رو بخونن تا از اطلاعات اون استفاده کنند.
الآن كه مي خواستم تو بلاگفا لوگ اين! كنم. ديدم تو ليست وبلاگهاي بروز شده يه وبلاگ به نام همسر موقت هست. آدرسش هم اينه.
http://shohar-movaghat.blogfa.com
اولين نكته جالب در مورد اين وبلاگ عكس كنارش بود. به جاي اينكه عكس هاي مذهبي و عبارت هاي قرآني بنويسه، عكس يه آقايي به كراوات بود كه جالب بود واسم.
بعد از اون وقتي به آدرس وبلاگ نگاه كردم تا ببينم چرا تا بحال فيلتر نشده، ديدم اسمش شوهر موقت بود. هيچ وقت از اين منظر به موضوع نگاه نكرده بودم. اگه زن موقت باشه، مرد هم موقت ميشه.
و نكته آخر ليست آدمهاي متقاضي ازدواج موقت بود. به يه نگاه ساده به نظر ميومد كه ميانگين سني آقايان 10 سال از خانم ها كمتر بود. خانم ها با ميانگين 32 تقريبا و آقايان با ميانگين 22!!!
حالا از اين آمار چه برداشتي ميشه كرد و به چه چيزاييش بايد افتخار كرد و واسه چه چيزاييش بايد تاسف خورد، بماند براي شما.
حتی اگه نمی خواین از فایر فاکس استفاده کنید برید به صفحه فایرفاکس (روی تصویر بالا يا پايين کلیک کنید) و بگین که شما هم فصد دارین در پروژه دانلود فایرفاکس شرکت کنید. و کشور مورد نظرتون رو ایان انتخاب کنید. با این کار بطور رسمی از یک تولید کننده نرم افزار پرکاربرد در خواست می کنیم که بهکاربران فارسی زبان اهمیت بیشتری بدهند.
این همهي مطلب نیست. وبلاگ زیر رو بخونید تا از ماجرای دقیق باخبر بشید.
تو خوابگاه مصلي نژاد يادنامه روز استاد رو ديدم. خيلي ناراحت شدم كه ديدم مجله اينقدر ساده و بي دقت ساخته شده. البته نقدهايي هم در مورد نحوه اجرا برنامه شنيدم كه چون خودم نبودم مطرح نميكنم.
خواستم به دوستان تذكر بدم كه مجله وبلاگ نيست. تو وبلاگ همينكه مطلب آماده بشه و نوشته بشه كار تمومه و قابل ارائه است. اما براي يه مجله از داده هاي خام و مطالب تا توليد نشريه و صفحه بندي راه درازي هست كه اگه اين راه رو نريم مطالب بسيار ارزشمند هم خوانده نميشوند.
من از دوستان رسانا ممنونم كه اين برنامه رو اجرا كردن. اما اين رو به عنوان نقد يه رسانايي قديمي در نظر بگيرين كه دوست داره گروه دانشجويي دانشكدش بهترين باشه.
براي همچون مني كه حسابي سرم در لاك درسم است، فيلم ها و سريال ها فقط جنبه تفريح دارند و درگير آنها نميشوم. اما نسبت به آدم هاي دور و اطرافم و جامعه اي كه در آن هستم هنوز شاخك هايم واكنش نشان ميدهند.
داستان مهران مديري و سريالش نيز از همين تكان شاخك ها شروع شد. اگر كسي آن فرهنگ را از سريال حذف نمي كرد من هم پي گير رشيد پور و حسينيان و امثالهم نميرفتم. اما ...
بگذريم...
در اين گيرو دار نظرم به وبلاگ هاي روشنفكران افتاد. باورم نميشد چنين انتقادهايي در مورد قسمت هاي ادبي سريال ببينم. داد بعضي هايشان در آمده بود.
وقتي در مقام مقايسه در آمدم و داد و هوار هاي اين روشنفكران عزلت نشين را خواندم، با خودم گفتم اگر قدرت دست اينها هم بود هيچ فرجي نميشد!
در اين گشت و گذار ديدم كسي نوشته بود: مشكل وجود همون قدرته، حالا چه دست ما باشه چه دست اونها.
مشكل اينجاست كه جنبه انتقاد نداريم اصلا. چه حكومتي ها و چه روشنفكرها.
پ.ن. وقتي بحث قدرت پيش مياد و اينكه هر كي كه قدرت دستش باشه طرف ديگه رو از بين ميبره نا خود آگاه ياد فمنيست ها ميافتم.
يادمه يه نشريه تو شريف بود، نميدونم ضميمه روزنامه شريف بود يا نشريه خاص سربازي بود. يه گروه بودن كار مطالعات در مورد سربازي انجام ميدادن. فك كنم همين ممد صديق و امين پورممد خودمون هم توشون بودن. انگاري يه اصلوب رسانايي داشت.
