بریم سر اصل مطلب!
مدت مدیدی است که می خواستم در مورد این موصوع پستی بنویسم اما وقت نمیشد! چندبار هم این برادرمون آقای رونین به این مسءله کون نشور بودن خارجی ها گیر دادند و چند باری هم اشاره کردند که وقتی یکی از اساتید فهمیده بود یه آقایی با آب خودش رو میشوره دیگه حاضر نبود بهش دست بده٫ من می خواستم چیزی بنویسم باز فرصت دست نمیداد!!!
اولین جرقه در تغییر نگاه من به این موضوع از یه برنامه تلویزیونی شروع شد که یه آقایی داشت میگفت این مسلمون ها به ما میگن کثیف در حالی که ما با دستمال خودمون رو تمیز میکنیم و اینها با دست خالی. من اونجا خیلی رگ گردنم زد بالا که هی یابو الفی ما کجا با دست خالی مواد قهوه ای از خودمون پاک می کنیم؟ ما از آب استفاده میکنیم. چرا واقعیت رو تغییر میدین؟ ای غرب استکبار گر و غول رسانه ای چرا مردم بیگناه رو فریب میدی و میگی مسلمون ها همشون دستشون گهیه!!
خلاصه این موضوع در ذهن ما موند و موند موند و اتفاقات بعدی هم در پی هم آمد که باعث شد بنده سیستم کنونی کون شویی رو انتخاب کنم. و اما اتفاقات بعدی...
ما یه آفتابه سبز داشتیم که لوله بلند و نازکی هم داشت. همیشه سعی می کردم صبح که بلند میشم بعد کارهای روزانه که هر آدمی صبح ها انجام میده٫یه سر هم برم گلاب به روتون توالت و هرچی درد دل دارم خالی کنم که سر کار و تو دانشگاه مجبور نشم در نبود امکانات! برای توالت های غریبه درد دل کنم که بعدش نمی دونستم چجوری باید جمعش کنم!!!
آقا یا خانمی که شما باشین! شانس که همیشه در خونه آدم رو نمیزنه. بعضی وقتها این دل به چنان پیچی می افته که آدم نمی تونه تحمل کنه و باید بره خلا! اون وقت بعد خلاصی از پیچش دل به گیر پیچ های فرهنگی مذهبی و عادتی میافتی که حالا چه کنم با این ما تحت مبارک گل گرفته!!!
خوب ما یه آفتابه جیبی تا شو داریم که شاید بعدا بگم در موردش اما لوله موله نداره و فقط واسه کارای سریع و سه صوته مناسبه. بنا بر این باید دست به دستمال ببریم...
بله از اونجایی که خیلی از اون آقا غوله که این پایین چسبیده میترسیم یه طومار دستمال جدا میکنیم و ۴ ۵ بار تاش میکنیم تا به اندازه کافی کلفت بشه که آقا غوله یه وقت از تو دستمال رد نشه و بخوره به دست ما...
خلاصه این فرآیند طومار کندن و خیلی مرتب ۴ تا کردن اونقدر طولانی میشه که اگه بخوای ۵ بار دستمال بکشی ( هر دستمال رو یه بار بیشتر استفاده نمیکنی قاعدتا) یه ۱ ساعتی فقط واسه ماله کشی باید وقت صرف کنی. بعد از چند بار ماله کشی به این نتیجه میرسی که اگه از یه دستمال دو بار استفاده کنی کمتر حوصله ات سر میره. اینجوری طومار رو بلند تر میگیری و ۴ تا میکنی و میکشی و دستمال نیمه گهی رو از طرف مناسب یه تا دیگه میکنی و دوباره آره! و اگه سایز رو خوب گرفته باشی تا ۳ و شاید ۴ بار هم جواب بده. خلاصه کلی وقتت کمتر تلف میشه.
جان قضیه هم همون تای دستمال نیمه گهی است که واسه اولین بار در عمرت میبینی که اون پایین واقعا چیه! اگه تصور کنی که این چیزایی که الآن به دستمال چسبیده رو تو قبلا با دستای خودت لمس میکردی خودت هم بودی دیگه به خودت دست نمی دادی.
