در سال سوم دوره لیسانس توی شرکت یکی از اساتید برای کار آموزی کار میکردم.

یکی از همکاران ما هر روز نزدیک ساعت 11 زنگ میزد خونشون و خیلی آروم آروم با خانومش حرف میزد. اونموقع خیلی برام عجیب بود که این برادر ما چه زود دلش تنگ میشه!

هر روز که میام دانشگاه از لحظه ای که ماشین رو پارک میکنم موبایل رو در میارم و پیغام رسانی رو شروع میکنم که من صحیح و سالم رسیدم عزیزم تو هم رسیدی بهم خبر بده. تا ظهر غیر از کلی پیغامک بازی و چند باری تلفن، ایمیل ها و ای-کارت های عشقولاته هم برای هم میفرستیم و تا عصر که برگردیم خونه کلی دلتنگ شدیم.

امروز که داشتم با استادم حرف میزدم و با هم قرار گذاشتیم که بریم قهوه خونه (کافی شاپ) استارباکس که از 6:45 تا 8 شب جلسه داشته باشیم. تنها چیزی که از ذهنم رد میشد این بود که تو این دو ساعت دیرتر دیدن سارای عزیزم ، چجوری دلتنگیشو تحمل کنم. همون موقع یاد آقای شرکت استادمون افتادم و نا خودآگاه لبخندی از رضایت روی لبانم نقش بست.

پ.ن. زندگی میتونه اونقدر شیرین بشه که شما اصلا حتی تصورش رو هم نمیتونید بکنید. اون موقع که مجرد بودم هیچ وقت حتی تصورش رو هم نمیتونستم بکنم که کیفیت زندگی آدم میتونه اینقدر بالا بره.