بچهها خيلي تو اين سالهاي دانشگاه و كارشناسي هي داد و بيداد راه ميندازن كه آي 2 سال از زندگيمون داره ميره،اين سربازي چيه كه گذاشتن و هي فقان از اين دولت بي عدالت و نظام سربازي!!!
حرف من فعلا در مورد سيستم سربازي نيست. قبول دارم كه كلي سرمايه تو اين دوره هست كه با همين نيروي مجاني سربازهاي دو ساله كلي كار مثبت ميشه انجام داد كه الآن خيلي بد داره ازشون استفاده ميشه. اما الآن من دارم از يه جاي ديگه به دنيا نگاه ميكنم.
يادمه اين حرف رو خيلي ميشنيدم كه آقا دو سال سربازي كه دوسال 78 تا 80 كه نيست. دوسال 20 تا 22 هست، دوسالي كه آدم كلي انرژي داره و كلي كار ميتونه انجام بده، پس چرا بايد اين همه سالهاي طلايي عمرمون رو بذاريم پاي سربازي؟
من ميگم بجاي اينكه خودمون رو بذاريم جاي مسئولين نظام و مثل راننده تاكسيها به تحليل و تفسير وقايع كشور و منطقه و جهان بپردازيم، بشينيم جاي خودمون، از همونجايي كه هستيم تصميم بگيريم. از نظر خودخودمون!
به نظر من مشكل از اونجايي شروع ميشه كه دچار خود بزرگ بيني ميشيم و فكر ميكنيم كه ما خونمون از بقيه رنگينتره و بايد از جوونيمون استفاده كنيم. بعد اين دو سالي كه مجبوريم به يه كار خاص تن بديم رو ميزاريم جلومون و ميگيم پاشيم بريم دانشگاه كه گير اين دو سال سربازي نيوفتيم .بعدشم خدا بزرگه!
از ترس اينكه دو سال از زندگيمون تلف بشه 4-5 سال ميزنيم ميريم دانشگاه كه اين اتفاق عقب بيافته تازه بعدش هم باز پا ميشيم ميريم سربازي. بد بختي تواينه كه اين ملت از ترس سربازي هر كاري مي كنن كه برن دانشگاه اون وقت اصلن هم مهم نيست كه چه رشته اي چه دانشگاهي يا چه شهري؟ مهم فقط در رفتن از سربازيه. اون وقت به جاي اينكه دو سال عمرمون به كاري دست نزنيم كه دوست نداريم، 4 -5 سال اين كار رو ميكينم خيلي هامون هم بعدش پا ميشيم ميريم سربازي.
اينا كه گفتم تا اينجا واسه كليت جامعه بود، اما برسيم به يه عده كم تر، يه جامعه كوچيكتر. بچههايي كه تو مدارس تيزهوشان و مدارس خاص درس خوندن و هر كي اسم دبيرستانشون رو ميشنوه يه بابا خفن و كار درست بهشون تقديم ميكنه. يا بچههايي كه شايد مدرسه معروفي نبودن اما تو همون مدرسشون شهره عام و خاص بودن و معلمشان از همون سالاي اول آينده درخشاني واسشون ديدن. خوب اين افراد كه معمولا تو كنكور رتبههاي خوبي ميارن، تقريبا با دست باز رشته اي كه دوست دارن رو از دانشگاهي كه دوست دارن انتخاب ميكنن جمعيتي ميشه سالانه 2 تا 3 هزار نفر. اگه تقريبش روهم حذف كنيم ميشه دويست تا سيصد نفر.
خوب در اين صورت اگر اين برادران و خواهران تحصيل در دانشگاه خوب و رشته خوب را برگزينند ديگه كسي نميگه از ترس سربازيه... معلومه اين انتخاب ارجه بوده خوب.
اما در مورد همين عزيزان در مقاطع بالاتر و يا تحصيل در كشورهاي پيشرفته. براي همين دوستان با استعداد هم همان اتفاق قبلي رخ ميدهد. ميبينم كه چجور به درو ديوار ميزنند كه نمونند و سربازي نروند و بروند خارج تا فرار كنند. در اين حالت اتفاق بدتري ميافتد. دوستان از ترس سربازي يا شايد هم عشق به جايي كه هنوز نديدند و فقط شنيدند خانواده و دوستان و زندگي و بعضي عشق خود را نيز رها ميكنند.
به نظر من اينجا جايي است كه بايد فكر كنيم... تا به كي؟ به چه ارزشي؟
اين روزها كه برنامههاي دهه فجر از سيماي جمهوري اسلامي پخش ميشد و بحثهاي زندانيهاي سياسي را نشان ميداد به فكرموضوعي افتادم. پدر من در سن 23 سالگي به مدت 2 سال زنداني بود! يه چي تومايههاي همين سن و سال من. در واقع دوره تحصيل من در كارشناسي ارشد. آيا واقعا دو سال سربازي از دوسال زندان بدتر است كه بخاطرش تمام تصميمهاي زندگي را عوض ميكنيم؟
اپلايهاي امسال كه تمام شد. خوشحالم كه در مقوله اپلاي آبرو داري كردم. كلا 7 جا اپلاي كردم. 4 تا آمريكا، 2 تا كانادا و يكي اروپا. براي ايران هم فقط قصد شركت در دوره دكتري دانشگاه تهران را دارم (فقط با دكتر نوابي). شريف شركت نكردم. البته شايد براي فيزيك نظري هم اقدام كنم بستگي دارد به امكانات آزمايشگاهي و اساتيدش و البته اگه زمانش نگذشته باشد.