محتویات دستمال رو در حالت های مختلف در نظر بگیرید. از اسحالی تا یبوثت! از وفتی که همه غذات هضم شده تا وقتی که خورده هایی از اون برگشته بیرون ( دونه های انار مثال کاربردی!) خلاصه نمیدونید اون پایین چه خبره. بدترین حالت برخورد شما با واقعیت اون موقعی هست که نه کاملا آبکیه و نه کاملا سفت! بقیه اش رو توضیح نمیدم امتحانش آسونه. شما هم یک ماه با دستمال خودتون رو تمیز کنید. احتمالا تو این یک ماه بدنتون اکثر حالت های مختلف رو تجربه میکنه. اونقت ببینم بعدش چه کاره میشید!!
خوب پس راه حل چیست؟ مثل همیشه راه حل های هایبرید بهترین جاب رو میدن. اول با دستمال به حد غایت تمیز میکنی اونقدر که اگه خارجی بودی دو دستمال زودتر پاشده بودی رفته بودی! بعد هم به روش سنتی خودمون با آب و آفتابه یه حالی میدی که غیر از باسنت! دلت هم پاک باشه که همه چیز درسته.
پ.ن. یه روز تو یه سینما رفته بودم دستشویی و داشتم دستامو میشستم. دیدم که یه باباهه داره به بچش یاد میده چجوری تو جای عمومی جیش کنه. با خودم گفتم ما که بابامون هم بلد نیست اینجور جاها چی کار کنه کی باید بهمون یاد میداد؟ اپلای ابرود دات ارگ*؟
پ.ن ۲. از ایده های جدید تر و بهتر استقبال میشود...
قبل از کنکور ارشد اگه ازم میپرسیدن که درس سیگنالها و سیستم ها چیه میگفتم درس خاصی نیست همش ۲-۳ تا انتگرال یاد میگیری کل داستان همونه.
بعد از کنکور ارشد به اشتباه خودم در مورد درس سیگنال سیستم پی بردم. و از اون به بعد بود که فهمیدم که خیلی های دیگه از سال پایینی ها هم که میخوان در مورد این درس توضیح بدن همین اشتباه رو میکنن.
هر بار یاد این موضوع میافتم با خودم میگم اگه بخوام این رو برای یکی که برقی نیست تعریف کنم چه مثالی باید بزنم و این مثال به ذهنم میرسه.
فرض کنید یه بچه ای ازتون بپرسه ضرب چیه و شما بگید همون جمع است و لازم نیست حفظ کنی هر وقت لازم شد حساب میکنی. این میشه معادل اون جوابی که من در مورد سیگنال سیستم می دادم.
الآن می خوام اعتراف کنم که در مورد درسهای ساختمان داده و الگوریتم هم همین اشتباه رو میکردم.
* * *
با خودم فکر میکردم که چرا وقتی بچه بودیم و ضرب رو بهون یاد دادن و گفتن چندتا جمع میشه ضرب٬ اون موقع نگفتم این مطلب مهمی نیست و بر عکس خوب نشستم حفظش کردم در حالی که الآن نمیکنم و به خودم اجازه میدم این درسهای ۳ یا ۴ واحدی دانشگاه رو تا این حد ساده تصور کنم.
علت رو در این دیدم که اون موقع خودم رو یه بچه میدیدم و هرچی معلم می گفت گوش میدادم اما الآن با یه دانشگاه سراسری تو تهران قبول شدن حس شکستن شاخ فیل بهم دست میده و خدا رو بنده نیستم. الآن به خودم این اجازه رو میدم که در مورد درسی که بهم داده میشه قضاوت کنم و در نظر خودم اون رو بالا و پایین کنم و به خودم اجازه بدم که چون درس بی ارزشه! (با پیشداوری) اون درس رو درست نخونم. بعدش به طور عیر مستقیم شعور اون کسانی که این نظام علمی رو طراحی کردن و ۳ یا ۴ واحد برای اون درس در نظر گرفتن به سخره بگیرم.
این غرور بی جاست یا جهل مرکب! شاید هم غرور باعث جهل مرکب میشه... نمی دونم.
بنابراین چون من الآن فهمیدم که قبلا مغرور بودم و غرور چشمانم را بر بعضی مسایل پوشانده بود پس خیلی آدم خفنی هستم. لذا اگر هنوز شاخ فیلی باقی مانده که از چشم ما دور مانده معرفی کنید تا بشکنیم ...
من دوتا استاد راهنما دارم. یکی برقی و یکی کامپیوتری. برای همین بعضی وقتها به دانشکده کامپیوتر هم سر میزنم و با بچه های آزمایشگاه دکتر حسابی هم گپ و گفتی دارم.
