ميرطار، مي‌خواستم ازت يه سوال بپرسم. اما نمي‌دونم بپرسم يا نه!؟

 

به كتاب QBASIC تو دستش نگاه كردم و گفتم: خوب بپرس.

 

-         مي‌پرسم اما يه شرط داره، به شرطي كه نگي خنگي.

 

-         چي؟ مگه من مي‌گم خنگي؟ آخه اين چه حرفيه؟ من كي اينجوري حرف زدم؟

 

-         ببين، هر بار كه ازت سوال مي‌پرسم اول صد بار ميگي خنگي، خنگي ديگه، خنگي خنگي، خنگي ( و اين خنگي، خنگي‌ها رو چندين بار با شدت تكرار كرد تا به عمق فاجعه پي ببرم) بعد تازه شروع مي‌كني به جواب دادن.

 

من كه نمي‌دونستم بايد بخندم يا شرمنده باشم، به صورت قرمز شده رفيقم نگاهي انداختم و گفتم: نه بابا من كه يادم ‌نمي‌آيد اين كارو كرده باشم، اما قول مي‌دم كه اينجوري حرف نزنم.

 

اونم سوالشو پرسيد. توضيح دادم. باز پرسيد. توضيح دادم. از اون گوشش پرسيد. توضيح دادم. از توضيحم ايراد گرفت. توضيح دادم. جوابمو نفهميد. يه جور ديگه بهش گفتم. باز گير داد. اونوري گفتم. سوال و جواب اونقدر ادامه پيدا كرد تا ديگه كم كم اوقاتم تلخ شد و تا به خودم اومدم ببينم چي دارم مي‌گم ديدم از جمله "واي كه تو چقد خنگي!" تا حرف "خ" از دهنم خارج شده. تازه فهميدم كه من چقدر با اين رفيقم بد حرف مي‌زدم و اون چقدر پايه ياد گرفتن بوده كه اينجور پيگير باقي مونده.

 

*     *     *

 

تازه درس بخش پذيري ( هموني كه آ عاد مي كند ب را!) رو تو دبيرستان ياد گرفته بوديم و قرار بود يه سري مسئله حل كنيم. اون موقع ها يه سري كلاس حل تمرين تو دبيرستان داشتيم كه مي‌شستيم تو نماز خونه يا كلاس و مسئله حل مي‌كرديم. قرار بر اين بود كه بچه‌ها با كمك همديگه مسئله‌ها رو حل كنن. يعني اگه بلد نيستي برو سراغ اوني كه بلده!

 

يه مسئله از همون بخش پذيري ها رو كه توش حسابي گير كرده بودم، برداشتم بردم پيش دكتر*. دكتر كلفت رياضي مدرسه حساب مي‌شد. مسئله رو بهش نشون دادم و گفتم: مي‌توني كمكم كني؟

 

-         هم‌نهشتي بلدي؟ همين كه با سه تا خظ نشونش ميدن

 

-         نه!

 

-         خيلي سادس... ( و شروع كرد در 3 – 4 تا جمله تعريف هم‌نهشتي رو بهم گفت و بعدش گفت ) فهميدي؟

 

منم كه معني هم‌نهشتي رو فهميده بودم گفتم: آره.

 

بعد شروع كرد به حل كردن و با استفاده از قواعد هم‌نهشتي، مسئله رو حل كردن. تند و تند چپ و راست مي‌كردو عبارات رو بزرگ و كوچيك مي كرد تا به جواب رسيد و گفت: فهميدي؟

 

گفتم : نه!

 

دوباره شروع كرد اين بار يه كم آروم تر و باهاش توضيح هم مي‌داد. آخرش باز پرسيد: فهميدي؟ گفتم نه!

 

براي بار سوم و چهارم هم توضيح داد و من كه اصلا از قوانين هم‌نهشتي سر در نمي‌آوردم هي گيج تر و گيج تر مي‌شدم. اونم كم كم از كوره در رفت و يه بار وسط توضيح دادن بهم گفت: واي كه تو چقد خنگي!

 

مي‌دونم اونم در اون لحظه مثل خود من كه هيچ وقت نفهميده بودم اينجوري با دوستم حرف زدم، نفهميد كه اصلا اين حرف رو زده اما در اون لحظه تنها چيزي كه تو كلم مثل زنگ صدا مي‌كرد حرفاي دوستم به من بود و در اون لحظه خودم رو جاي اون مي‌ديدم.

 

از اون روز با خودم قرار گذاشتم كه سعي كنم اعصابم رو كنترل كنم تا با كسي اينجوري حرف نزنم.

 

*     *     *

 

دو سه روز پيش وقتي داشتم به يكي يه چيزي رو توضيح مي دادم يه لحظه احساس كردم وارد اون حالت قديمي شدم كه هر لحظه ممكنه بگم " واي كه تو چقد خنگي"

 

حالا حالا ها بايد تمرين كنم!

 

 

* دكتر اسمي بود كه بچه‌ها از همون اول روش گذاشته بودن از بس خفن بود. امروز چندتايي از اون كلاس 35 نفري دارن دكتري مي‌خونن و شايد تا سال‌هاي ديگه تعدادشون چند برابر هم بشه! ولي دكتر يه چيز ديگس.