چون دوستان هم ميپرسند گفتم اينجا بنويسم كه حرفي نباشد. براي آمريكا MIT و Stanford* (آرزو كه بر جوانان عيب نيست) UCSD و UCI فرستادم. براي كانادا UBC و Victoria و براي اروپا UTDelft. البته واسه پروژهاي كه واسه يكي از درسا انجام دادم به دانشگاه چالمرز سوئد هم برخوردم كه وسوسه شدم كه براي آنجا هم اقدامي بكنم اما حسش نيست (فضيه فقط از رو تنبليه).
قصد دارم اگر هيچكدام از موارد بالا رخ نداد پي گير سربازي باشم. 2 سال گيج خوردن بهتر از 4-5 سال گيج خوردن است.
* قضيه اپلاي من واسه ام آي تي و استفورد قضيه اون يارو هست كه ميرفت حرم امام رضا و هي دعا ميكرد كه بي ام و بانك ملت رو برنده بشه. بعد يه مدت امام مياد تو خوابش بهش ميگه پدر جان اول برو حساب باز بكن بعد دعا كن برنده بشي.
به خاطر ارتقاع تکنولوژی در محلمون٬ تلفن قراره چند روزی قطع باشه. ما هم که تا فردا ساعت ۳ بیشتر وقت نداشتیم تا بریم واسه آزمون دکتری دانشگاه تهران ثبت نام کنیم٬ شال و کلا کردیم و زدیم به کافی نت!
از قضا مثکه این روزا ثبت نام دانشگاه آزاده و اونم ثبت نام اینترنتی!!! ملت متجدد و پیشرفته ما هم همه اینترنت باز!!! اومدن به مسئول کافی نت میگن که تو ثبت نام بهشون کمک کنه!
آقا چه مشاوره های توژی هم این آقای کافی نت که نمی داد و این ملت چه شیکمی داشتن برای آیندشون برنامه ریزی میکردن.
خانومه یهو از اون ور بلند از آدمای تو کافی نت میپرسید علوم سیاسی چطوره؟؟ اونم بزنم؟ آقای کافی نت میگفت: حسابداری هم خوبه ها اونم بزن. خانومه میگفت نه مدیریت بیشتر دوست دارم.
جمعیت فرهیخته و دانشجو همینجوری قارچی رشد میکنن و تبدیل میشن به یه پفک گنده! که نه علم داریم نه دانشجوی با بخار!
این لینکو فک کنم تو وبلاگ عقاب دیدم. متنش رو این زیر کپی پیست میکنم!
يك مقام قضايی: زنان امروز تخممرغ بلد نيستند بپزند، حق طلاق هم میخواهند!
سرپرست شورای حل اختلاف خانواده در تهران که در برنامه بحث روز رادیو تهران شرکت بود، گفت: با توجه اینکه زنان هشتاد درصد متقاضیان طلاق را تشکیل میدهند، اگر حق طلاق رابه آنها بدهیم، همه مردها مجرد خواهند ماند!
«فریدون امیرآبادی» علت اصلی همه اختلافات خانوادگی را «توقعات نابجای زن» دانست و ده سال اول زندگی را دوران شناخت طرفین از یکدیگر خواند.
وی تاكيد كرد: زنان امروز حتی توانایی پختن یک تخم مرغ را هم ندارند و اگر حق طلاق را به آنها بدهیم هیچ مردی روز خوش نخواهد دید.
سرپرست شورای حل اختلاف خانواده در تهران صدور حکم طلاق به خاطر اعتیاد مرد را «یک اصل منسوخ شده» دانست و گفت: در کشور چهار میلیون معتاد داریم در صورتی که بسیاری از اعتیادها به زندگی لطمه نمیزند بلکه اعتیاد باید مخل زندگی باشد، بهتر است زنان با این مسئله کنار بیایند تا مردها هم بتوانند با خیال راحت اعتیاد خود را ترک کنند.
واقعن چه مسئولین خوبی داریم٬ موجبات شادی مردم رو فراهم میکنن.
آقاهه از در اتوبوس به زور خودشوجا كرد و به جاي اينكه بياد ته اتوبوس تا جا باشه بقيه هم بيان بالا، همون دم در چسبيد به ميله. همين كارش باعث شد كه رفت و آمد دم در سخت تر هم بشه. بعد از چند لحظه كه محكم ميله رو چسبيده بود و ديگه احساس ميكرد جزئي از سوارههاست يهو داد زد: هو چه خبره اين همه اتوبوس سوار اون يكي ها بشين خوب!!!