چند وقت پیش که دیگه امتحانای پایان ترم تموم شده بود، یه سر رفتم اونجا.غیر از حسام کوتی کس دیگه ای تو آزمایشگاه نبود. فکر کنم 6 تا کامپیوتر داشتن با هم یه شبیه سازی رو اجرا میکردن.
گفتم:
- چه خبر؟ داری می ترکونی ها!! می خواین پیپر بدین؟
- آره با چندتا از بچه هاداریم کار می کنیم. امیدوارم بزودی یه چیزی ازش در بیاد.
- ایشا یه مقاله توپ در میارین و حالشو میبرین. دیگه چه خبر؟
- هیچی دیگه. سلامتی. راستی چرا جلسه دیروز نیومدی؟
- ای میلشو امروز صبح دیدم. از وقتی مسنجرم خراب شده، یاهومو دیر به دیر چک میکنم. ببینیم از اپلای ها چه خبر؟
- سن دیگو ریجکت شدم. بعدش یه خنده بلند بلند کردو ادامه داد. همه بچه های کامپیوتری از سندیگو ریجکت شدن. حداقل تنها جوابی که تا الآن اومده فقط ریجکت بوده.
با خودم یه کم فکر کردم و گفتم: خوبه حداقل من ریجکت نشدم هنوز.
ادامه داد:
- توچی؟
- منم هیچی منتظرم. فقط از ام آی تی و استنفورد ریجکت شدم. بقیه هم هنوز منتظرم.
- نمی دونم اوضاع چجوریه! وضع امسال ما که خوب نبوده تا حالا.
- من شنیدم دوتا از بچه های لیسانس برق فلو1 سن دیگو2 گرفتن. مخابراتی بودن فکر کنم.
-بابا بچه های شما که معلوم نیست چی کار میکنن! واقعا اونجوری که شماها حرفه ای اپلای میکنین و اون کارایی که شماها می کنین...!؟
- چطور؟
- یه چیزایی در مورد بچه هاتون میگن آدم مخش صوت میکشه...
- چی مثلا؟
- میگن شاگرد اول دانشکده برق موقع اپلای خودشو شاگرد دوم معرفی کرده که شانسش بره بالا.
-هان؟! این که میگی یعنی چی؟ مگه آدم که شاگرد اوله خله که بگه من شاگرد دوم هستم؟
-ببین وقتی تو بگی من شاگرد دوم هستم، یکی دیگه هم بگه من شاگرد دوم هستم و معدل تو بیشتر باشه! پس یعنی تو شاگرد دومی و اون یکی یه چیز دیگه! واسه همین طرف دیس آنستی3 میخوره و کلا ریجکت4 میشه.
- آخه چرا یکی باید این کارو بکنه؟
- ببین. واسه پذیرش گرفتن که معدل تنها ملاک نیست. علاوه بر اون مقاله و چیزای دیگه هم مهم هستن. حالا اگه نفراول و دوم دانشکده معدل نزدیک به هم داشته باشن. ممکنه شاگرد دوم رو بخاطر چیزای دیگش که بهتره بردارنو شاگرد اوله رو بر ندارن. اما با این کار طرف کلا حذف میشه. هیچ شاگرد اولی هم نیست که اپلای کنه و معدل بالاتر از اون داشته باشه. پس اون با خیال راحت اپلای میکنه!!!؟؟؟
چند لحظه همینطور با دهن باز نگاش میکردم و زور میزدم که بفهمم چطور میتونه یه مغزی اینقدر خبیث باشه. این موضوع چه واقعی باشه و چه تخیلی! کسی كه همچین داستانی رو سر هم کرده واقعا باید حسابی در پلیدی سر رشته داشته باشه که ایده یه همچین رقابتی رو در ذهنش بپرورونه!!
پ.ن. جمله های ردو بدل شده بعد از بیش از یک ماه نوشته شده اند و گفتگوی انجام شده دقیقا به این صورت نبوده. فقط محتوی کلی منظور من است.
1. فلو اصلاح خودمانی برای فلوشیپ (Fellowship) است. که معنی آن بورس تحصیلی است. وقتی دانشجویی از دانشگاهی پذیرش (Admission) با فلو میگرد یعنی آن دانشگاه قبول می کند که برای مدت یک یا چند سال هزینه تحصیل و زندگی آن فرد را در آن کشور تقبل کند.
2. سن ديگو. منظور دانشگاه UCSD در شهر سن ديگو واقع در ايالت كاليفرنيا آمريكاست.
3. دیس آنستی: Dishonesty :عدم امانت، خيانت، نادرستي
4. ريجكت (Reject) به قول خودمان رد شدن. یعنی پذیرش نگرفتن.
ميرطار، ميخواستم ازت يه سوال بپرسم. اما نميدونم بپرسم يا نه!؟
به كتاب QBASIC تو دستش نگاه كردم و گفتم: خوب بپرس.
- چي؟ مگه من ميگم خنگي؟ آخه اين چه حرفيه؟ من كي اينجوري حرف زدم؟
- ببين، هر بار كه ازت سوال ميپرسم اول صد بار ميگي خنگي، خنگي ديگه، خنگي خنگي، خنگي ( و اين خنگي، خنگيها رو چندين بار با شدت تكرار كرد تا به عمق فاجعه پي ببرم) بعد تازه شروع ميكني به جواب دادن.
من كه نميدونستم بايد بخندم يا شرمنده باشم، به صورت قرمز شده رفيقم نگاهي انداختم و گفتم: نه بابا من كه يادم نميآيد اين كارو كرده باشم، اما قول ميدم كه اينجوري حرف نزنم.
اونم سوالشو پرسيد. توضيح دادم. باز پرسيد. توضيح دادم. از اون گوشش پرسيد. توضيح دادم. از توضيحم ايراد گرفت. توضيح دادم. جوابمو نفهميد. يه جور ديگه بهش گفتم. باز گير داد. اونوري گفتم. سوال و جواب اونقدر ادامه پيدا كرد تا ديگه كم كم اوقاتم تلخ شد و تا به خودم اومدم ببينم چي دارم ميگم ديدم از جمله "واي كه تو چقد خنگي!" تا حرف "خ" از دهنم خارج شده. تازه فهميدم كه من چقدر با اين رفيقم بد حرف ميزدم و اون چقدر پايه ياد گرفتن بوده كه اينجور پيگير باقي مونده.
* * *
تازه درس بخش پذيري ( هموني كه آ عاد مي كند ب را!) رو تو دبيرستان ياد گرفته بوديم و قرار بود يه سري مسئله حل كنيم. اون موقع ها يه سري كلاس حل تمرين تو دبيرستان داشتيم كه ميشستيم تو نماز خونه يا كلاس و مسئله حل ميكرديم. قرار بر اين بود كه بچهها با كمك همديگه مسئلهها رو حل كنن. يعني اگه بلد نيستي برو سراغ اوني كه بلده!
يه مسئله از همون بخش پذيري ها رو كه توش حسابي گير كرده بودم، برداشتم بردم پيش دكتر*. دكتر كلفت رياضي مدرسه حساب ميشد. مسئله رو بهش نشون دادم و گفتم: ميتوني كمكم كني؟
- نه!
- خيلي سادس... ( و شروع كرد در 3 – 4 تا جمله تعريف همنهشتي رو بهم گفت و بعدش گفت ) فهميدي؟
منم كه معني همنهشتي رو فهميده بودم گفتم: آره.
بعد شروع كرد به حل كردن و با استفاده از قواعد همنهشتي، مسئله رو حل كردن. تند و تند چپ و راست ميكردو عبارات رو بزرگ و كوچيك مي كرد تا به جواب رسيد و گفت: فهميدي؟
گفتم : نه!
دوباره شروع كرد اين بار يه كم آروم تر و باهاش توضيح هم ميداد. آخرش باز پرسيد: فهميدي؟ گفتم نه!
براي بار سوم و چهارم هم توضيح داد و من كه اصلا از قوانين همنهشتي سر در نميآوردم هي گيج تر و گيج تر ميشدم. اونم كم كم از كوره در رفت و يه بار وسط توضيح دادن بهم گفت: واي كه تو چقد خنگي!
ميدونم اونم در اون لحظه مثل خود من كه هيچ وقت نفهميده بودم اينجوري با دوستم حرف زدم، نفهميد كه اصلا اين حرف رو زده اما در اون لحظه تنها چيزي كه تو كلم مثل زنگ صدا ميكرد حرفاي دوستم به من بود و در اون لحظه خودم رو جاي اون ميديدم.
از اون روز با خودم قرار گذاشتم كه سعي كنم اعصابم رو كنترل كنم تا با كسي اينجوري حرف نزنم.