وقتي رفتار خود خواهانه اين آقاي آمر به معروف رو ديدم ياد يه قضيه بزرگ تر افتادم. ياد آدم هايي كه دنبال عدالت و صلح و محبت و اين چيزايي گوگولي هستن. اما در واقع رفتارشون با صاحبان قدرت هيچ فرقي نداره. به نظرم درصد قابل توجهي از اين طرفداران خوبي در جهان! اونايي هستن كه از دايره قدرت دور افتادن و اگه اونا هم دستشون ميرسيد گروه مقابل رو له ميكردن و براي اون گروه بي عدالتي ميآوردن.
اينجوري بگم كه شناگراي ماهري هستن امابنده هاي خدا آب نديدن. والا شايد ما رو هم غرق ميكردن.
اين پست رو واسه بچه هاي خارج نشين كه بعضي وقتها به اينجا سر ميزنن تا ببينن اين ور آب چه خبره مينويسم.
براي جلوگيري از دزدي هاي پياپي در دانشگاه دوربين هاي مدار بسته كار گذاشتن كه قراره فقط در ساعات غير اداري فيلم برداري كنن.
پل عابر جلو دانشگاه رو كلن كندن!!! در عوض خط عابر پياده كشيدن! اون قديمي ها يادشونه يه بار تو روزنامه درمورد گداي روي پل يه چيزي نوشته بود بعد مث كه كلي آدم پي گير قضيه شده بودن! حالا ديگه پلي نيست كه گدايي بخواد روش باشه.
تي ان تي دم دانشگاه دفتر زده. امسال ديگه لازم نيست بچه ها واسه اپلاي دور ماشين تي ان تي رو سر هم سوار شن. در عوض ميرن تو دفتر تي ان تي رو سر هم سوار ميشن. در ضمن قيمتش رو هم واسه شريفي ها خيلي آورده پايين. 26 و 500 واسه آمريكا. آورده اند كه قيمت پستاي ديگه 37 تومنه!!
و اما يه خبر بد كه شايد تا حالا از اين ور اونور شنيده باشين. دلگشا رو هم سلاخي كردن و توش رو پر گل كردن. مثكه اين مسئولين نمي دونن ما عاشق چمنيم. چرا گاه ها رو يك به يك دارن نابود ميكنن و جاش درخت و گل ميكارن!!!
پشت دانشكده ميم شيمي يه در جديد زدن كه فقط با ماشين بايد وارد و خارج شد. همونجا هم يه پاركينگ زدن كه اساتيد با ماشين تو دانشگاه اينور اونور نرن و جون دانشجويان رو به خطر نندازن!!
كلبه خوراك (روم به ديوار همون سگ پز) غذاهاشو خيلي گرون كرده!!! اونقدر كه هات داگش 100 تومن از هات داگ تو ميدون هروي گرون تره!!! فك كنم از وقتي دختر و پسرش اومدن دارن اونجا كار ميكنن مجبور شده زياد كنه. آخه به بچه خودش كه نمي تونه كم پول بده. اونم با مدرك كارشناسي از اميركبير و كارشناسي ارشد از لاهيجان – حميدشون رو ميگم. شاليزار هم همينطور.
و اما مهمترين تغييري كه تودانشكده شده!! اينترنت وايرلس تو عرشه و دانشكده قديمه. دكتر پاكروان بالاخره بعد سال ها كوتاه اومدن!!! يادمه اون اول كه ما اومده بوديم هنوز كامپيوتر هاي وكس گوشه سايت بود و فك كنم شبكه دانشكده از كابل كوآكس استفاده مي كرد و اين كابل هاي كت5 هنوز تو دانشكده راه نيوفتاده بود. اين روزا عرشه خيلي ديدني شده. پر آدم. هر بار از اونجا رد ميشم كلي انرژي ميگرم. يه جورايي انگار زندگي تو عرشه جاري شده. نمي دونم اونايي كه اونجان چي كار ميكنن و آيا واقعن زندگي ميكنن با نه اما وقتي ساعت 8 شب از اونجا رد ميشم و مي بينم كلي آدم تو عرشن ذوق مي كنم.
سال 81-82 شوراي صنفي بودم. دوره قبل از ما شوراي صنفي باقي مونده بچه هاي شاخه دانشجويي آي تريپل اي بودن و كنتاكت شديدي بين رسانا و شوراي صنفي بود. واقعن نمي دونم چرا... بگذريم. حالا كه خوب شدن اينا!