* * *
دو سه روز پيش وقتي داشتم به يكي يه چيزي رو توضيح مي دادم يه لحظه احساس كردم وارد اون حالت قديمي شدم كه هر لحظه ممكنه بگم " واي كه تو چقد خنگي"
حالا حالا ها بايد تمرين كنم!
* دكتر اسمي بود كه بچهها از همون اول روش گذاشته بودن از بس خفن بود. امروز چندتايي از اون كلاس 35 نفري دارن دكتري ميخونن و شايد تا سالهاي ديگه تعدادشون چند برابر هم بشه! ولي دكتر يه چيز ديگس.
خبر یه چیزی بود با این مضمون که با یه روش جدید که دانشمندان و دکترها کشف کردن دو میلیون زوج نا بارور ایرانی میتونن بچه دار بشن.
با خودم گفتم: باز این دانشمندان به اقتصاد مملکت ضربه زدن. ایشا الله یه روزی بشه که تو این مملکت صنعت توریزم و گردش گری جا بیافته و هی اینطوری چوب لای چرحش نکن!!
فريدون پس از شكست ضحاك بر تخت پادشاهي نشست و دوباره عدل و داد را به سرزمين پهناور ايران بازگرداند. شهرناز و ارنواز كه قبلن همسران ضحاك بودند ، اينك به همسري فريدون در آمده بودند.
به يك دست گيرد رخ شهرناز/ به ديگر عقيق لب ارنواز
فريدون را از آن دو 3 فرزند بود، 3 پسر كه دوتا زاده شهرناز و پسر كوچكتر فرزند ارنواز بود.
فريدون، جندل را كه امينش بود به دور دنيا فرستاد تا همسري مناسب براي فرزندانش انتخاب كند، 3 خواهر همشكل از يك مادر. جندل پس از جستجو در تمام دنيا فهميد كه پادشاه يمن 3 دختر دارد كه ميتوانند براي پسران فريدون مناسب باشند. به نزد شاه يمن رفت و داستان بازگفت و دختران را براي پسران فريدون خواست.
پادشاه يمن كه از طرفي نمي خواست دخترانش از پيشش بروند واز طرفي ميترسي كه در صورت مخالفت٬ فريدون به كشورش حمله كند، قبول كرد به اين شرط كه پسران فريدون به نزد او بروند و از امتحان او موفق خارج شوند.
جندل به نزد فريدون بازگشت و داستان را گفت. فريدون پذيرفت و به پسرانش نكاتي را ياد داد تا چگونه از پس امتحان برآيند. در آخر پس از طرح معما و حتي با استفاده از جادو، شاه يمن نتوانست پسرها را ازازدواج منصرف كند و با وجود مخالفت دروني مجبور شد دخترانش را به آنها بدهد.
ز كينه بدل گفت شاه يمن / كه از آفريدون بد آمد به من
به اختر كس آن دان كه دخترش نيست/ چو دختر بود روشن اخترش نيست
وقتي فريدون از بازگشت فرزندانش با خبر شد، براي آنكه از آنها مطمئن شود و شك دروني اش برطرف شود خود را به شكل يك اژدها در مقابل آنها ظاهر كرد. پسر بزرگتر با ديدن اژدها پا به فرار گذاشت، پسر وسطي با ديدن آن سريع دست به كمان برد و اما پسر كوچكتر با ديدن اژدها شروع به رجز خواني كرد و با تدبير خواست او را بترساند و گفت: ما فرزندان فريدون هستيم، از راه ما دور شو.
فريدون كه اين گونه ديد خود را به شكل عادي در آورد و جلو رفت و به پسر بزرگتر گفت: تو را سلم نام ميگذارم و فرمانروايي روم و خاور را به تو ميدهم. فرزند دوم را تور نام داد و او را فرمانرواي توران زمين و سلطه چين و تركان را داد. پسر سوم و كوچكتر را ايرج نام دادو او را شاه ايران كرد.
پ.ن.1. يادم مياد جايي خوندم يا شنيدم كه يكي از نكات مهم شاهنامه در اين است كه فقط لغات فارسي در آن است. لغت "عكس" فارسي است يا عربي؟ چيزي که ته ذهن منه غلطه يا ...
چو خورشيد زد عكس بر آسمان/ پراگند بر لاژورد ارغوان
پ.ن.2.
دلاور كه ننديشد از پيل و شير/ تو ديوانه خوانش نخوانش دلير
پ.ن.3. تا قبل از ازدواج فرزندان فريدون اسمي نداشتند و همواره پسر شاه خطاب ميشند، اما بعد از ازدواج تازه فريدون بر آنها اسم گذاشت!
امروز به یک مثال ملموس و قابل درک رسیدم.
اگر یک پاره آجر تو سر کسی بخوره اگه نمیره باحتمال زیاد خول میشه.
اما وقتی سیب خورد تو سر نیوتن٬ شد نیوتن.
پس بستگی داره که با چی بزنی تو سر آدما!
جهان با پادشاهي كيومرث شروع شد، زماني كه جنگجويان براي پوشش نظامي لباسي بهتر از چرم پلنگ نداشتند. پسر كيومرث، سيامك، در جنگ با اهريمن كشته شد و بعد از كيومرث نوهاش هوشنگ به پادشاهي رسيد.
در زمان هوشنگ بود كه بر اثر يك اتفاق آتش كشف شد و وقتي هوشنگ اين نعمت بزرگ الهي را ديد آن را به عنوان قبله اي براي شتايش خدا قرار داد. هوشنگ توانست با استفاده از آتش، آهن را از دل سنگ بيرون بكشد و صنعت آهنگري را پايه گذاشت.
فرزند هوشنگ، طهمورث بود كه بعد از او به پادشاهي رسيد. او به اهلي كردن حيوانات همت گماشت و ماكيان را براي آسايش انسان ها اهلي كرد. در زمان او نخ ريسي شكل گرفت. نهايتن در پايان دوران سلطنت او پس از جنگي كه با ديوان انجام داد و آنها را شكست داد، آنها را مجبور كرد كه به او خدمت كنند و ديوان خواندن و نوشتن به تمام زبانها را به او آموختند. در واقع در زمان طهمورث بود كه انسانها خواندن و نوشتن آموختند.
جمشيد فرزند هوشنگ بود. ميتوان پايه گذاري تمدن را زمان او ناميد. زماني كه جامعه طبقاتي شامل موبدان، سپاهيان، كشاورزان و متفكران شكل گرفتند. در زمان او علوم مهندسي و پزشكي رونق گرفت و كاخ ها و قصرها ساخته شد. اما بعد از اينكه جمشيد پا به سن گذاشت دچار غرور و خودبيني شد و بزرگان را فرا خواند و اعلام كرد كه: هنر در جهان از من آمد پديد/ چو من نامور تخت شاهي نديد. اين آغازي بود براي زوال پادشاهي جمشيد.
در جايي ديگر پسري پدر كش با فريب شيطان تبديل به اهريمني مار دوش شدد كه براي نجات خود بايد هر روز از مغز انسان، مار ها را غذا ميداد. ضعف جمشيد در فرمانروايي باعث شده بود كه ايران سراسر شورش و جنگ شود و آوازه ضحاك باعث شد كه گروههاي مختلف دور او جمع شوند. نهايتن ضحاك با سپاهي بزرگ به جنگ جمشيد رفت و اورا دونيم كرد و به تخت پادشاهي نشست.
خدا نصيب گرگ بيابون نكنه! چي بود! مادر فولاد زره، نه پدر فولاد دل! بابا به جووني بچمون رحم كن! آقا تازه داره دكتر ميشه.
من كه از فرط حيرت و ترس ديگه جرات نداشتم به محم.ود نگاه كنم. با خودم ميگفتم قيافه منو ببينه بد تر قالب تهي ميكنه. اونجايي كه نوابي گفت من شرط مي بندم اين كد سنتز نميشه، و شروع كرد كل اينداختن جدن تصميم گيري سخت بود كه جلوش وايسي و بگي سنتز ميشه يا اينكه بي خيال ايهمه زحمت بشي و حرفشو ثبول كني.
وقتي واسه شور هيئت داوران از جلسه اومديم بيرون، ديدم دستاي محم.ود يخ كرده، داشت از حال ميرفت. اما تا اومديم بيرون جمعيت بچه هاي پشت در رو كه ديديم كلي روحيه گرفتيم. من كه گرفتم. اين همه اومده بودن نتيجه جلسه محم.ود رو ببينن. جدن كف كردم.تازه وقتي محم.ود با اون اوضاي دپرسش اومد جلو از بچه ها تشكر كرد و بهشون خوراكي تعارف كرد معني كف كردن رو فهميدم. اگه من بودم مي رفتم يه گوشه زانوي غم بقل ميكردم و بي خيال بچه ها و مهمونا ميشدم.