يادم يكي از كارايي كه تواون شورا روش بحث بود گرقتن كمد واسه بچه ها بود. چقدر بچه ها درخواست ميدادن و استادا ميگفتن نه. يكي دو دوره بعد بالاخره كمدها زده شد. بحث اينترنت بي سيم هم از اون موقع ها بود. يادمه تو يه جلسه بچه ها گفتن يه استادي اومده گفته اين تير تخته ها چيه تو عرشس بريزينشون دور! اون موقع عرشه رو هم داشتن مي گرفتن اما حالا نه تنها عرشه سر جاشه و صندلي هاش نو شده و كمد ها هم اومده توش كه ديگه حالا اينترنت بي سيم هم اومده.
شايد اون سال ها شوراي صنفي اونقده ضعيف بود كه فقط بچه ها مي تونستن بودجه كاغذ ها و اطلاعيه هاي شورا رو به زور بگيرن ( 60 هزار تومن بود فك كنم كل بودجه خوب يادم نيست آخه مطلب واسه 5 سال پيشه) اما ادامه درخواست هاي دانشجوها باعث شده كه به يه حداقل چيزايي برسن. از بچه هاي اون دوره شورا الآن فقط من ايرانم ( 9 تا بوديم و همه يادم نمي آن ولي هركي كه يادم مي آد الآن خارجه!) و هيچ كدوم از اون بچه ها ديگه اون مسائل براشون دغدغه نيست اما اونچه كه اونروز بچه ها ميخواستن امروز دانشجويان 5 سال بعد دارند.
هی....يادش بخير...
راستي اينم واسه حسام 000 : خيابون وفامنش رو دو طرفه كردن از ميدون هروي تا ميدون حسين آباد!! اصلن حال نميده!
فك ميكنم كه همه با شبكههاي اجتماعي از قبيل اركات و ياهو 360 درجه و گزگ و هاي فايو و غيره آشنا شده باشيد و ميدونيد اينا چي چي هستن. فيس بوك از اون شبكه هايي بود كه خيلي با طراحيش حال كردم. به نظرم طراحيش از اركات خيلي بهتر و پيچيده تره و همچنين امنيت خيلي بالاتري نسبت به اون داره.
دوتا نكته جالبش اينه كه اول آدم ها بر اساس دانشگاه تحصيلشون طبقه بندي شدن و دوم اينه كه فضولي توش نميشه كرد. يعني نمي توني همينجوري آدم ها رو سرچكني و بري تو پروفايلشون، اول بايد فرند بشين بعد!
امروز صبح با خودم فك كردم من خيلي كم ميرم توش و اصلن نمي فهمم تولد دوستام كيه تا بهشون تبريك بگم. واسه همين رفتم توش ببينم كه ميشه يه جايي چيزي رو تنظيم كرد كه نزديك تولد ها به آدم ميل بزنه. ديدم نه براي ديدن تولد ها فقط بايد بريتوش و اونجا ببيني.
قابليت سوم اين فيس بوك اينه كه ملت ميتونن توش برنامه بنويسن و ادد كنن به پروفايلشون و اينش خيلي خوبه چون خيلي برنامه هاي بامزه توش هست! خلاصه رفتم تو برنامه هاي نوشته شده گشتم ببينم چيزي كه بدردم بخوره هست يا نه. يكي دوتاي اول رو كه ديدم خوشم نيومد، اما بعدش يهو به خودم گفتم يعني خودم نمي تونم از اين برنامه ها درست كنم كه اين كارو بكنه!!!
اين بود كه رفتم تو فيس بوك به جستجو! و نهايتن فهميدم كه چجوري ميشه اين برنامهها رو ساخت و نوشت! روش كلي ساده است يه كم پي اچ پي بايد بلد باشي اما اگه برنامه نويسي شيئ گرا بلد باشين، دركش خيلي سادس من كه بدون اينكه پي اچ پي بلد باشم فهميدم بايد چي كار كنم.
خوب اينا رو كه گفتم واسه چي بود؟ خواستم بگم كه وقتي برنامه نويسي براي يه سيستم رو ياد ميگيرين يه كم به ساختارش و سوراخ سمبههاش آشنا ميشين. خوب بايد بگم كه معماريش خوب بود. همينكه يه كم ياد گرفتم سعي كردم اولين ايده هايي كه واسه دسترسي به پروفايل آدم هاي قريبه مناسبه رو چك كنم. اونقدر خوب بود كه نميشد دسترسي پيدا كرد و وارد حريم خصوصي آدم غربه شد. جاي اميدواري بود. البته تست من فقط با استفاده از ابزار هاي تستي بود كه خود فيس بوك در اختيارم گذاشته و هنوز كلي چيز به ذهنم ميرسه كه ميشه امتحان كرد. البته واسه تمام اونا هم به راحتي ميشه راه پيشگيري گذاشت. من هم وقت اين كه برم سوراخ فيس بوك رو پيدا كنم ندارم. تا حالا هم از اين كارا نكردم اما يه چيزي رو مي خواستم به شما بگم.
وقتي يه برنامه فيس بوك رو به سيستمتون ادد ميكنين اون ميتونه حسابي به اطلاعات شما دسترسي پيدا كنه. و اين خيلي بده! به علت امنيتي كه فيس بوك در ظاهر به كاربرانش داده و اجازه فضولي و سرچ بي هدف رو از اعضاش گرفته بچه ها معمولن اطلاعات خيلي شخصي تري رو تو اون ميذارن. ديدم كه خيلي از عكس هايي كه بچه ها تو اركات و 360 نمي ذارن تو فيس بوك ميذارن. حالا فرض كنيد بنده عضو يك سازمان اطلاعاتي باشم كه بخوام شبكه دوستان شما و احوالات شما رو جستجو كنم. با طراحي يك برنامه با مزه مثل همين برنامه هايي كه تو فيس بوك پره - مثل برنامه دزد دريايي ، جت من ، نينجا ، سامورايي ، زامبي و گرگينه كه همشون مثل هم هستن و هيچ كار خاصي هم نميكنن!- اجازه دسترسي به پروفايل شمارو ميگيرم. برنامه ها به پروفايل شما اضافه ميشن! و اونوقته كه اين برنامه ها مي تونن مثل زالو تمام داده هاي درون پروفايل شما رو روي سرور هاي خودشون داونلود كنن!!! بله عزيزانم دانلود، نه تنها مونيتور بلكه دانلود. قابليت هايي كه فيس بوك به برنامه هاش ميده اينجوريه. من اينو تست كردم و ديدم كه بعله چه راحت به پرو فايل بهتاش بابادي و آرمان رضايي رفتم و وقتي درخواست دادم ليست عكس ها و دوستاشون رو برام فرستاد. فيس بوك فقط چك ميكنه كه اونها قبلن فرندمن بودن يا نه و اجازه دادن من به پروفايلشون دسترسي داشته باشم يا نه. حالا اگه من برنامه اي بنويسم كه دست به دست بچرخه و همه جا پخش بشه. ديگه اجازه دسترسي به پروفايل هر آدمي رو كه بخوام دارم. باز ياد آوري ميكنم اين اصلن هك فيس بوك نيست اين قابليتيه كه فيس بوك به برنامه ها ميده. حالا نفوذ و ايناش رو من نميدونم بريد تحقيق كنيد.
آخر كلام، فيس بوك محيطي رو طراحي كرده كه از نظر امنيت از شبكه هاي ديگه خيلي قوي تره. براي همين بچه ها داده هاي شخصي بيشتري توش ميريزن و اطلاعات بيشتري رو در شبكه قرار ميدن. اما حضور اون همه برنامه كه واقعن كارايي خاصي هم ندارن و قابليت بالايي كه فيس بوك به برنامه ها داده منو ملزم ميكنه به دوستان تذكر بدم كه اگر فكر ميكنيد حريم خصوصي در فيس بوك امن تر از جاهاي ديگراست بايد بگويم خير! به هيچ وجه اين گونه نيست.
زمانی که ما وارد شریف شدیم در مجله ورودی ها مقاله ای بود به نام All Pass Filter من آن مقاله را نخواندم.
سال بعد٬ جشن ورودي ها٬ يه مقاله تو مجله ورودي ها به همون اسم. فهميدم سال قبل از ما هم اون مقاله تو مجله بوده. فكر كنم سالهاي بعد هم بود. سر ورودي های 82 هم بود. واسه 83 و 4و 5 رو ديگه تو رسانا اون قدر ها نبودم كه بودنم.
شايد همين امسال هم تو مجله ورودي هاي 86 هم بوده باشه.
ته ذهنم مونده بود كه حامد هاشمي كسي است كه اين مقاله را نوشته٬ از دوستك پرسيدم، گفت آره. ته ذهنم مونده كه حامد هاشمي 74 اي برق بوده. از دوستك نپرسيدم.
من تا همین چند دقیقه پیش این مقاله معجزه آسا را نخوانده بودم. مقاله ای که حداقل در آن سالها شاهکاری بی بدیل بود و حتمن باید چاپ میشد. و شاید هنوز هم.
حتمن حامد هاشمی باید نویسنده بزرگی باشد که نوشته اش این گونه سینه به سینه چرخیده است.
هیچ وقت میل به خواندنش نداشتم! نمی دانم چرا! یادم است روزی که معنی آل پس قیلتر را سر کلاس مخابرات یاد گرفتم اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که آهان پس اون مقاله یعنی این!
حدود ۵ ماه پیش با آقای هاشمی و عده ای از سال بالا بالایی ها رفتم سفر. لبخند بلند و زیبایی داشت دقیقن شبیه مجتبی تعالی پسند. دوستانش همه هنری بودند.
وقتی در مورد خنده حرف می زنم اسم عباس نصیری ناخود آگاه از ذهنم میگذرد.
کجا بودم!؟ بحث عوض شد.
من امروز بعد از ۶ سال که این مقاله همیشه کنارم بود آن را خواندم.
پ.ن. با احترام فراوان به حامد و عباس و مجتبی
پ.ن.۲. حق غر غر کردن برای تمام ابناء بشر محفوظ است. غر غر یعنی انگیزه حرکت نه پوچی.