اما داستان اين جوري تموم نشد، نمره اي كه هيئت داوران اعلام كردن خيلي خوب بود، نمي دونم نوابي با اون همه گيرش چجوري گذاشته بود اون نمره رد بشه. صداي صوت و كف بود كه از راهرو هاي ساختمون جديد پيچيد و از كنار صندلي هاي خالي عرشه گذشت و از پنجره هاي باز پله ها خودشو تا عمران رسوند. اصلن جو يهو عوض شد. بچه ها بالا و پايين ميپريدن و هلهله ميكردن كه اي ول، اي ول، دكي محم.ودو ايول!
حتي از پشت اون كوه ريش هم ميشد لبخند رو رو صورت نوابي ديد. فكر كنم اون هم از نتيجه راضي بود. البته اگه شرط رو ميبست حتمن مي باخت، چون محم.ود امروز صبح كدها رو تست كرد و ديد همه درست بودن و سنتز ميشدن. اگه شرط ميبست آي حال مي داد، آي حال ميداد.
كجا بودم؟ آهان از پنجره ها برگرديم تو از عرشه بي كبوتر عاشق رد بشيم و بگرديم به همون ساختمون جديد طبقه 3. يه تعدادي از بچه ها بالاي پله ها بودن و يه عده دور ميز بهرامي حلقه ميزدن. ديدم دوتا از خانوما از خوشحالي اشك تو چشاشون حلقه زده و احساساتشون رو نمي تونن كنترل كنن.
بچه ها همينطور اي ول اي ول كنان محم.ود رو تا همكف بردن و بعد با هيپيپ هورا شروع به بالا پايين كردنش، كردن!
يه 20 تايي از بچه هاي قوي تر جمع شدن و محم.ود رو مينداختن بالا. ياد شب عروسي ممد مروت افتادم كه وقتي بچه ها مينداختنش بالا با دست جلو برخوردش و با سقف ميگرفت. اما اين بار سقف، سقف عرشه بود و فاصله 3 طبقه!
مرامي حقشونه كه اسمشون تو كتاب گينس به عنوان يك ركورد ثبت بشه. اون قدر بالا انداختنش كه محم.ود تونست كف دست راستش رو برسونه به سقف عرشه اونم از كجا؟ از همكف.
تو اين هيرو بير نمي دونم حسام صلوت از كجا اومد و داد زد: بچهها اتوبوس ها دمه درن برنامه، شامه. اونجا بود كه شصتم خبردار شد كه محم.ود بعد از ديدن بچه ها سريع صلوت رو فرستاده بوده كه بره از ترمينال آزادي 3 تا ولو بگيره واسه اياب و ذهاب بچهها. آخه تو يه نگاه معلوم بود كه تعداد بچهها 3 رقميه.
اصلن شور جمع خوابيد، بچه ها واقعن ناراحت شدن كه محم.ود اين همه مرام گذاشته. همه ميگفتن بابا تو كه شامتو دادي، آخه چرا؟ محم.ودم كه با اون همه لطفش ميگفت: من امشب خيلي خوشحالم، مي خوام شمارو هم شريك كنم. يكي داد زد، بابا ما خودتو ديديم كلي حال كرديم. اون يكي گفت ما اگه با شكم مي خواستيم حال كنيم جاهاي ديگه مرفتيم واسه ما رفاقته كه مهمه. اون طرفتر صداي آرومي ميگفت: آقاي ممت.ازپور ما بخاطر شما اينجاييم نه شام. يكم بالاتر، يكي كه تا كمر از نيم طبقه خم شده بود تسبيحشو تو مشتش جمع كردو گفت: دكتر جون شب احيايي ما رو دعا ميكردي، به ما خيلي بيشتر از اين شام ميچسبيد.
هرطوري بود محم.ود بچه ها رو قانع كرد و سوار شديم رفتيم....، رفتيم....، اهم ... ، رفتيم...، چيزه....، رفتيم چيز....، كجا رفتيم؟ 120 نفر رو ييهو كجا ميشه برد شام داد؟ اونم بدون رزرو قبلي؟
نه نشد! 120 نفر خيلي زياده، فك كنم 10 – 12 تا كافيه. 120 تا هركاري كني نميشه جمع كرد.
خوب پس از اول...
خدا نصيب گرگ بيابون نكنه! چي بود! مادر فولاد زره، نه پدر فولاد دل! بابا به جووني بچمون رحم كن! آقا تازه داره ....