تو وبلاگ دوستان چرخي ميزنم. يكي در ميان بلكه بيشتر از پوچي زندگي و افسردگي و غيره داد ميزنند. دوستان خراب و درب و داغان!!!
يك چيز را درك نميكنم، چگونه آدم نهيليست ميشود! در حال حاضر دركي نسبت به اين موضوع ندارم.
چيز ديگري كه درك نميكنم اين است كه چگونه يك نهيليست مي تواند تبليغ كند! چرا اصلن من بايد لغتي به نام نهيليست را شنيده باشم. اگر نهيليست ها واقعن به پوچي دنيا پي برده بودند. هيچ وقت نبايد انگيزه اي براي تبليغ ايده خود مي داشتند پس هيچ كس غير از خود آنها نبايد از اين ايده با خبر ميبود. به بيان ديگر دنيا پوچ پوچ نيست. حداقل يك ارزش در آن است كه همان محرك فريادهاي نهيليستي است!
به نظر من اگر كسي تلاش كند تا بگويد نهيليست است و به هر صورت آن را بيان دارد و به هر طريقي از دنياي اطراف شكايت كند، پوچ گرا نيست. چون اميد دارد كه صدايش حركتي ايجاد كند و يا شنيده شود. و كسي كه اميد دارد هرگز به پوچي نميرسد.
در پايان فقط به اين نتيجه تلخ ميرسم كه بيان انزجار از دنيا و پوچي آن نوعي فرياد براي جلب توجه است. فرياد براي جلب توجه تلخ نيست اما اين روش جلب توجه روش انسانهايي است كه مي خواهند بدون رقيب، ديده شوند. كساني كه از شكست ميترسند و جرات مبارزه ندارند. و قسمت تلخ آن اين است كه از اين دست زياد مي بينم. در دانشكده برق دانشگاه شريف.
البته خيلي هم بعيد نيست و قابل انتظار است. پسركان و دختركاني كه عمري مركز توجه خانوادهها، دوستان و مدرسه بودند، در اين دانشگاه وارد رقابت سختي مي شوند در حالي كه خيلي از آنها حمايت سابق را هم از طرف خانوادهها از دست دادند.
متاسفانه از اين دوستان چنان بتي درست شده كه با اولين زمين خوردن شكسته شده و فكر ميكنند كه شخص درون آنها نابود شده.
به نظر من حركت در جهت ابراز ناراحتي از زمين و زمان و جهان فقط نوعي ابراز وجود است. يا اينكه، من اصلن نميتوانم بفهمم چگونه يك آدم پوچ گرا ميشود.
در طي نوشتن اين مطلب هر بار كه مي نوشتم پوچ گرا ياد يك انار قرمز آب دار ميافتادم كه موقع باز كردن آن دانههاي انار به بيرون پرت شده و آب ترش آن از دستانم جاري ميشد. تا انار ميخورم فك نكنم معني نهيليست را درك كنم.
چند وقت پيش موري كبير تو وبلاگش يه پست نوشته بود تو اين مايه ها كه انگليسي خيلي از فارسي كامل تره و بهتر ميشه باهاش مفهوم رو بيان كرد.
يه جايي توي قرآن ديدم كه علت نزول قرآن به زبان عربي رو گفته بود كامل بودن زبان عربي. و بعد مثال آورده بود كه اگه قرآن فارسي مي بود همه مي گفتن چرا خدا زبان ناقص رو براي حرف زدن انتخاب كرده.
خوب در هر دو مورد مثل هر ايراني ديگه اصلا با مطالب خونده شده حال نكردم. اما الآن كه دارم زبان ميخونم با تعداد زيادي لغت در انگليسي آشنا شدم كه براي معني کردن آنها بايد از چندين کلمه فارسي با هم استفاده كرد. اگر هم خيلي سعي كني فقط از يك لغت استفاده كني ٬آخرش بايد ببريش تو يكي از باب هاي عربي ازش استفاده كني.
با عربي كاري ندارم، اما در مقايسه با انگليسي در حال حاضر تعداد لغات موجود ما بسيار كمتر از لغات انگليسي ها است. چندتا مثال هم ميارم كه حرفم همينجوري رو هوا نباشه.
parole: آزادي زندانيان با قيد شرط يا همان آزادي مشروط. معني قول شرف هم ميدهد.
wasp : زنبور خرمايي، زنبور بزرگي كه عسل توليد نميكند اما خوب نيش ميزند.
bee : زنبور عسل
Wade : در داخل آب كم عمق راه رفتن. در واژه نامه ديگري آمده بود به سختي از داخل آب يا گياهان انبوه راه رفتن. برداشتم اين بود كه كلا به راه رفتن با زحمت وقتي عوامل محيطي مزاحم هستند اطلاق مي شود.
به نظرم زبان فارسي زبان آهنگيني است. هر چند شعر هاي زبان هاي ديگه رو زياد نشنيدم. اما شعرهاي معروفي كه از گوشه و كنار به گوش آدم ميرسن اصلن از لحاظ آهنگ با شعر هاي فارسي قابل مقايسه نيستند. با اين وجود كم كم دارم قبول ميكنم كه متاسفانه زبان فارسي اونقدرها هم كه من بهش مي نازم زبان خفني نيست.
در زندگي با افراد، اجناس و دادههاي ارزشمند متفاوتي روبرو ميشويم. خيلي وقتها نميتوانيم تمام اين موارد ارزشمند را با هم داشته باشيم، بنابر اين مجبور به انتخابيم. انتخاب بين گزينههاي ارزشمند. گزينههاي ارزشمند چيزي نيستند كه به راحتي از دست بدهيم بنابراين شروع به ارزش گذاري ميكنيم. ابزارهايي توليد ميكنيم تا بتوانيم ميزان ارزشمندي ارزشمندها را با هم مقايسه كنيم و فقط گزينه كم ارزش را از دست بدهيم.
اين پديده از گذشته در تاريخ وجود داشته و دارد بطوري كه هم اكنون ابزارهاي متفاوت ارزشگذاري را در اطراف خود ميبينيم. يكي از مهمترين اين ملاكهاي ارزشگذاري پول است.
ميزان درآمد يك نفر از شغلش در واقع نشان دهنده ميزان ارزش آن شغل است. شايد پول براي اولين بار براي همين ارزش گذاري اختراع شد تا بتوانيم در مبادلههاي كالا به كالا جايگزيني انتخاب كنيم.
در دنياي اطراف ما اتفاق بسيار بدي افتاده و آن تغيير ارزشمنديها با ملاكهاي ارزشگذاري است. پول ساده ترين مثال است. اين روزها بدون توجه به اينكه بخواهيم كاري مفيد انجام دهيم دوست داريم با كارهاي ساده و واسطه گري به پول برسيم. ميخواهيم يك موجود ارزشمند تلقي بشويم بدون اينكه بخواهيم كار ارزشمندي انجام دهيم.
با توجه به اصل اثر گوله برفي از من بعيد است در مورد چنين موضوعي در وبلاگم مطلب بنويسم. كل اين داستان را براي اين نوشتم تا به موضوع ارزشگذاري در دانشگاه و جامعه كوچكي كه در آن هستم بپردازم.
نمره وسيلهايست براي ارزشگذاري كه متاسفانه در جامعه امروز من تبديل به كالايي ارزشمند شده است. دانشجويان هر روز بيشتر دنبال نمره هستند در حالي كه به هيچ وجه علاقهاي به يادگيري ندارند. سعي ميكنند تا از هر راهي استفاده كنندتا به نمره برسند بدون توجه به اينكه اين تلاش را براي چه درسي انجام ميدهند.
اين موضوع در تمام سطوح معدل مطرح است. چه افرادي كه معدل پايين دارند و چه افرادي كه معدل بالا دارند، همه دنبال نمرهاي هستند كه از سطح علمي آنها بالاتر است و از همه بدتر اينكه خود نيز به اين موضوع واقفند.
به شخصه همواره سعي كردم جزء چنين گروهي از دانشجويان نباشم. اما بعد از 7 بار حل تمرين شدن در دانشگاه يكي از واضح ترين خاطراتم در دوران حل تمريني چانه زني با اين مفت خوران پست و دون مايه بوده و از طرف ديگر نامرد و بي انصاف خطاب شدن از طرف آنها.
پ.ن. بعد از بازخواني مطلب ديدم بي انصافيه كه لذت جواب دادن به سوالات دانشجويان علاقمند رو ذكر نكنم. هر قدر اون آدمها اوقات من رو تلخ ميكردن، دانشجوياني كه دنبال ياد گرفتن بودن و سوالات اساسي و پيچيدشون من رو گيج ميكرد، همونها انگيزه مطالعه براي جلسه بعد بودن. نمي دونم ام. اچ. دي. اف اينجا رو مي خوني يا نه اما يادم نميره نكته اي رو كه سر كلاس بهم تذكر دادي.
درسال 62 در خانواده ای مذهبی به دنیا آمدم. آموزش متوسطه را در دبیرستان انرژی اتمی به پایان رساندم و در سال 85 مدرک کارشناسی برق را پس از 5 سال تحصیل از دانشگاه صنعتی شریف دریافت کردم. دو سال بعد با در دست داشتن مدرك كارشناسي ارشد الكترونيك ديجيتال از دانشگاه شريف وارد دانشگاه كالیفرنيا، ايرواين شدم. هم اکنون مشغول به تحصيل دوره دكتري در گرايش مهندسی کامپیوتر در دانشگاه کالیفرنیا، سندیگو هستم.
مطالب این وبلاگ ریشه گرفته از بیوگرافی فوق و در عین حال عموما بیربط به رشته تحصیلی ام هستند.