پ.ن. عطف به نظرات دوستان لازم دیدم اعلام کنم که "این متن صرفن یک داستان تخیلی است و هرگونه تشابه اسمی کاملن اتفاقی است!"

پيشگفتار: اين پست از دو قسمت تشكيل شده مقاديري خاطره و همراه با آن روش ثبت اختراع در ايران.

ردیف بالا از راست به چپ: محمود ممتازپور٬ قصاب خورد کردن جوجه ها. مجتبی حاجی حسنی٬ خواننده. آرش وثوقی٬ سر آشپز. علی میرطار٬ مفت خور. حیدر داوودی٬ عکاس.
ردیف پایین: محمودرضا سعادت٬ برنامه ریز.
آقا٬ رفته بودم ایران فیلم که عکس های شهرستانک رو بگیرم. آخه داده بودم چاپش کنن. تا کُد رو به خانومه گفتم پرید جلو٬ التماس و داد و جیغ که ما آدم تو عکس رو می خوایم و مادرم فلجه تو رو خدا بهش بگین بیاد ما دعا داریم نذر داریم. و خلاصه کلی التماس دعا!!!
منو میگی همینجور موندم که این داره چی میگه. گفتم کی آخه؟ گفت همونی که توعکسا یه هاله نور دورشه!!!
آقا منومیگی دهنم باز مونده بود که این خانومه با این همه وجنات و حسنات تیپش به این حرفا نمی خوره. اصلا هاله نور کدومه.
گفتم عکس ها رو بده ببینم کی رو میگی.
دیدم بعلهههههههههه آرش وثوقی یعنی همون جناب سر آشپز که کلی به ما حال داده بود٬ یه هاله نور دورشه. به هر زحمتی بود شاخامو مخفی کردمو به زور از ایران فیلم اومدم بیرون تا داشگاه داشتم گیج میزدم و از تعجب دهنم باز مونده بود. آخه میدونی سر غذا درست کردن آرش خیلی مرام گذاشت. خیلی حال داد. اون جوجه های طلایی بی آرش٬ اونجور طلایی نمیشدن.
تمام طول مسیر این شعر از ذهنم میگذشت:
هرکه در این بزم مقرب تر است هاله نور بیشترش میدهند.
هر آدمی واسه خودش یه دنیا داره. با افکار و احساساتش یه دنیای کاملا مستقل از دنیای آدمای دیگه میسازه که اصلا آدم های دیگه نمی تونن بفمن. میفهمی که چی میگم. یعنی اصلا اینگاری به تعداد تمام آدمای دنیا٬ دنیای مستقل وجود داره که هیچ جوری هم نمیشه از هم به هم ربطشون داد. اگر هم فکر میکنید که حرف دل یکی رو می فهمید اشتباه میکنید. اون چیزی که به تو منتقل میشه اصلا به اون چیزی که طرف اول منتقل کرده ربط نداره. تازه اگر نفر دیگه هم این صحنه انتقال چیز رو ببینه٬ میبینه یه چیز دیگه رد میشه نه اون چیزی که شما فکر میکنید داره رد میشه. اوه چقدر چیز تو چیز شد!!!
حالا با توجه اینکه به تعداد آدمای دنیا٬ دنیا وجود داره. پس همینطور که تعداد آدم ها زیاد بشه تعداد دنیاها زیاد میشه تا جایی که اون احتمال بند اول به ۱۰۰ درصد میرسه.
پس بعد از به مدت که تعداد آدم ها زیاد بشن دیگه خدا از بین میره. بنابر این برای اینکه خدا از بین نره باید جلوی زاد و ولد آدمها رو گرفت یا اینکه آدمای اضافی رو کشت!!!
حالا اینکه احمدی نژاد داره دنیا رو به سمت جنگ هسته ای میکشونه فقط بخاطر خداست. چون میخواد خدا رو نجات بده. ( نتیجه آخرش خیلی منطقی شد!!!)
حالا اگه خدا هم ....
این اون اتفاقیه که در ایام امتحانات میفته....
ما اون یه لیوان شیر رو هم که نخوردیم هیچ٬ رفتیم یه گله گاو نر دور خودمون جمع کردیم!!!![]()
![]()
رو کامنتا کلیک کیکنه.
پاسخ کامنتاشو میده.
پنجره کامنتارو میبنده.
F5 رو میزنه.
میگه: اِه کامنت جدید!!!